Thread Content
او به بیرون از ماشین نگاه کرد و گفت: «میخواهم چند پرتقال بخرم.» شما همینجا بمانید، جابهجا نشوید. ”میبینم بیرون از حصار سکوی آن طرف، چند نفر فروشنده منتظر مشتری هستند. برای رسیدن به آن سکو، باید از روی ریلها عبور کرد و پایین پرید و دوباره بالا برد. پدرم مردی چاق بود، پس راه رفتن برایش طبیعتاً کمی دشوارتر بود. من قرار بود بروم، اما او موافق نشد، پس مجبور شدم اجازه دهم او برود. دیدم که او کلاه کوچکی از پارچه سیاه بر سر داشت و ربدوشامبر بزرگی از پارچه سیاه و جلیقهای از پارچه پنبهای آبی تیره به تن داشت؛ با لرزش به سمت ریلهای راهآهن رفت و به آرامی خم شد، کار چندان دشواری نبود. اما عبور از ریلها و بالا رفتن به سکوی آن طرف، کار آسانی نبود. او با دو دست به بالا چسبید و پاهایش را نیز به سمت بالا کشید ; بدن چاق او به سمت چپ کج شده بود و نشان میداد که در تلاش است. در آن لحظه پشت سرش را دیدم و اشکهایم به سرعت جاری شدند. سریع اشکهایم را پاک کردم. میترسم او ببیند، و میترسم دیگران هم ببینند. وقتی دوباره به بیرون نگاه کردم، او در حال برگشتن بود و پرتقالهای قرمز رنگ را در آغوش گرفته بود. هنگام عبور از روی ریلها، ابتدا پرتقالها را روی زمین پخش کرد، خودش به آرامی پایین رفت و سپس پرتقالها را برداشت و رفت. وقتی به اینجا رسیدم، سریع رفتم تا به او کمک کنم. او و من به سمت ماشین رفتیم و پرتقالها را همگی روی کت چرمی من گذاشت. سپس گل و خاک روی لباسش را تکان داد و احساس آرامش کرد. مدتی بعد گفت: «من میروم، آنجا نامه بفرست!» ”نگاهش کردم که بیرون میرفت. او چند قدم رفت، سپس برگشت و مرا دید؛ گفت: «وارد شوید، داخل کسی نیست.» ”وقتی سایهاش در میان جمعیت رفت و آمد گم شد و دیگر نمیشد پیدایش کرد، من وارد شدم و نشستم؛ اشکهایم دوباره سرازیر شدند.
برگرفته از «سایه پشتی»، نوشته ژو زیچینگ؛ در مسیر رفتن نویسنده از نانجینگ به پکن برای تحصیل، سال ۱۹۲۵
«سایه پشت» اثر ژو زیچینگ در کتاب درسی زبان چینی دبیرستان. صحنهای از سال ۱۹۲۵ که نویسنده نانجینگ را ترک کرد و به دانشگاه پکن رفت؛ پدرش او را تا ایستگاه پوکو همراهی کرد، کمکش کرد تا سوار قطار شود و برایش پرتقال خرید.
از ژو زیچینگ، نوشته شده در دانشگاه پکن، درسته؟ ۱۹۲۵؟ مطمئن نیستم، در دوران دبیرستان یاد گرفتم، بیش از بیست سال پیش است.
از کتاب «سایه پشت» اثر ژو زیچینگ. «سایه پشت» یک مقاله خاطرهنویسانه از نویسنده مدرن، ژو زیچینگ، است که در سال ۱۹۲۵ نوشته شده است. این متن نثری، داستان رفتن نویسنده از نانجینگ به دانشگاه پکن را روایت میکند؛ در آن پدرش او را تا ایستگاه پوکو همراهی کرد، به او کمک کرد تا سوار قطار شود و برایش پرتقال خرید. تأثیرگذارترین تصویر در ذهن نویسنده، پشت سر پدرش بود که هنگام خرید پرتقال برایش، روی سکوها بالا و پایین میرفت. نویسنده با کلمات ساده، محبت پدر نسبت به فرزندانش را به شکلی عمیق، ظریف و صمیمانه بیان کرده است؛ از طریق رویدادهای عادی، مراقبت و محبت پدر را نشان میدهد.
ژو زیچینگ، سایه پشتی، حدود سال ۱۴ دوران جمهوری
سایهی ژو زیچینگ، در خاطراتی که در سال ۱۹۲۵ نوشت، دربارهی لحظهای که پدرش او را در ایستگاه قطار نانجینگ برای تحصیل در پکن همراهی میکرد
آخرین بار این پست توسط slll611 در تاریخ ۲۴-۶-۲۰۱۶ ساعت ۲۱:۰۵ ویرایش شد. احتمالاً همان «پشت سر» اثر ژو زیچینگ است؛ از همان جمله اول متوجه شدم. . . . . . به پدرم فکر کردم. بعد از پاسخ دادن متوجه شدم که مهلت زمانی هم وجود دارد؛ احتمالاً باید در اکتبر سال ۱۹۲۵ در پکن باشد.