HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

کار از ساعت نه صبح تا پنج عصر، یا سفر در سراسر جهان؟

2016-06-06View Original

Thread Content

در مسیر رفتن به تبت، با یک برادر روبرو شدم؛ او لباس‌های پاره‌پوره‌ای به تن داشت، باد سرد گوش‌هایش را خراشیده بود و لب‌هایش به حدی خشک شده بود که پوست سفیدی روی آن‌ها ظاهر شده بود. ما در یک مهمانخانه با هم آشنا شدیم؛ او به من گفت که برای رفتن از چنگدو تا تبت، دو ماه وقت صرف پیاده‌روی کرده است. در روزهای آهسته، بیش از بیست کیلومتر پیاده‌روی می‌کنم و در روزهای سریع، می‌توانم تا بیش از سی کیلومتر هم بروم.   در آن دو ماه، او گوشی خود را خاموش کرد، کارت تلفنش را جدا کرد، خود را از وابستگی‌های دنیوی رها ساخت و تنها به سفر زیارتی رفت؛ با دو پا و یک کیف، تنها وارد تبت شد تا فضای بین آسمان و زمین را احساس کند و مرز میان زندگی و مرگ را درک نماید.   در این مدت طولانی در پکن، با تعداد بی‌شماری از افراد روبرو شدم که می‌خواستند استعفا دهند و از دانشگاه خارج شوند تا به لاسا بروند. و آن رفیقی که در سفرم با او آشنا شدم، دقیقاً همان زندگی‌ای را دارد که آن‌ها به آن حسادت می‌کنند؛ زندگی‌ای آزاد و بدون محدودیت. چه تعداد انسان هستند که می‌خواهند روزی نیز به افسانه‌های این دنیا تبدیل شوند.   از او پرسیدم: «هنوز به راهت ادامه می‌دهی؟» ”  به طرز غیرمنتظره‌ای، او گفت: «نه.» ”  “چرا؟ ”  “«پولی نمانده…» این پاسخ واقعاً دیدگاه‌های من را نابود کرد. افراد دنیای رزم، نمی‌توانند به خاطر کمبود پول مسیر پیشروی خود را متوقف کنند؛ آیا تا به حال شاهد فردی در دنیای رزم بوده‌اید که به خاطر پول نگران باشد؟ ناگهان فهمیدم که آزادی روحی، گام اولش، باید آزادی مالی باشد. در غیر این صورت، تمام آزادی‌ها، بناهایی در هوا هستند.   این مسافر، در شیامن یک صاحب کسب‌وکار کوچک فروش گوشی تلفن بود. دو سال پیش، او و دو شریکش یک فروشگاه اجاره کردند تا کسب‌وکار مشترکی راه‌اندازی کنند. روزی که او قصد رفتن داشت، همان روز بسته شدن فروشگاهش بود؛ دو شریکش شروع به گرد آوری پول از جاهای مختلف و التماس از مردم کردند. او در ابتدا راه‌حل‌هایی داشت، اما چند روز بعد، دوست‌دخترش با کس دیگری فرار کرد و او ناگهان فروپاشید و زندگی‌اش به پایین‌ترین نقطه رسید.   روز بعد، کیفش را بر دوش گذاشت، چند هزار یوان با خود برد و تنها با قطار به چنگدو رفت. دستگاه را خاموش کرد، کیفش را برداشت و سفر دو ماهه‌ای تنها آغاز کرد. روز راه‌اندازی، تلفن همراهش توسط کسی منفجر شد؛ بستگان و دوستانش فکر کردند که او در تماس نیست و نزدیک بود به پلیس گزارش دهند.   از او پرسیدم: «پس حالا برای چه برمی‌گردیم؟» ”  او گفت: «کارهایی را که باید انجام می‌شد، انجام دهم؛ دنبال دوست‌دختر جدیدی بگردم و کسب‌وکارم را احیا کنم!» ”  او با لحنی پرشور صحبت می‌کرد، اما من با خنده گفتم: «پس برای رویارویی با چیزهایی که باید مواجه شوند، می‌رویم.» ”  او سر تکان داد و گفت: «تمام این مسیر به این فکر می‌کردم که باید کجا بروم؛ حالا فهمیدم که ناپدید شدن در محیط خودم، فقط باعث نگرانی کسانی می‌شود که به من اهمیت می‌دهند.» وقتی مشکلی پیش می‌آید، باید با آن روبرو شد، نه اینکه مدام از آن فرار کرد. اما پشیمان نیستم؛ وقتی پول داشتم، باز هم همین‌طور پیاده راه می‌رفتم. اما، مثل الان که حتی نمی‌توانم غذا بخرم، من قرار است در هتل‌های پنج ستاره در مسیر به لاسا اقامت کنم. ”  خندیدم، در کنار این جاده دورافتاده ۳۱۸، از کجا می‌تواند هتل پنج ستاره‌ای وجود داشته باشد؟   اما چه تعداد از مردم، صرفاً به خاطر شکست در زندگی عاشقانه‌شان، تصمیم می‌گیرند آن شهر را ترک کنند و زندگی سرگردانی را آغاز کنند؟ در نهایت مشخص شد که بسیاری از مشکلاتی که باید حل می‌شدند، هنوز بدون راه‌حل باقی مانده‌اند. معنای سفر، تأمل است، آرامش بیشتر است، و شروع بهتری است.   در ارتفاع بیش از سه هزار متر، با صاحب یک مهمانخانه جوانان نیز آشنا شدم؛ دختری ۲۴ ساله. او چهار سال است که در این مسیر سیچوان-تبت زندگی می‌کند و زندگی‌ای را می‌گذراند که در آن هیچ مهی پشت در نیست و از هر دو طرف کوه‌ها قرار دارد. در مهمانخانه‌اش انواع آدم‌ها زندگی می‌کردند و هر کس داستان متفاوتی داشت. به طور کلی، او زندگی‌ای را می‌گذراند که دیگران آرزویش را دارند؛ آن آرامش و آن آزادی، ریتمی است که ما، افرادی که روزها از ساعت نه تا پنج کار می‌کنیم، حسادتش می‌کنیم.   از او پرسیدم که با چنین زندگی‌ای که بسیاری به آن حسادت می‌کنند، برنامه‌هایش برای آینده چیست. او گفت: «می‌خواهم به شهر بزرگ بروم، سپس ازدواج کنم و فرزند داشته باشم.» ”  من شگفت‌زده شدم و گفتم: «آیا تو هم تا حدی به زندگی‌هایی که از ساعت نه صبح تا پنج عصر ادامه دارد، حسادت نکرده‌ای؟» ”  او مدام سر تکان می‌داد و می‌گفت که در واقع وجود دارد.   گفتم: «خدای من!» می‌دانی چند نفر از ما به زندگی تو حسادت می‌کنند؟ ”  “می‌دانم، هر بار افراد موجود در مهمانخانه این را به من می‌گویند. می‌دانی از چه چیزی در شما حسادت می‌کنم؟ شما می‌توانید تصمیم بگیرید که اینجا یا آنجا زندگی کنید، اما من هیچ امکان انتخابی ندارم. ”  “چرا؟ ”  او گفت که این مسافرخانه را پدرش به او داده است و سالانه فقط چند هزار تومان درآمد دارد. “اگر ممکن بود، واقعاً دوست داشتم کتاب بخوانم، وارد دانشگاه شوم، پولی به دست آورم؛ اما شاید نتوانم با مه و غبار شهرهای بزرگ سازگار شوم و در نهایت دوباره به نقطه‌ی اولیه‌ام برگردم. اما، حداقل در این زندگی گزینه‌های بیشتری وجود دارد. خوشبختی، همان قدرت داشتن گزینه‌های بیشتر نیست؟ ”  در زندگی انسان، چه کار کردن در ساعات مشخص و چه سفر کردن در سراسر جهان، هیچ‌کدام اشکالی ندارد. ما به یک وضعیت زندگی دیگر امیدواریم؛ فقط می‌خواهیم در زندگی خود گزینه‌های بیشتری داشته باشیم. چه کار کردن در ساعات مشخص صبح تا عصر و چه سفر کردن بی‌پایان، هر دو زندگی را خسته‌کننده و بی‌حال می‌کنند. بهترین نوع زندگی، این است که خود را به اندازه کافی قوی کنیم تا بتوانیم بر دو حالت زندگی تسلط داشته باشیم؛ یعنی وقتی می‌خواهیم سفر کنیم، بتوانیم بلافاصله عزیمت کنیم ; وقتی می‌خواهم آرامش داشته باشم، ساعت کاری از نه صبح تا پنج عصر است.   کار شکست خورد؛ سفر کردن در واقع مشکل را حل نمی‌کند، چون در نهایت باید برگردید تا دوباره با آن روبرو شوید. رویارویی مستقیم با شکست، بهترین راه است.   پس، عجله نکنید و زندگی دیگران را تحسین نکنید؛ ابتدا باید از روزهای فعلی خود به خوبی لذت ببرید، سپس به دنبال وضعیتی که می‌خواهید باشید. از سرگردانی خسته شدم، اما هنوز می‌توانم به خانه برگردم ; در خانه کلافه شدم، فوراً راه می‌افتم. توانایی تغییر زندگی و ذهنیت سازگاری با شرایط، به این ترتیب می‌توانی هم ساعات کاری معمولی داشته باشی و هم در سفرهای بی‌پایان باشی.
Reply #22016-06-06
مردم شهر می‌خواهند بیرون بروند، مردم بیرون از شهر می‌خواهند وارد شوند
Reply #32016-06-06
من با دقت آن را خواندم! واقعاً تحریک شدم. فقط با داشتن پایه اقتصادی کافی، می‌توان زندگی مورد نظر خود را داشت. دیگران را حسودی نکنید، به «قلعه محاصره‌شده» اثر چیان جونگ‌شو نگاه کنید
Reply #42016-06-06
آخرین بار، این پست توسط ylb913 در تاریخ ۶-۶-۲۰۱۶ ساعت ۱۹:۲۴ ویرایش شد. جملاتی از لونگ یینگ‌تای برای پسرش آندره وجود دارد که بسیار فوق‌العاده هستند! “فرزندم، من از تو می‌خواهم که در مطالعه تلاش کنی؛ نه فقط به این دلیل که بخواهم نمراتت را با دیگران مقایسه کنم، بلکه چون امیدوارم در آینده حق انتخاب داشته باشی و بتوانی شغلی معنادار و مناسب انتخاب کنی، نه اینکه مجبور به کسب درآمد باشی. ”
Reply #52016-06-06
قصد این نبود؛ قصد این بود که تحت شرایط خاصی بتوان انتخاب‌های بیشتری مطابق سلیقه خود انجام داد
Reply #62016-06-07
تقریباً مثل چیزی است که در این مقاله گفته شده!
Reply #72016-06-07
بله، به زندگی دیگران حسادت نکنید؛ زندگی خودتان را خوب بگذرانید، به خودتان حق انتخاب بدهید و از انتخاب‌هایتان لذت ببرید!
Reply #82016-06-12
در برخی مکان‌ها، حتی اگر چقدر هم خوب باشند، تنها محلی برای اقامت موقت هستند و در نهایت باید به زندگی خود بازگردیم. مکان‌هایی که به آنجا رفته‌ایم، به عنوان خاطراتی برای آینده نیز خوب هستند.
Reply #92016-06-12
تلاش کنید؛ اگر نتوانستید، سعی کنید آرامش خود را حفظ کنید!
Reply #102016-06-16
انسان همیشه به آنچه دیگران دارند، حسادت می‌کند
Reply #112016-06-17
با دقت خواندم، من هم حسادت می‌کنم که می‌توانم سفر کنم
Reply #122016-06-21
بله، در واقع خودم هم جزو کسانی هستم که دیگران به آن‌ها حسادت می‌کنند!

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.