Thread Content
آخرین بار این پست توسط altpage در تاریخ ۷-۶-۲۰۱۶ ساعت ۲۰:۴۸ ویرایش شد.
در روستایی در شمال، دختری اهل جنوب زندگی میکند. او همیشه دوست دارد لباسهای گلدار بپوشد و کنار جاده بایستد. حرفهایش کم است، اما خندهاش آرام و دلنشین است. در چشمان ظریفش چه چیزی نهفته است؟ غم و اندوه دلتنگی…
زمستانهای بارانی شهرهای جنوب، به اندازه شمال سرد نیست؛ او نیازی ندارد که از لباسهای ضخیم برای پوشاندن چهرهی ظریفش استفاده کند. او در خیابانها، سایهاش را به جا میگذارد؛ عطرش نیز در قلب کسانی که به او نگاه میکنند، باقی میماند. در یک لحظه، عطر از بین میرود و سایه نیز ناپدید میشود.
دختر جنوبی، آیا به سرمای پاییزی شمال عادت کردهای؟ دختر جنوبی، آیا از صراحت مردم شمال خوشت میآید؟ روزها مانند آن شبهای بیخوابی میگذرند؛ او آدامس میجوید و دربارهی آرزوهایش با دیوار صحبت میکند. دختر جنوبی، ما همگی در حال تحمل این روزهای طولانی هستیم… دختر جنوبی، آیا ساختمانهای بلند، امیدهایت را پنهان کردهاند؟ باران دیروز، شانههای ظریف او را خیس کرده بود؛ ستارههای آسمان شب نیز به او کمکی نکردند تا مسیر درست را پیدا کند. در نور خورشید، او لباسهایش را در وسط حیاط خشک میکند؛ در بادهای چهار فصل، او موهایش را باز میگذارد و از زمان آرامش میخواهد. دختر جنوبی، آیا عاشق شمال شدهای؟ دختر جنوبی، گفتی که امروز قرار است به زادگاهت برگردی… دلتنگی، قلب را آزار میدهد؛ او به اشکهایت فریاد میزند… میوههای جنوب، رسیدهاند… آن، سادهترین آرزوها هستند… لا… لا… لا… لا………
«دختر جنوبی»، ترانه و آهنگسازی و اجرای آن توسط ژائو لی.
هیچکس این آهنگ را دوست ندارد؟ هنوز چندان توجهی نشده؟ آهنگ بسیار خوبی است، آهنگی که احساسات واقعی را در خود جای داده است. مانند «نانشان نان»، این آهنگ نیز تردیدها، بیچارگیها و مبارزات نسل جوانی را که برای کسب زندگی از زادگاه خود دور میشوند، به تصویر میکشد؛ آنها با شانههایی نه چندان قوی، بار سخت زندگی را بر دوش میکشند و در عین حال سرشار از ارادهای استوار هستند. همراه با آواز ملایم گیتار که به آرامی روایت میکند، بدون فریاد و گریه اما بسیار قدرتمند.
نقد یک نویسندهی اینترنتی دربارهی این آهنگ را بازنشر میکنم؛ هرچند که نوشتهاش کمی بدبینانه و به نظر میرسد که در حال انتقاد تند است، اما آیا با خواندن دقیقتر، منطقی هم نیست؟ نقد «دختر جنوبی» اثر ژائو شیائولهی؛ من این آهنگ را بارها شنیدهام؛ هماتاقیام که عاشق نواختن گیتار بود، مدام این آهنگ را در خوابگاه پخش میکرد. میتوان گفت که با مشاهده و شنیدن مداوم، با گذشت زمان احساس صمیمیتی پدید میآید. هر بار که به این موضوع فکر میکنم، همیشه سرشار از احساسات میشوم. دوباره به آن جمله مشهور فان وی فکر کردم: «همگی انسانهای یکسانی هستند، پس چرا تفاوتهای رفتاری آنها اینقدر زیاد است؟» ”من نیز بدون هیچ تردیدی، اغلب به عبارت «خراب کردن یک آهنگ خوب» اشاره میکنم. کسانی که در یک جهان و زمین زندگی میکنند، برخی از آنها آن آهنگهای خوب و پنهانشده را به دیگران نشان میدهند تا همگی علاقههای خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند؛ این نوعی خوشبختی است! استاد گرامیام، من او را اینگونه تعریف میکنم، چه مرا شاگرد خود بپذیرد و چه نه؟ او در مدت زمان کوتاهی، تأثیر مهمی بر من گذاشت. او چنین گفته بود: خوشبختی یعنی اینکه در حالی که به خودت میرسی، بتوانی یک یا دو چراغ را روشن کنی. فکر میکنم اینکه هماتاقی که آهنگ را به اشتراک گذاشته، چراغ را روشن نکرده، چندان فوقالعاده نیست؛ اما حداقل در حالی که خودش را راضی کرده، مزاحم دیگران نشده و در عوض، موسیقی را با همه به اشتراک گذاشته است. دیگری که تفاوت زیادی در رفتارش با دیگران وجود دارد، همان کسی است که یک آهنگ خوب را نابود میکند؛ به محض اینکه چنین آهنگی را پیدا میکند، آن را بارها و بارها پخش میکند، از صبح تا غروب، و از غروب تا نیمهشب؛ و این همه نیست، بلکه خودش هم آن را میخواند! جمله عمو بنشانا که میگوید «بعضیها برای آواز خواندن پول میخواهند، اما او برای آواز خواندن جانش را فدا میکند»، احتمالاً دربارهی برخی افرادی است که از واقعیت خود آگاهی ندارند. من هم از موسیقی لذت میبرم، اما معمولاً جرأت ندارم در مقابل دیگران آواز بخوانم؛ حداکثر وقتی تنها هستم، هرطور که دلم میخواهد آواز میخوانم. کسانی که واقعاً به موسیقی علاقه دارند، از نمایش آن خودداری میکنند. کسانی که عمداً خود را نشان میدهند، همواره رازهای پنهانی در سر دارند. شاید بتوان آن را با یک واژهی رایج امروزی توصیف کرد: تظاهر به قدرت. در زندگی، اجتناب از رفتارهای تظاهرآمیز غیرممکن است؛ به بیان مؤدبانهتر، هر کسی با استفاده از نقابهای مختلف دروغ میگوید. این قابل سرزنش نیست؛ راستش، تو هم تظاهر میکنی، من هم تظاهر میکنم، همه تظاهر میکنند. **خدایا، یک بائوزی بخور؛ تعداد زیادی احمق در اینترنت در حال توضیح دادن هستند، آنها فقط سعی میکنند خودشان را نشان دهند. **فعلاً دربارهی اینکه آیا واقعاً تظاهر میکنی یا نه، صحبت نمیکنیم؛ اما توضیحاتت خیلی بیمعنی هستند! بنابراین، در تمام عمرم از رفتارهای تظاهرآمیز متنفر بودهام؛ گاهی اوقات کمی تظاهر کردن طبیعی است، هیچکس نیست که تظاهر نکند. اگر کسی بگوید که فلانی تظاهر نمیکند، خب، من فقط میتوانم بگویم که او واقعاً آدم تظاهرگری است. فقط زیادهروی در نمایش خودتان نکنید؛ اینطور وانمود نکنید که چقدر به موسیقی، وطن و حزب علاقه دارید. همه میدانند که جامعه اکنون چگونه است؛ هر فکر کوچکی که در ذهنتان میآید، حتی با تکان دادن انگشتان پا نیز قابل حدس است، پس چرا؟ با گذشت زمان، ماهیت انسانها آشکار میشود؛ همه در زیر یک سقف زندگی میکنند، مهمترین چیز چیست؟ ستاره گفت: در زندگی، مهمترین چیز خوشحال بودن است. پس چطور میتوان خوشحال بود؟ آیا وقتی خودت خوشحال میشوی، آن را خوشحالی مینامی؟ خوشحالی وقتی است که همگی با هم خوشحال باشند. خالهی مهربان مهدکودک، از کودکی به همهی ما یاد داد که خوب بودن واقعی، یعنی مهربان بودن. و بعد یک جمله دیگر: «گوانگژو هائودی»، هرچند بوی تبلیغاتیاش مثل بوی خوابگاه پسرها است، اما در نهایت آنها از شما حمایت کردهاند و این حرف هم حقیقت دارد! فقط هرگز نمیفهمم، چرا برای زندگی باید اینقدر تظاهر کرد؟ و علاوه بر این، خوشحالی تو بر پایه رنج دیگران بنا شده است. هر بار که به این موضوع فکر میکنم، واقعاً دلم میخواهد یک تا زدن... بس است، بهتر است خودم را با یک تا بکشم. آنها میگویند، خونسرد باشید! سگ هرگز عادت خوردن مدفوع را ترک نمیکند، پس بگذارید آن را بخورد! سگ همیشه سگ است، اما انسان گاهی انسان نیست. بعد از مدتی زندگی با مردم، عاشق سگها شدم. سپس، صحنهی آخر فیلم «داستانهای شرق» دوباره پدیدار شد. سامورایی غروبخور، در آغوش پری بنفش، به جونزو بائو گفت: «آن مرد شبیه یک سگ است.» ”ناگهان احساس غم و اندوهی در قلبم جاری شد؛ حتی آن قهرمانانی که به نظر میرسید بینقص و بیچونوچرا هستند، در برابر سرنوشت نیز مجبور به تسلیم و رضایت میشوند. علاوه بر این، اغلب توسط مردم درک نمیشوند؛ با وجود بار سنگین مسئولیتها، شبیه هیولایی غریبه به نظر میرسند. استفاده از یک فحش مربوط به تناسخ میمونها، برای طعنهآمیز کردن حس قهرمانانه و غمانگیز به اصطلاح «قدیس آسمانی». ببین، شاید همهمان فقط یک سگ باشیم، پس... لطفاً زیاد تظاهر نکن همیشه از این عادت بد خودم متنفر بودم؛ مینویسم و ناگهان مسیرم منحرف میشود! حتی تا پایان، کاملاً از هدف اصلی خود منحرف شد. احتمالاً این بار هم از موضوع منحرف شدیم، اما شاید هم نه. چه کسی میداند؟ اگر مشهور شوم، حتی اگر از مسیر درست منحرف شوم، گروهی از ادبای مغرور آنجا خواهند بود تا بررسی کنند چگونه با موضوع همخوانی دارد، سبک نوشتاری را تغییر دهند، پیوند بین بخشها برقرار کنند، و غیره... اخیراً شنیدم که چیزی به نام «انجمن مطالعات مو یان» تأسیس شده است؛ مو یان نامهای نوشت تا تبریک بگوید: قطعاً مشکلات زیادی در خودم دارم، به همین دلیل است که همه میخواهند او و آثارش را مطالعه کنند. مو یان در تمسخر دیگران و خودتمسخری بسیار ماهر است؛ این احمقها، زمانی که مو یان جایزه نوبل را دریافت نکرده بود، احتمالاً حتی از وجود چنین شخصی هم خبر نداشتند! هنوز هم بودیساتوا نام خود را پنهان کرده و از مو یان برای یافتن شغل و کسب کمی پول یوان استفاده میکند! بنابراین، من همیشه نسبت به آنچه که به عنوان «انجمنهای تحقیقاتی» شناخته میشود، نگرشی تردیدآمیز داشتهام. استادان زیادی در دانشگاهها وجود دارند که حتی نمیتوانند درسهای خود را به خوبی تدریس کنند، اما باز هم به تحقیق در زمینههای مختلف میپردازند؛ در نهایت، هدفشان فقط کسب عنوان تخصصی بیشتر است، چون این کار باعث میشود حقوقشان کمی بالاتر شود. اینکه همه چیز بر محور ساختار اقتصادی باشد، به خوبی پیاده شده است. در برابر این همه آدم تظاهرکار، تنها راه برای نشان دادن احساساتمان این است که با یک «هه» پاسخ دهیم؛ جامعهای هماهنگ به آرامش نیاز دارد، نباید بیش از حد عصبانی شد، مراقب باشید کسی از بالا با شما صحبت نکند. “«هه»، چه کلمهی هماهنگی است؛ قبلاً از عبارت «خودت میفهمی» استفاده میشد. نمیدانم آیا این کلمه هم تغییر کرده است یا نه؟
ادامه طبقه چهارم: برگردیم سر موضوع اصلی؛ هرچند که بخش اصلی متنم با بیش از هزار کلمهی بیربط پر شده، اما بیایید دربارهی این آهنگ صحبت کنیم! قبل از صحبت، بیایید دربارهی نویسندهی این آهنگ، ژائو لی، صحبت کنیم. صبح جملهای را که او در برنامه «آهنگهای خوب چین» گفته بود دیدم: از زمانی که مسیر موسیقی را انتخاب کردم، هرگز به فکر پولدار شدن نبودهام. اگرچه فقط لیو هوان بود که برایش تکیه میداد، اما فکر میکنم این کافی بود؛ چرا که بویا نیز فقط زیچی را داشت. قبلاً او در برنامههایی با پسران دیگر نیز حضور داشت؛ صحنههایی که در آنها تمام افراد چهرههای زیبایی داشتند، و او که گیتاری در دست داشت، کاملاً متفاوت به نظر میرسید. من از تماشای برنامههای آن پسران لذت نمیبردم، اما بعداً به طور ویژه ویدیوهای مربوط به او را از اینترنت پیدا کردم. یکی از کاربران اینترنتی که او را دوست داشت، نوشت: «هر بار که صدای ژائو لی را میشنوم یا فقط وقتی او روی صحنه میآید، میتوانم حس فضای پکن را درک کنم.» کمی بیتفاوت، کمی دلتنگ. همیشه تصویر یک خواننده در تابستان، با بدن برهنه و کمی مست، که گیتار در دست دارد و آواز میخواند، به ذهن میآید. ژائو لی به مرحله بعد راه نیافت و خودم از این بابت نفس راحتی کشیدم، چون واقعاً نمیتوانستم تصور کنم اگر او در پایان موفق به صعود شود، چطور باید با آن پسرهای حوزه سرگرمی هم آواز بخواند و هم برقصد. ”“در حالی که وان شیائولی، ژو یونپنگ و لی ژی، این پیشگامان موسیقی فولک، یا خشمگین بودند، یا شعر میسرودند، یا جامعه را مورد انتقاد قرار میدادند، ژائو لی هنوز کودکی گیج و سردرگم بود که در میان آرمانهایش تردید میکرد. شاید آهنگهای او هیچ ارزش اجتماعی نداشته باشند، اما در محیط رو به وخامت صنعت موسیقی چین، که پر از آهنگهای بیمعنی و ستارههای تقلیدی است. خوانندگانی که بتوانند وضعیت خود را به طور کامل بیان کنند و در دل دیگران تأثیر بگذارند، چندان زیاد نیستند. من در دهه بیست زندگیام، این را همراه با ژائو لی تجربه میکردم. اما این پسر که ظاهراً مردانه به نظر میرسد، میتواند اینگونه با ظرافت بیان کند. ” بنابراین وقتی «دختر جنوبی» را گوش میدادم، همان احساس تأثر را شنیدم که مدتها بود نشنیده بودم؛ این حرفهای احساساتی نیست. اینطور نیست که من گریه خواهم کرد. واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم؛ شو وی و پو سو سالهاست که مرا تحت تأثیر خود قرار دادهاند. وجود افرادی که صرفاً برای ساختن موسیقی تلاش میکنند، در این دوران پر از عجله و هیجانات ناشی از «قرار گذاشتن برای رابطه جنسی در ویچت» و «مومو»، واقعاً آرامشبخش است. آهنگ خوب، فریادی از اعماق قلب است که مستقیماً به اعماق وجود رسیده میشود. در روستای شمالی، دختری اهل جنوب زندگی میکند.
او همیشه دوست دارد با لباسهای گلدار در کنار جاده بایستد.
حرفهایش کم است، اما خندهاش آرام و دلنشین است.
در چشمان نرمش چه چیزی نهفته است؟ غم و اندوه دلتنگی…
زمستانهای بارانی شهرهای جنوب، به اندازه شمال سرد نیست؛
او نیازی ندارد که از لباسهای ضخیم برای پوشاندن چهرهی ظریفش استفاده کند.
او در خیابانها سایهای میگذارد؛ عطرش در قلب کسانی که به او نگاه میکنند، باقی میماند.
در یک لحظه، عطر از بین میرود و سایه نیز ناپدید میشود.
دختر جنوبی، آیا به سرمای پاییزی شمال عادت کردهای؟
دختر جنوبی، آیا از صراحت مردم شمال خوشت میآید؟
روزها مانند آن شبهای بیخوابی میگذرند؛
او آدامس میجوید و دربارهی آرزوهایش با دیوار صحبت میکند.
دختر جنوبی، ما همگی در حال تحمل این روزهای طولانی هستیم…
دختر جنوبی، آیا ساختمانهای بلند، امیدهایت را پنهان کردهاند؟
باران دیروز، شانههای ظریفش را خیس کرده بود؛
ستارههای آسمان شب نیز نتوانستند راه گمش را نشان دهند.
او در نور خورشید، لباسهایش را در وسط حیاط خشک میکند؛
در بادهای چهار فصل، موهایش را باز میکند و از زمان آرامش میخواهد.
دختر جنوبی، آیا عاشق شمال شدهای؟
دختر جنوبی، گفتی که امروز قرار است به زادگاهت برگردی…
دلتنگی، قلب را آزار میدهد؛ او اشکهایت را فرا میخواند…
میوههای جنوب، رسیدهاند؛ این سادهترین آرزوها هستند…
وقتی این آهنگ را گوش میدهم، همیشه تصویر پسری تمیز و بزرگ در ذهنم میآید؛ پسری که گیتاری در دست دارد، و در فضای کوچک خودش، حتی اگر فقط چند متر مربع باشد، زندگی میکند. او فقط پسری بود که عاشق موسیقی بود؛ صرفاً به خاطر علاقهاش، در شبهای تاریک تابستان که صدای حشرات بلند بود، در نور کم زمستان، در مزارع، در اعماق کوهها... هر وقت میخواست آواز بخواند، گیتارش را بیرون میآورد. من درباره داستان پشت این آهنگ صحبت نمیکنم؟ نویسنده چگونه این آهنگ را ساخت؟ فقط کافی است وقتی میشنوم، تحت تأثیر قرار بگیرم. فقط به خاطر اینکه واقعی است، تظاهر نمیکند، ساختگی نیست ; فقط به خاطر عشق، اینقدر ساده است.