HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

مسئله آموزش کودکان!

2016-05-30View Original

Thread Content

در مورد مسئله آموزش کودکان، می‌خواهم نظرات و دیدگاه‌های ارزشمند شما را بشنوم! و همچنین نقش پدر و مادر در تربیت فرزندان! متشکرم!
Reply #22016-05-30
در اینترنت مقالات زیادی وجود دارد؛ هر کس نظر خودش را دارد، خب بگذارید هر کس به نظر خودش عمل کند! روش بهتری وجود ندارد، فقط روش‌های متفاوتی هستند. پدر بعد از رشد کمی فرزند، بر او تأثیر می‌گذارد. ماهیت مادر، کاملاً برای تولید مجدد جامعه مناسب نیست، بلکه بیشتر برای تولید مجدد خود انسان مناسب است. کودکان عمدتاً از طریق پدرشان با جامعه‌ای که قرار است وارد آن شوند، آشنا می‌شوند؛ بنابراین، پدر پلی است که کودک را از خانواده به جامعه می‌رساند.   ویژگی‌های پدر در تربیت فرزند: مادر می‌تواند با فرزندش در یک فرکانس ارتباط برقرار کرده و همراه او رشد کند؛ وقتی فرزند یک ساله می‌شود، مادر می‌تواند با دیدگاه یک ساله به او نگاه کند، و وقتی فرزند پنج ساله می‌شود، مادر می‌تواند با درک روانی یک کودک پنج ساله، همراه او بازی کند. ذهن پدر سفت و بی‌تغییر است و تنها می‌تواند به فرزندش از یک دیدگاه نگاه کند. چه فرزند یک ساله باشد و چه پنج ساله، هر طور که او مناسب می‌داند، اتفاق می‌افتد؛ یعنی پدر تنها پس از رسیدن فرزند به سن هفت یا هشت سالگی وارد فرآیند آموزش می‌شود. مثلاً، یک کودک دو ساله گریه می‌کند و پدر نمی‌داند چرا کودک گریه می‌کند. مادر متفاوت است؛ می‌تواند تشخیص دهد که بچه گرسنه است یا سردش شده است.   نقش پدر در تربیت فرزندان: از یک سو، پدر باید در خانه و خارج از آن، محیطی را ایجاد کند که شامل جنبه‌های مادی و معنوی باشد تا به مادر این امکان را فراهم کند که با آرامش فرزندانش را تربیت کند. در خانواده، مردان و زنان با یکدیگر همکاری می‌کنند؛ اما اگر زنان هنگام تربیت فرزندانشان، بیش از حد به دلایل اقتصادی و عوامل بیرونی توجه کنند، سلامت روانی خود را از دست خواهند داد.   از سوی دیگر، هرچه کودک کوچکتر باشد، نقش مادر اهمیت بیشتری پیدا می‌کند؛ و وقتی کودک به تدریج به سن پنج یا شش سالگی می‌رسد، نقش پدر نیز اهمیت بیشتری خواهد داشت. مادر بیشتر نماینده طبیعت، فیزیولوژی و روانشناسی است. پدر نماینده دنیای نظم بیرونی است؛ او قوانین رقابت و استانداردهای ارزشی در جامعه را می‌داند. پدرها باید درک عمیق‌تری نسبت به تقسیم کار و تغییرات جامعه داشته باشند؛ فرزندان از روی شانه‌های پدرانشان وارد جامعه می‌شوند. مادران متفاوتند؛ ذات مادران کاملاً برای تولید مجدد در جامعه مناسب نیست، بلکه بیشتر برای تولید مجدد خود انسان‌ها مناسب است. کودکان عمدتاً از طریق پدرشان با جامعه‌ای که قرار است وارد آن شوند، آشنا می‌شوند؛ بنابراین، پدر پلی است که کودک را از خانواده به جامعه می‌رساند.   کودکان هر روز بزرگتر می‌شوند و نیاز دارند تا درک خود از دنیای اطراف را به‌طور دقیق‌تری کسب کنند. تنها با همکاری مشترک والدین است که می‌توان فرزندانی برجسته تربیت کرد، نه صرفاً با تلاش مادر یا یکی از والدین.   در تاریخ، نرخ موفقیت فرزندانی که توسط مادران بیوه بزرگ شده‌اند، به‌ویژه بالا بوده است؛ زیرا مادران بیوه نه تنها از نظر فیزیولوژیکی از فرزندانشان حمایت می‌کنند، بلکه مستقیماً در فعالیت‌های اجتماعی نیز مشارکت دارند و از روندهای توسعه جامعه و رفتارهای انسانی آگاه هستند.   از آنجایی که فرزندانی که توسط مادر مجرد بزرگ می‌شوند، به‌خوبی می‌توانند موفق شوند، پدر باید تا حد امکان اجازه دهد که مادر فرزندان را تربیت کند؟   اینطور نیست؛ رشد در زندگی فقط مربوط به دستیابی به موفقیت نیست، بلکه شامل رشد هماهنگ انسان نیز می‌شود. دخترانی که توسط مادران مجرد بزرگ شده‌اند، اغلب در زندگی شغلی خود موفق می‌شوند، اما در زندگی خانوادگی‌شان در آینده، اکثراً شرایط خوبی ندارند. این دخترها از کودکی با پدرشان زندگی نکرده‌اند؛ بنابراین نمی‌دانند چگونه با مردان رفتار کنند. دلیلش این است که مادرشان نمی‌توانست به راحتی با مردان در ارتباط باشد، و خود آن‌ها نیز نمی‌توانستند با مردان رابطه برقرار کنند. بنابراین، به راحتی می‌توان مردان را یا بیش از حد خوب تصور کرد، یا بیش از حد بد.   فرزند متعلق به هر دو نفر است، اما وقتی تصمیم‌گیری درباره تربیت فرزند در دست یک نفر باشد، چه کنیم؟   کسی را گوش کنیم که درست می‌گوید! ترسناک این است که حقیقت در دست یک نفر در خانواده باشد، در حالی که او مرجع خانواده نیست؛ چنین وضعیتی پیامدهای بدتری خواهد داشت. به طور کلی، شخصیت کودک مانند فردی است که در خانواده حرفش اعتبار دارد. تا حدی، کودک روی شانه‌های والدینش ایستاده است؛ هرچقدر والدین بلند باشند، کودک نیز آنقدر بلند خواهد بود ; فرزند تا جایی می‌تواند پیش برود که والدینش تا آنجا بروند.   به دلیل محدودیت‌های زمانی یا فضایی، نمی‌توان به فرزند توجه کرد؛ پس پدری مثل شما چگونه می‌تواند فرزندش را با محبت پدری آشنا کند؟   علاوه بر فراهم کردن زیرساخت‌های مادی برای خانواده و فرزندان، وظیفه دیگر پدر این است که تجربیات شیرین و تلخ زندگی، یعنی دشواری‌ها و سختی‌هایی که در جامعه با آن‌ها روبرو شده، را به فرزندان منتقل کند و با تجربیات ارزشمند خود، روح فرزندان را پرورش دهد. دخترم هشت ساله است و کنارم نیست، اما من برنامه‌ای برای زندگی فرزندم در کنار خودم تهیه کرده‌ام. الزامات و انتظاراتم را از طریق همسرم به فرزندم منتقل می‌کنم؛ اغلب از دهان همسرم می‌شنوم که «پدرت از تو چه انتظاری دارد» یا «پدرت چگونه عمل می‌کند» و غیره.   پیشنهاد بازگشت زنان به خانه، آیا شما موافقید؟   دلایلی که برای فرستادن زن به خانه ارائه می‌شود، را قبول ندارم. آن‌ها آموزش کودکان را یک محصول فرعی می‌دانند؛ مهم این است که جای خود را واگذار کنند. در مقابل، مردان باید در شرایطی که موقعیت‌ها کمبود دارند، آن موقعیت‌ها را به زنان واگذار کنند. از سوی دیگر، در مورد اشتغال مرحله‌ای و اشتغال انعطاف‌پذیر، جامعه باید در سه سال اول تولد فرزند، مسئولیت مادران در دوران بارداری و شیردهی را بر عهده بگیرد و به آن‌ها حقوق پرداخت کند. وقتی فرزندان بزرگ شدند، جامعه باید شرایط لازم برای استخدام مجدد مادران را فراهم کند؛ تا آن‌ها بتوانند دوباره به زندگی خانوادگی بازگردند و وظایف مادری خود را ادامه دهند، نه اینکه خانواده را ترک کرده و وظایف مادری خود را فراموش کنند.
Reply #32016-05-30
در آمریکا برنامه‌ای به نام «پرستار فوق‌العاده» وجود دارد که به نظرم بسیار مفید است
Reply #42016-06-01
مهم‌ترین کار برای والدین، الگو قرار دادن خودشان است. خواستن اینکه فرزند کاری را انجام دهد در حالی که والدین قادر به انجام آن نیستند، بسیار دشوار است.
Reply #52016-07-26
از دوبان منتقل شده است: گروه مدیریت و عمل :) ------------------------------------------------------------» منبع: wxmang، ۱۶-۰۶-۲۰۱۵، ساعت ۱۰:۴۰:۳۳. نظرات من درباره آموزش فرزندان. در اصل قرار بود پاسخی ساده درباره آموزش فرزندان باشد؛ اما به طور تصادفی، متن آن طولانی شد و مجبور شدم آن را به صورت مستقل منتشر کنم. در زمینه تربیت فرزند، هیچ تجربه‌ای ندارم، چون فرزندی ندارم. اگرچه نمی‌دانم چطور این کار را انجام دهم، اما با مشاهده موفقیت‌ها و شکست‌های دیگران، فهمیدم که چه کارهایی را نباید انجام دهم. بر اساس مشاهداتم از تجربیات موفقیت‌آمیز و درس‌های عبرتی دیگران، آموزش فرزندان باید متناسب با استعدادهای هر کودک انجام شود؛ نمی‌توان روش‌های دیگران را کپی کرد. باید آموزش به صورت جداگانه انجام گیرد، نه به سرعت. برای آموزش فرزندان، راه میانبری وجود ندارد. فکر می‌کنم این موضوع بسیار مهم است؛ والدین باید اعتماد به نفس داشته باشند و مطمئن باشند که فرزندانشان منحصربه‌فرد هستند و نیازمند یک سیستم آموزشی منحصربه‌فرد برای پرورششان هستند. (در واقع، بسیاری از والدین تمام عمر خود را وقف فرزندانشان می‌کنند، اما در انجام این مسئولیت مهم و ضروری یعنی ایجاد سیستمی برای پرورش فرزندانشان، اجازه می‌دهند که افراد فریبکاری که خود را متخصص می‌نامند، فرزندانشان را تخریب کنند و آن‌ها را به افرادی ناتوان و دارای ذهن ضعیف تبدیل کنند.) نمی‌توان انتظار داشت که فرزندمان موفق شود؛ نمی‌توان رویای‌هایی را که خودمان عملی نکرده‌ایم، به گردن فرزندمان انداخت. این کار ناعادلانه است؛ اگر خودمان قادر به انجام آن کارها نیستیم، چرا باید از فرزندمان بخواهیم که آن‌ها را انجام دهند؟ علاوه بر این، نمی‌توان برای تسریع رشد کودک، از روش‌های اجباری استفاده کرد؛ چرا که این کار به سلامت جسمی و روانی کودک آسیب می‌رساند. بر اساس تجربه شخصی‌ام، اگر می‌توانستم ورود به دانشگاه را تا ۱۸ سالگی به تأخیر بیندازم، قطعاً سالم‌تر از حالا بودم و کارهای بسیار بیشتری انجام می‌دادم. چون زود وارد دانشگاه شدم، وقتی وارد جامعه شدم، همکاران هم‌سطحم معمولاً ده سال یا حتی بیشتر از من بزرگتر بودند؛ در نتیجه نه می‌توانستم با آن‌ها دوست شوم چون تجربیاتمان متفاوت بود، و نه توانایی رقابت با آن‌ها را داشتم، زیرا واقعیت خشن رقابت را ندیده بودم، بیش از حد ساده‌لوح بودم و مثل یک تازه‌کار، مورد استفاده دیگران قرار می‌گرفتم. نتیجه این است که فرد تنها مبارزه می‌کند و مدام با اشتباهات روبرو می‌شود و زمان و انرژی زیادی را هدر می‌دهد). در واقع، مهم‌ترین چیز برای والدین این است که مغرور و نادان نباشند؛ موفقیت فرزندان در آینده، در واقع به رشد هوشی آن‌ها در دوران کودکی بستگی دارد (البته هوش عاطفی نیز تأثیری دارد، اما اگر فقط هوش عاطفی وجود داشته باشد و هوش فکری پایین باشد، فرد تنها می‌تواند نقش یک خدمتکار یا شوخی‌کننده را ایفا کند). روش‌های آموزشی بیش از حد نیز، مانع از رشد هوش فرزندان می‌شود. نمی‌توان برای اینکه چند قطعه پیانو بنوازیم یا چند شعر تانگ را حفظ کنیم، زمان مورد نیاز برای رشد جسمی و روحی را اشغال کرد؛ چرا که این کار باعث خستگی شدید و ترس از یادگیری و ترس از زندگی می‌شود. این امر منجر به ایجاد احساس نفرت از یادگیری در تمام طول زندگی می‌شود. وقتی فرد علاقه‌اش به یادگیری خودخواسته را از دست می‌دهد، در واقع نردبان صعود در زندگی را از بین برده و توانایی دویدن در ماراتن زندگی را کاهش داده است. کودکی که دوست ندارد به طور فعال کتاب بخواند، تفاوتی با ماشینی ندارد که نتواند به طور مداوم سوخت دریافت کند. وقتی مخزن سوخت تمام شود، کار متوقف می‌شود. فارغ از اینکه چقدر راه بروید یا با چه سرعتی شروع کنید، حتماً شکست‌خورده‌ای خواهید بود که در نیمه‌راه متوقف می‌شود. امتحانات وجود دارد، اینکه می‌توان به کدام دانشگاه رفت چندان مهم نیست؛ مهم این است که فرد هوش کافی برای رقابت داشته باشد. در واقع، برای کودکانی با هوش بالا، آزمون ورودی دانشگاه واقعاً مشکلی نیست؛ فقط یک کار ساده است. در میان افرادی که من با آن‌ها در سطح وزیری و بالاتر در تماس بوده‌ام، به طور کلی هوش بسیار بالایی دارند؛ هوش آن‌ها یک درجه بالاتر از استادان برنامه «استادان ژانگجیانگ» و برنامه «هزار نفر» در دانشگاه‌های چینگهوا، پکن و دانشگاه علوم چین است (این حرف کاملاً بی‌اساس نیست). افراد درجه وزیری* با هوش بالا دارای سه ویژگی هستند: اول اینکه ذهنشان بسیار شفاف است، ماهر در تشخیص نکات کلیدی، ساده‌سازی پیچیدگی‌ها، و تفکرشان دارای ساختار و سطوح مشخصی است ; دوم اینکه، ماهر در بیان دقیق افکار خود به روش‌های ساده هستند تا حتی افراد غیرمتخصص نیز بتوانند درک کنند ; سوم اینکه، در یادگیری بسیار ماهر هستند؛ می‌توانند تجربیات خود را خلاصه کنند و از درس‌های دیگران استفاده کنند، و هرگز همان اشتباهات را تکرار نخواهند کرد. البته آن‌ها به طور کلی توانایی حفظ مطالب را دارند (تمام افراد در سمت‌های بالاتر از سطح وزیری می‌توانند به راحتی و بدون مشکل، متن‌هایی با بیش از ده هزار کلمه را کاملاً حفظ کنند؛ مثلاً هوانگ جو فقط نیاز به خواندن یک بار دارد، و لی پنگ نیز فقط به دو یا سه بار خواندن نیاز دارد)؛ همچنین شخصیت آن‌ها استوار و قاطع است و به راحتی تسلیم نمی‌شوند. هوش بالا و سطح تحصیلات بالا یک چیز نیستند؛ در واقع، لیو کوای‌یو فقط دارای مدرک راهنمایی است، دای شیانگ‌لونگ نیز فقط دارای مدرک دبیرستان فنی است، و ژانگ پینگ، رئیس سابق کمیسیون توسعه و اصلاحات، نیز فقط دارای مدرک راهنمایی است. ویژگی آن‌ها، هوش بالاست. بهترین افراد چین، در واقع مقامات درجه وزیری هستند (برای مقامات درجه معاون وزیر نیز سهمیه‌هایی در نظر گرفته شده است که در میان آن‌ها افراد ناکارآمد زیادی وجود دارد). نتیجه تجربیات من این است: موفقیت یا شکست در رقابت‌های زندگی، به عواملی مانند: شخصیت + هوش + توانایی برقراری روابط + فرصت‌ها + شانس بستگی دارد. شخصیت عمدتاً ناشی از عوامل ژنتیکی است؛ مثلاً خشمگین بودن یا ملایم بودن، کندعمل بودن یا سریع‌العمل بودن، تمرکز بر یک چیز یا داشتن هشت ذهن و غیره، همگی ناشی از عوامل ژنتیکی هستند. به طور کلی، افرادی با شخصیت بیش از حد پرشور، به سختی می‌توانند در رقابت‌ها موفق شوند؛ زیرا هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف آن‌ها به یک اندازه مشهود است و رقبا می‌توانند از این نقاط ضعف برای شکست دادن آن‌ها استفاده کنند. اما روحیه ماجراجویی و شجاعت در شخصیت (همان چیزی که به آن جسارت، تمایل به ریسک کردن و شرط‌بندی می‌گویند)، شرایط لازم برای موفقیت است. افراد ترسو، در هر دوران و عصری، سرنوشتشان فقط پایه و اساس برای دیگران است؛ هرچقدر هم که باهوش باشند، تنها به افرادی تبدیل می‌شوند که پر از ناامیدی، حسادت و ترحم به خود هستند. هوش، همان ضریب هوشی نیست؛ ضریب هوشی چیزی ارثی است و پایه‌ی هوش محسوب می‌شود. هوش بالا می‌تواند به بهبود هوش کمک کند، اما افرادی که هوش بالایی دارند، لزوماً هوش بسیار بالایی ندارند. هوشی که من درک می‌کنم = توانایی منطقی + توانایی حافظه + توانایی درک + توانایی ارتباط برقراری + توانایی تخیل + توانایی محاسبه + بینش + توانایی پیش‌بینی + توانایی تمرکز بر نکات کلیدی و غیره. پایه مهارت‌های برقراری روابط انسانی، هوش عاطفی است و هوش عاطفی نیز چیزی است که به ارث می‌رسد. اما افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند، لزوماً در برقراری روابط با دیگران ماهر نیستند؛ برقراری روابط نیز نیازمند تمرین و آموزش است. البته، افرادی که هوش عاطفی بالایی دارند، به راحتی می‌توانند مهارت‌های برقراری روابط خود را تقویت کنند. طبق درک من، توانایی رفتار با دیگران = مهربانی + توانایی قرار گرفتن در جای دیگران (یعنی توانایی درک احساسات دیگران) + توانایی تحریک کردن دیگران + توانایی متقاعد کردن + توانایی بیان + توانایی مشاهده دقیق و غیره. در واقع، فرصت‌ها به دوران بزرگ مرتبط هستند؛ اگر در سن مناسب باشید و در زمان مناسب قرار بگیرید، شانس انجام کارهای بزرگ را خواهید داشت. به عنوان مثال، در سن ۲۰ سالگی، دقیقاً به دوران انقلاب بزرگ دهه ۱۹۲۵ رسید؛ کافی بود فرد بااستعداد باشد تا یا به حزب کومینتانگ بپیوندد تا در جنگ‌ها شرکت کند، یا به گروه TG بپیوندد تا در انقلاب زمینی فعالیت کند. به عنوان مثال دیگر، افرادی در دهه ۲۰ زندگی‌شان، با آغاز اصلاحات و گشایش در دهه ۱۹۸۰ روبرو شدند؛ کافی بود کمی جسورتر باشند، یا وارد تجارت شوند یا در دنیای سیاست فعالیت کنند. امروزه یا به موفقیت و شهرت رسیده‌اند، یا مجبور به فرار به خارج شده‌اند، یا زخم‌های زیادی بر دوش دارند. در هر صورت، زندگی بسیار شگفت‌انگیز است. شانس، تجلی ماهیت جهان است: تصادفی بودن. می‌توانیم شانس را به عنوان نویز پس‌زمینه‌ای از عوامل نامشخص در سیستم درک کنیم؛ این نویز همواره بر برخی افراد تأثیر می‌گذارد، چه بر شما، و گاهی باعث بدشانسی می‌شود و گاهی شانس خوبی به وجود می‌آورد. در واقع، همه‌شان یکسان هستند. همگی نتیجه قوانین طبیعی هستند؛ بر اساس قانون اعداد بزرگ، جهان دارای توزیع نرمال است. تعداد کمی از مردم خوش‌شانس خواهند بود و تعداد کمی دیگر نیز بدشانس؛ اکثر مردم هیچ چیز خاصی نخواهند داشت، و زندگی خود را در آرامش، سادگی و عادی بودن سپری خواهند کرد. فکر می‌کنم افراد خوش‌شانس و بدشانس در واقع به یک اندازه خوش‌شانس هستند، زیرا سرنوشتشان این است که تمام عمرشان پر از رویدادهای هیجان‌انگیز باشد؛ هیچ‌کدام زحماتشان بی‌فایده نخواهد بود و همگی می‌توانند ماهیت واقعی زندگی را درک کنند. این ماهیت شاید مشابه ماهیت تکامل زندگی باشد: تغییرات ناگهانی بدون جهت مشخص؛ کسانی که زنده می‌مانند، دارای تغییرات منطقی هستند، و این تغییرات منطقی را ما «تکامل» می‌نامیم. به همین ترتیب، شانس نیز نوعی تغییر ناگهانی و بدون جهت است؛ کسانی که زنده می‌مانند، موفق می‌شوند و ما آن را خوش‌شانسی می‌نامیم؛ کسانی که زنده نمی‌مانند، بدشانس محسوب می‌شوند. در واقع، در طبیعت نمی‌توان تشخیص داد که چه چیزی خوش‌شانسی است و چه چیزی بدشانسی. علاوه بر این، گاهی شرایط زمانی، مکانی و اجتماعی مناسب نیستند و شانس نیز می‌تواند به بدشانسی تبدیل شود. قدما می‌گفتند که به دست آوردن ناگهانی شهرت بزرگ، پیامد خوبی ندارد؛ در واقع همین معناست. وانگ هونگ‌ون، که در آن زمان در اوج قدرت بود، خوش‌شانس بود یا بدشانس؟ آیا موفقیت لیو گوایوانگ خوش‌شانسی است یا بدشانسی؟ بنابراین، مهم‌ترین چیز این است که زندگی پربار باشد و سفر بیهوده نباشد.
Reply #62016-07-26
کپی شده از دوبان: گروه مدیریت و عمل، wxmang، ۱۷-۰۶-۲۰۱۵، ساعت ۱۱:۳۷:۲۳. آقای مشغول، فکر می‌کنم (فقط نظر شخصی من است) که شما به یک نکته بسیار مهم توجه کافی نکرده‌اید و بیشتر روی عوامل مربوط به شخصیت و هوش تمرکز کرده‌اید… من بر سلامت جسمی، و به‌ویژه سلامت روانی، تأکید زیادی دارم؛ چندین بار بر آن تأکید کرده‌ام و در پست‌های قبلی نیز درباره‌اش صحبت زیادی کرده‌ام. به عنوان مثال، پست‌های چند روز گذشته: تجربه و مشاهدات من این است که زندگی در واقع دارای چند مرحله است که نمی‌توان از آن‌ها عبور کرد یا عقب ماند: قبل از ۵ سالگی، مرحله توسعه هوش و ایجاد پایه‌های سالم جسمی و روانی است ; یادگیری دانش زبان پایه، مهارت‌های بیان پایه، مهارت‌های ارتباطی پایه و آداب اجتماعی اساسی تا سن ۱۰ سالگی، پایه‌های لازم برای رفتار در جامعه را فراهم می‌کند ; یاد گرفتن خودکنترلی و یادگیری مستقل تا سن ۱۵ سالگی ; تا سن ۲۰، چارچوب پایه‌ای دانش زندگی عموماً کامل می‌شود* ; تا سن ۲۵، یادگیری مهارت‌های لازم برای امرار معاش تقریباً به پایان می‌رسد* ; تا قبل از ۳۰ سالگی، انتخاب مسیر شغلی را به پایان برسانید ; تا سن ۳۵ سالگی، کسب مهارت‌های حرفه‌ای و تجربه کاری لازم ; دستیابی به دستاوردهای شغلی اولیه تا سن ۴۰ سالگی ; دستیابی به اهداف اصلی شغلی تا قبل از ۵۰ سالگی ; خلاصه‌سازی تجربیات تا قبل از ۵۵ سالگی ; از ۶۰ سالگی، پول‌های خود را نقد کرده و از زندگی لذت ببرید. فکر می‌کنم پرورش عادات خوب سلامتی باید از قبل از پنج سالگی شروع شود و در ۱۵ سالگی باید توانایی خودکنترلی را یاد گرفت. در واقع، سلامت روان از سلامت جسمی مهم‌تر است. کسی که دارای ثبات روانی خوبی نباشد، در برابر مشکلات عقب‌نشینی می‌کند، در برابر شکست‌ها ناامید می‌شود، در برابر چالش‌ها فرار می‌کند، در برابر مسائل مهم شب‌ها نمی‌تواند بخوابد، و در برابر موقعیت‌های نامشخص، دچار اضطراب شدید می‌شود؛ چنین افرادی هر کاری را نمی‌توانند موفقیت‌آمیز انجام دهند. همچنین، کسانی که روحیه‌ی باریک‌فکری دارند، مدام به گذشته فکر می‌کنند، خودشان را سرزنش می‌کنند، از خودشان تأسف می‌خورند، حسادت و کینه دارند؛ همگی این‌ها نشانه‌های بیماری روانی هستند و چنین افرادی هرگز موفق نخواهند شد.
Reply #72016-07-26
آخرین بار این پست توسط MsKoo در تاریخ ۲۶-۷-۲۰۱۶ ساعت ۱۵:۱۲ ویرایش شد.
QUOTE: این رفتاری نیست که یک والد مسئول باید داشته باشد؛ والدین باید تجربیات و درس‌های خود را به طور کامل به فرزندانشان منتقل کنند، در غیر این صورت بشریت…
wxmang------------------------------------------------------------->
Thomas_Hanks، ۱۷-۶-۲۰۱۵ ساعت ۱۱:۴۰:۱۰: بله. اما باید از والدینی که توانایی‌های محدودی دارند یا در بهبود مداوم خود تلاش نمی‌کنند، نیز پرهیز کرد؛ زیرا سطح و درک آن‌ها در مقایسه با جامعه واقعی، تا حدی یا حتی به طور قابل توجهی عقب‌مانده است. به طور کلی، والدین نیز باید تمام عمر یاد بگیرند*. ---------------------------------------------------------» نقل قول: بله. اما باید از والدینی که توانایی‌های محدودی دارند یا در بهبود مستمر خود تلاش نمی‌کنند، نیز اجتناب کرد؛ زیرا سطح دانش آن‌ها... Thomas_Hanks wxmang 2015-06-17 11:45:04 روش‌های آموزش فرزندان در فرهنگ سنتی چین، در خانواده‌های عادی و خانواده‌های اشرافی متفاوت است. به عنوان مثال، خانواده‌های اشرافی (از جمله خانواده‌های مقامات دولتی) فرزندان خود را از سن سه یا پنج سالگی در کارهای نظافت، رفتار، نشستن، ایستادن و روش‌های مؤدبانه صحبت کردن آموزش می‌دهند ; در سن شش یا هفت سالگی، آموزش مطالعه آغاز می‌شود و ابتدا با کتاب «شیجینگ» و موسیقی، روح دانش‌آموز پاکسازی شده، سلیقه زیبایی‌شناختی تقویت شده و وقاری ظریف شکل می‌گیرد ; در سن ده‌سالگی، شروع به خواندن «زوچوان چونچیو» کرد و با مطالب مربوط به روند تاریخ چین آشنا شد ; وقتی کمی بزرگ‌تر می‌شدند، آموزش مبتنی بر الگوهای اسناد رسمی و دستورالعمل‌ها، مانند کتاب‌های «ژو لی» و «شانگ شو»، آغاز می‌شد ; با بزرگتر شدن، «کتاب ای‌چینگ» به ابزاری برای درک و خلاصه‌سازی تجربیات فرد تبدیل شد. بنابراین، در تاریخ، آموزش اشراف و خانواده‌های بزرگ چین با آموزش مبتنی بر آزمون‌های دولتی متفاوت بود؛ زیرا آن‌ها عجله‌ای برای کسب مقامات دولتی و شکوه بخشیدن به نام خانواده‌شان نداشتند. آن‌ها زمان کافی برای تقویت توانایی‌های خود در مدیریت کشور داشتند. الگوی آموزشی آن‌ها، پرورش کارمندانی بود که فقط برای کسب درآمد کار می‌کردند، نه فریبکارانی که فقط حرف می‌زدند، و نه افرادی که فقط فکر می‌کردند، صحبت می‌کردند و اقدام می‌کردند، اما هیچ کاری انجام نمی‌دادند. هدف آموزش آن‌ها، پرورش سیاستمداران و رهبرانی است که هم دارای دید بلندمدت باشند و هم عملگرا و واقع‌بین. فقط این الگوی پرورش، هرگز نتوانسته است در میان مردم عادی گسترش یابد؛ بنابراین چین، با وجود تغییرات مکرر حکومت‌ها، فاقد تاریخچه‌ای از خانواده‌های اشرافی در معنای غربی است، اما دارای سنت خانواده‌های دانشمند است. در واقع، روش پرورش اشراف سرخ امروز نیز همین‌گونه است؛ بسیاری از آن‌ها از سنین کودکی، آگاهی لازم برای رهبری و انجام کارهای عملی را دارند. البته برخی افراد به دلیل هوش پایین، در انجام کارها رفتارهای خنده‌داری دارند و اثر کمدی شبیه به تقلید ناموفق دیگران را ایجاد می‌کنند.
Reply #82016-08-30
یاد گرفتم، خانواده‌ام دارای داوطلب کنکور هستند، سرم درد می‌کند. :(
Reply #92016-09-21
آموزش اخلاق باید با الگو قرار دادن خود و کمتر تذکر دادن صورت گیرد؛ در سنین کودکی، زمان بیشتری برای بازی فراهم شود، طبیعت فرد رها گردد، حروف بیشتری یاد گرفته شود، به تدریج کتاب خواندن آغاز شود و کتاب‌های معنادار خوانده شوند. عشق شدیدی در طول رشد فرد همراهی کند؛ زیرا عشق می‌تواند منتقل شود و دیگران را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
Reply #102016-09-21
بیشتر با فرزندانتان وقت بگذرانید و با رفتار خود آن‌ها را تربیت کنید!

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.