HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

چند شوخی بیاورید!

2016-06-19View Original

Thread Content

«شیوچیا در سن هفتاد سالگی، ناگهان پسری به دنیا آورد.» از آنجا که به دلیل سن پدید می‌آید، نامش سن است. چندی نگذشت که پسر دیگری به دنیا آمد که به نظر می‌رسید می‌توانست درس بخواند، و نامش علم‌الدین گذاشته شد. سال بعد، پسر دیگری به دنیا آمد. خندید و گفت: «در این سن پیر، هنوز می‌خواهی فرزند داشته باشی، واقعاً خنده‌دار است.» ”از این رو نامش «شوخی» است. ”سه مرد مسن بی‌کار بودند، پس همگی فرستاده شدند تا به کوه بروند و چوب ببرند. هنگام بازگشت، شوهر پرسید: «چوب کدام سه نفر بیشتر است؟» ”همسر گفت: «سنم رسیده، اما هیچ دانشی ندارم؛ اما شوخی‌های زیادی دارم.» ” مردی دانشمند بود که سنش نزدیک به هفتاد سال بود؛ همسرش ناگهان پسری به دنیا آورد. از آنجایی که سنشان بالا بود، پسرشان را «سن» نامیدند. مدتی نگذشت که پسر دیگری به دنیا آمد؛ ظاهرش شبیه فردی بود که به مطالعه می‌پردازد، بنابراین نامش را «دانش» گذاشتند. سال سوم، پسر دیگری به دنیا آمد. عالم گفت: «در این سن و سال، هنوز هم می‌توان فرزند داشت؛ واقعاً خنده‌دار است.» ”بنابراین نام آن «شوخی» گذاشته شد. وقتی سه پسر بزرگ شدند، کاری برای انجام دادن نداشتند. مرد تحصیل‌کرده به آن‌ها گفت که به کوهستان بروند و چوب ببرند. وقتی برگشتند، شوهر از همسرش پرسید: «از بین این سه نفر، چه کسی بیشترین مقدار چوب را جمع کرده است؟» ”همسر گفت: «سنم زیاد شده، اما هیچ دانشی ندارم؛ اما شوخی‌های زیادی دارم.» ” کناره‌گیری 【متن اصلی】 کسانی که به قدرت و جایگاه توجه دارند، هر بار که با افراد مهم روبرو می‌شوند، حتماً کناره‌گیری می‌کنند. همراهش دلیلش را پرسید، او پاسخ داد: «ترک خویشاوندان.» ”به این ترتیب مکرر، همراهان از آن خسته شدند. به طور تصادفی با یک گدا روبرو شدم و مانند او کنار رفتم و گفتم: «ای برادر.» ”پرسید: «چرا چنین فرمانی صادر شده است؟» ”گفت: «خب، همه‌اش را تو شناختی.» ” مردی بسیار تکبرآمیز بود؛ وقتی از خانه بیرون می‌رفت، اگر افراد بلندپایه و مشهوری از کنارش رد می‌شدند، به کناری کنار می‌رفت. همراهش از او پرسید چرا چنین کرده است، و او گفت: «او خویشاوند من است.» ”چندین بار اینطور شد، هر بار او همین کار را می‌کرد و همراهانش از او متنفر می‌شدند. بعداً، ناگهان در راه با یک گدا روبرو شدند؛ کسانی که همراهش بودند نیز از رفتار او تقلید کردند و به کناره‌ها رفتند و گفتند: «آن گدا، خویشاوند من است.» ”افراد تملق‌گر می‌پرسند: «چطور چنین بستگان فقیری داری؟» ”همراهش گفت: «چون هر چیز خوبی را تو به دست آورده‌ای.» ” خوردن زیتون 【متن اصلی】 روستاییان برای شرکت در مهمانی به شهر رفتند و در آن مهمانی زیتون نیز وجود داشت. روستاییان برداشتند تا بخورند، تلخ و بی‌طعم بود، پس از کسانی که همراهشان بودند پرسیدند: «این چه چیزی است؟» ”هم‌نوعانش با توجه به فرهنگ روستایی او، او را تحقیر کرده و گفتند: «بی‌فرهنگ.» ”مردم روستا آن را «سو» نامیدند و آن را به خاطر سپردند؛ سپس هنگام بازگشت به دیگران گفتند: «امروز در شهر چیز عجیبی خوردم که نامش “سو” است.» ”همگان باور نکردند، پس آن مرد دهانش را باز کرد و نفس فوتاد و گفت: «شما باور نمی‌کنید، اکنون دهانتان پر از بی‌ادبی است.» ” یک کشاورز برای شرکت در یک مهمانی به شهر رفت؛ در آنجا زیتون وجود داشت. کشاورز آن را در دهان گذاشت تا بخورد؛ اما طعمش تلخ بود و خوشمزه نبود. پس از کسانی که همراهش بودند پرسید: «این چه چیزی است؟» ”افرادی مانند *، او را بی‌ادب می‌دانستند و با تحقیر می‌گفتند: «بی‌ادب.» ”کشاورز فکر کرد که «سوت» نام میوه‌ای است، پس آن را در خاطرش نگه داشت و وقتی به خانه بازگشت، به مردم گفت: «امروز در شهر میوه‌ای عجیب خوردم که نامش “سوت” است.» ”همگان با شنیدن آن باور نکردند، پس کشاورز دهانش را باز کرد و نفسی بیرون داد و گفت: «شما باور نمی‌کنید، حالا دهانم پر از کلمات بی‌معنی است.» ” تمسخر شوخی‌کننده【متن اصلی】 مردی مهمانش را برای ناهار پذیرایی کرد؛ مهمان، یک کاسه غذا را خورده بود، اما هیچ غذای دیگری به او داده نشد. مهمان که می‌خواست صاحبخانه از این موضوع باخبر شود، وانمود کرد و گفت: «خانواده‌ام خانه‌ای برای فروش دارد.» ”پس، دهانه کاسه را به سوی صاحبخانه گرفت و گفت: «تیرهای چوبی نیز اینقدر بزرگ هستند.» ”ارباب، چون دید در کاسه برنجی نیست، با عجله فراخواند تا پسرک مقداری اضافه کند. پس از پرسیدن از مشتری گفت: «ارزش آن چقدر است؟» ”مشتری گفت: «حالا که غذا دارم، دیگر نمی‌فروشم.» ” مردی مهمانانش را برای ناهار پذیرایی کرد؛ آن مهمان یک کاسه غذا خورده بود و هیچ‌کس برایش غذا اضافه نکرد. مهمان می‌خواست صاحبخانه متوجه شود، پس وانمود کرد و گفت: «خانواده‌ای خانه‌ای برای فروش دارد.» ”سپس عمداً دهانه کاسه را به سمت صاحبخانه گرفت و گفت: «تیرهای سقف هم به این ضخامت دهانه کاسه هستند.» ”صاحبخانه وقتی دید که در کاسه برنجی نمانده، با عجله فریاد زد تا خدمتکار برایش برنج بیاورد. سپس از مهمان پرسید: «قیمتش چقدر است؟» ”مهمان پاسخ داد: «حالا که غذا داریم، دیگر نمی‌فروشیم.» ” دروغ گرد 【متن اصلی】 برخی افراد عادت دارند دروغ بگویند. خدمتکارش هر بار آن را گرد می‌کرد. روزی به کسی گفت: «ما یک چاه داریم که دیروز باد شدید آن را به خانه همسایه برده است.» ”همگان گمان می‌کردند که از دیرباز چنین چیزی وجود ن پور یوان گفت: «این موضوع واقعاً صحت دارد.» چاه خانه‌مان نزدیک حصار خانه همسایه است؛ دیشب باد شدیدی می‌وزید و دیدم که حصار به سمت چاه می‌آید، اما انگار چاه به سمت خانه همسایه می‌وزید. ”روزی، دوباره به مردم گفت: «کسی یک غاز را شلیک کرده و بر سرش یک کاسه سوپ آردی قرار داده است.» ”همگان دوباره شگفت‌زده شدند. خدمتکار گفت: «این موضوع نیز وجود دارد.» اربابم در حیاط در حال خوردن سوپ آردی بود که ناگهان یک قو هواپیما سقوط کرد و سرش دقیقاً درون کاسه افتاد؛ آیا این یعنی سر قو، روی سوپ آردی قرار گرفته است؟ ”یک روز. سپس به مردان گفت: «در خانه‌ی سردم، چادری گرم وجود دارد که آسمان و زمین را کاملاً می‌پوشاند و هیچ شکافی ندارد.» ”خدمتکار ابروهایش را درهم کشید و گفت: «ارباب، شما واقعاً مردی بی‌شرم هستید؛ چنین دروغ‌های فراوانی می‌گویید، چطور می‌توانم آن‌ها را پنهان کنم؟» ” مردی بود که عادت داشت دروغ بگوید، و خدمتکارش هر بار به جای او دروغ‌هایش را توجیه می‌کرد. یک روز، او به مردم گفت: «چاه خانه‌ام دیروز توسط باد شدید به خانه همسایه منتقل شد.» ”همگان معتقدند که چنین اتفاقی از دیرباز تاکنون رخ نداده است. خدمتکارش برایش دروغی ساخت و گفت: «واقعاً چنین اتفاقی افتاده است؛ چاه خانه‌مان نزدیک حصار خانه همسایه است. دیشب باد شدیدی می‌وزید و حصار را به سمت چاه کشاند، درست مثل اینکه چاه به سمت خانه همسایه رفته باشد.» ”یک روز، دوباره به مردم گفت: «کسی یک غاز را شلیک کرد؛ روی سرش یک کاسه سوپ بود.» ”همگی دوباره بسیار شگفت‌زده شدند و حرف‌های او را باور نکردند. خدمتکارش برایش دروغی ساخت و گفت: «این هم اتفاق افتاد؛ اربابم در حیاط در حال خوردن سوپ آردی بود که ناگهان یک قو به زمین افتاد و سر آن دقیقاً درون کاسه افتاد. مگر سر قو روی سوپ آردی قرار نگرفت؟» ”روز دیگری، او دوباره به دیگران گفت: «خانواده‌ی هان یک چادر بسیار گرم دارند که آسمان و زمین را کاملاً می‌پوشاند و هیچ شکافی در آن وجود ندارد.» ”خدمتکار با شنیدن این حرف، با چهره‌ای درهم‌رفته و نگران گفت: «ارباب بیش از حد صحبت می‌کند؛ چنین دروغ بزرگی می‌گوید که چطور می‌توانم آن را پنهان کنم.» ” مقام آموزشی آب‌ها 【متن اصلی】 خدمتکار یک دانشجو، نوزاد را برای ادرار کردن قرار داد؛ اما مدت زیادی ادرار نکرد. او را ترساند و گفت: «مقام آموزشی آمده است.» ”عروسک فوراً ادرار کرد. دانشمند پرسید دلیلش چیست، و او پاسخ داد: «من دیدم که شما دانشمندان به محض اینکه شنیدید استاد در حال پایین آمدن است، از ترس ادرار و مدفوع خود را رها کردید؛ از این رو فهمیدم.» ”دانشمند آهی کشید و گفت: «فکر نمی‌کردم این کودک بتواند آرزوی پدرش را به ارث ببرد و سنت دانشمندی را ادامه دهد.» ; فکرش را هم نمی‌کردم که این دستگاه کوچک «شانلی» بتواند مشکلات دفع مدفوع و ادرار را برطرف کند. ” خدمتکار خانواده‌ی دانشمند، نوزاد را در آغوش گرفت و ادرار کرد؛ اما مدت زمان طولانی نوزاد ادرار نکرد. خدمتکار او را ترساند و گفت: «معلم آمده است.» ”عروسک فوراً ادرار کرد. دانشمند از او پرسید چرا، و او پاسخ داد: «دیدم که شما دانشمندان، به محض شنیدن خبر آمدن مأمور آموزش، آنقدر ترسیدید که ادرار و مدفوعتان را از دست دادید؛ برای همین او را نیز همین‌طور ترساندم.» ”دانشمند با تأسف گفت: «فکر نمی‌کردم این کودک بتواند آرزوی پدرش را ادامه دهد و سنت علم و دانش را حفظ کند.» ; فکرش را هم نمی‌کردم که این گیاه در تحریک دفع ادرار مهارت داشته و می‌تواند ادرار و مدفوع را تسهیل کند. ” ترس داوطلبان امتحانی 【متن اصلی】 دانشمندان از امتحانات سالانه می‌ترسند؛ به محض شنیدن خبر آمدن بازرس آموزشی، وحشت‌زده می‌شوند. برای استقبال از بازرس می‌روند و می‌بینند که راننده تخته گلی از او شکایت می‌کند و می‌گوید: «ای بنده بی‌ارزش، چرا یک بازرس آموزشی را آوردی؟ مرا آنقدر ترساندی که روحم به آسمان پرواز کرد.» در آن زندگی، من نقش راننده تاکسی را داشتم و تو دانشمند بودی؛ من هم صندلی درس را برایت آوردم تا ببینم آیا روحت هنوز آنجاست یا نه. ” دانشمندان از آزمون‌های سالانه می‌ترسیدند؛ به محض اینکه خبر رسید که داوطلبان آزمون در راه هستند، وحشت‌زده می‌شدند، سریع نزدیک می‌شدند تا آن‌ها را استقبال کنند؛ و وقتی کسانی را می‌دیدند که تخته را حمل می‌کردند، شکایت می‌کردند و می‌گفتند: «ای بندگان، چرا یک داوطلب آزمون را اینجا آورده‌اید؟» ترسم آنقدر زیاد بود که روحم از بدنم پرید. در کدام زندگی من نقش راننده تاکسی را داشتم و تو دانشمند بودی؛ من حتی صندلی معلمی را هم برایت آوردم تا ببینم آیا روحت هنوز زنده است یا نه؟ ” دختر عاقل و فرمانبردار 【متن اصلی】 پیرمردی گفت: «خانواده‌ام سه دختر عروس دارد که همگی بسیار فرمانبردار و مهربان هستند.» عروس بزرگ می‌ترسید طعم غذا برایم کم باشد، پس به محض اینکه وارد شدم، نمک بیشتری اضافه کرد. نامزد دومم از ترس تنهایی‌ام، اغلب با طبل بامبو برایم موسیقی می‌نواخت. نوه سوم هم فرزندخواناتر بود؛ می‌گفتند: «اگر شام کم بخوری، تا نود و نه سال زنده می‌مانی». بنابراین صبحانه را با من نمی‌خورد. ” یک پیرمرد گفت: «خانواده‌ام سه همسر دارد که همگی بسیار فرمانبردارند.» همسر بزرگ می‌ترسید که طعم غذا برایم کم باشد؛ به محض اینکه وارد خانه می‌شدم، نمک بیشتری در غذا می‌ریخت. همسر دومم از تنهایی من می‌ترسید و اغلب برایم روی طبل بامبویی می‌نواخت. سومین همسر فرزندخوانتر بود؛ می‌گویند «اگر شام کم بخوری، تا نود و نه سال زنده می‌مانی.» ’بنابراین، حتی صبحانه هم به من ندادند. ” نگاهی به بادبزن: کسی بود که برای تماشای یک بادبزن زیبا، آن را با لباس ابریشمی محافظت می‌کرد؛ چرا که برایش ارزشمند بود. صاحب بادبزن، با دیدن رنگ نامناسب آستین‌ها، گفت: «بهتر است آن را بدون آستین در دست بگیری.» ” مردی بود که برای تماشا، بادبزن زیبای دیگرانی را قرض گرفت. او بادبزن را گرفت، آن را بسیار گرامی داشت، آن را در کف دستش با پیراهن ابریشمی خود گرفت و نگاه کرد. صاحب بادبزن، وقتی دید که آستین‌های لباسش بسیار کثیف هستند، به او گفت: «بهتر است آن را بدون استفاده از دست بگیری و نگاه کنی.» ” پراکندن شایعات 【متن اصلی】 در معبد، تصاویر سه دین ساخته شد: نخست کنفوسیوسی، سپس بودایی و در نهایت تائوئیستی. راهب توانگر با دیدن آن، فوراً لائوجون را به درون منتقل کرد. راهب دید و گا را دوباره به وسط منتقل کرد. شی جیان، کنفوسیوس را دوباره به وسط منتقل کرد. سه قدیس به یکدیگر گفتند: «ما در اصل سالم بودیم، اما این افراد بالاتر، ما را از جایی به جای دیگر منتقل کردند و خرابمان کردند.» ” در معبد، تصاویر قدیسان سه دین وجود دارد: ابتدا تصویر قدیسان کنفوسیوسی، سپس تصویر قدیسان بودایی، و در نهایت تصویر قدیسان تائوئیستی. راهب توانگر، با دیدن این صحنه، فوراً لائوجون را به موقعیت مرکزی منتقل کرد ; راهب با دیدن آن، بودا را دوباره به مرکز منتقل کرد ; دانشمندان، با دیدن این صحنه، کنفوسیوس را دوباره در موقعیت مرکزی قرار دادند. سه قدیس با یکدیگر گفتند: «ما در اصل سالم بودیم، اما این افراد حقیر ما را از جایی به جای دیگر منتقل کردند و آسیب زدند.» ” پدر همسر 【متن اصلی】 کسانی هستند که با قدرت پدر همسرشان، در میان برترین‌ها قرار گرفته‌اند. یا برای تمسخر می‌گویند: «شاگردان کنفوسیوس در آزمون شرکت کردند، و هنگام اعلام نتایج...» وقتی خبر رسید که زانگ نهم شده، همگان گفتند: «او چهره‌ای درخشان دارد، واقعاً ویژگی‌های خوبی دارد.» ’سپس دربارهٔ زی‌لو، شماره سیزدهم، گفتند: «این مرد خام‌خو نیز به درجه‌ای بالا رسیده؛ شجاعتش واقعاً قابل تحسین است.» ’بار دیگر به یان شماره دوازده گزارش دادند و همگان گفتند: «او در دانش بهترین است، کمی به او امتیاز بدهید.» ’سپس خبر پنجم مربوط به گونگ‌یه‌چانگ اعلام شد و همگان شگفت‌زده گفتند: «آن مرد معمولاً دیده نمی‌شود، چرا این بار در صدر قرار گرفته است؟» ’یکی گفت: «او تنها به لطف حمایت دیگران است که به این مقام بالا رسیده است.» ’پرسش: «چه کسی از او حمایت می‌کند؟» ’گفت: «پیرمرد.» ’” 【یادداشت】 ①گائو دوئو (duō): دبیرستان علمی-تحقیقاتی. مردی با کمک پدر همسرش توانست برنده شود. کسانی سخنانی برای تمسخر ساختند و گفتند: «شاگردان کنفوسیوس در آزمون شرکت کردند؛ هنگام اعلام نتایج، مشخص شد که زی‌ژانگ در رتبه نهم قرار دارد. همه گفتند: «او چهره‌ای زیبا دارد؛ پس طبیعتاً رتبه خوبی خواهد داشت.» ’همچنین گزارش شد که زی‌لو در رتبه سیزدهم قرار دارد؛ مردم گفتند: «این مرد خشن، واقعاً رتبه خوبی کسب کرده؛ همه این به خاطر حال و هوای خوبی است که اخیراً دارد.» ’همچنین گزارش شد که یان یوان در رتبه دوازدهم قرار دارد؛ مردم گفتند: «او در دانش بهترین است، پس باید رتبه‌اش کمی پایین‌تر باشد.» ’همچنین گزارش شد که گونگ‌یه چانگ در رتبه پنجم قرار گرفته است؛ همه با تعجب گفتند: «آن مرد معمولاً چندان خوب نیست، چرا این‌بار در صدر قرار گرفته است؟» ’یکی از آن‌ها گفت: «او فقط به لطف حمایت دیگران توانست وارد دبیرستان شود.» ’مردم پرسیدند: «چه کسی از او حمایت می‌کند؟» ’مرد پاسخ داد: «پدر همسرم.» ’” پیرمرد: یک نفر گاو را می‌کشید و راه می‌رفت و از دیگران می‌خواست که راه بدهند. گوش نداد و گفت: «ببینم پدرت می‌آید یا نه.» ”یکی نگاهی به او انداخت و گفت: «آیا واقعاً در خانواده‌ام چنین آقای بزرگی وجود دارد؟» ” مردی گاوی را همراه خود در جاده می‌برد و از کسانی که جلوتر بودند خواست تا راه را باز کنند، اما آن‌ها گوش ندادند؛ پس گفت: «ببینید، آقای خانواده‌تان دارد می‌آید.» ”یکی از آن‌ها برگشت و به گاو گفت: «آیا در خانه‌ام چنین مردی وجود دارد؟» ” سو و هان یکسانند* 【متن اصلی】 مردم سو و هان یکسانند*. مردم هانگ‌زو تنها خرما می‌خورند، در حالی که مردم سوژو تنها زیتون می‌خورند. هانگ از سو پرسید: «زیتون چه فوایدی دارد؟» و دوست داری او را بخوری؟ ”گفت: «طعم آن در هنگام برگشت، بهترین است.» ”مردم هانگ می‌گویند: «تا تو طعمش را لذت ببری، من نیم روز است که شیرینم.» ” سوژو و هانگژو مشابه هم هستند؛ مردم هانگژو فقط خرما می‌خورند، در حالی که مردم سوژو فقط زیتون می‌خورند. مردم هانگژو از مردم سوچو پرسیدند: «زیتون چه چیز خوبی دارد؟» اما تو عاشق خوردن آن هستی. ”مردم سوژو می‌گویند: «طعم آن در یادها بهترین است.» ”مردم هانگژو می‌گویند: «وقتی به طعمش فکر کنی، من نیم روز است که شیرین شده‌ام.» ” سگ و لوح نقره‌ای 【متن اصلی】 سگ یک لوح نقره‌ای را در دهان گرفت و رفت؛ مردم برای ترغیبش گوشت به او دادند اما او آن را رها نکرد، سپس با لباس سعی کردند آن را از دهانش بیرون بیاورند، اما او دوباره آن را رها کرد. مردی به سگ گفت: «ای حیوان، چرا اینقدر مصری؟ نه دوست داری بخوری، نه لباس خوبی داری، پس با تمام وجود این نقره را چرا می‌خواهی؟» ” سگی تکه‌ای نقره را برداشت و با سرعت فرار کرد؛ مردان با دادن گوشت به آن، همچنان آن را رها نکردند، سپس با پوشش‌هایی آن را پوشاندند، اما سگ دوباره فرار کرد. مرد به سگ گفت: «ای حیوان، چرا اینقدر مشتاقشی؟ نه خوردنی است و نه پوشیدنی؛ چه فایده‌ای دارد که برای گرفتن این نقره جان خود را به خطر بیندازی؟» ” بی‌کفایتی 【متن اصلی】 کسانی هستند که سرمایه‌شان بسیار کم است. در ماه اول، بر تابلو نوشته شد «وام». مدتی نگذشت که سرمایه از بین رفت و کسی برای بازپس‌گیری آن نیامد؛ پس بر کلمه «وام»، کلمه «توقف» نوشته شد تا به معنای توقف فعالیت باشد. سپس کسی که آن را خریداری می‌کند دوباره می‌آید، سرمایه بازمی‌گردد و بر فراز حرف «تینگ»، یک حرف «بو» اضافه می‌شود. مردمی که آن را دیدند گفتند: «به نظرم این مغازه وام‌دهی واقعاً در حالت نامناسبی قرار دارد.» ” مردی بود که صرافی داشت و سرمایه‌اش خیلی کم بود. در ماه اول فعالیت، کلمه «دانگ» را روی تابلو بنویسید. مدت زیادی نگذشت که سرمایه از بین رفت و کسی برای پس گرفتن آن نیامد؛ بنابراین بر کلمه «وثیقه»، کلمه «توقف» نیز اضافه شد، یعنی وضعیت به حالت «توقف» درآمد. بعدها، وقتی که اشیاء و افراد بازخرید شدند و سرمایه دوباره فراهم آمد، حرف «نه» را جلوی کلمه «تیتانگ» اضافه کردند. مردم وقتی دیدند، گفتند: «به نظرم این مغازه وام‌فروشی واقعاً دیگر کارش را درست انجام نمی‌دهد.» ” ده پا 【متن اصلی】 در صورت عدم حضور مأموران گمرک، هر کسی که بدون همراهی کسی از گمرک عبور کند، باید مالیات پرداخت کند؛ اما کسانی که ده پا داشته باشند، از این قانون معاف هستند. مردی در اولین مرحله بدون پول عبور کرد و گفت: «من اهل لونگیو، ججیانگ هستم.» اژدها چهار پا دارد، گاو چهار پا دارد، انسان دو پا دارد، آیا این ده پا نمی‌شود؟ ”موافقت کرد. مرد دیگری برای معافیت مالیاتی گفت: «من یک مسافر خرچنگ‌گیر هستم.» خرچنگ هشت پا دارد، من دو پا. آیا ده پای نیست؟ ”آن را نیز معاف می‌کنند. در آخر، یک تاجر بازرگان از گمرک عبور کرد و مالیات نپرداخت؛ مأموران گمرک از این کار خشمگین شدند و قصد داشتند او را سرزنش کنند. پاسخ داد: «من هرچند دو پا دارم، اما در واقع هشت پای دیگر نیز بر بدنم وجود دارد.» ”مقام پرسید: «کجا؟» ”پاسخ داد: «من اهل هوی هستم و نامم هوی‌تا-مائو است. گربه چهار پا دارد و تاپیر نیز چهار پا؛ من دو پا دارم، آیا مجموعاً ده پا نمی‌شود؟» ” مأموران گذرنامه کمبود پول دارند؛ هر کسی که بدون چیزی از مرز عبور کند، باید مالیات بپردازد، مگر اینکه فردی ده پا داشته باشد تا از پرداخت مالیات معاف شود. در ابتدا، مردی بود که برای عبور پول نداشت و گفت: «من اهل لونگیو، ججیانگ هستم.» اژدها چهار پا دارد، گاو چهار پا دارد، انسان دو پا دارد، آیا مجموعاً ده پا نمی‌شود؟ ”مأمور گمرک اجازه داد که او از گمرک عبور کند. مرد دیگری نیز درخواست معافیت مالیاتی کرد و گفت: «من یک مسافر هستم.» خرچنگ هشت پا دارد، من دو پا دارم، آیا مجموعاً ده پا نمی‌شود؟ ”مأمور گمرک نیز با شنیدن این موضوع، مالیات او را معاف کرد. آخرین تاجر، وقتی از گذرگاه عبور کرد، نخواست مالیات بپردازد؛ مأموران گذرگاه خشمگین شدند و خواستند او را بزنند. آن مرد پاسخ داد: «من البته دو پای دارم، اما در واقع هشت پای دیگر نیز روی بدنم وجود دارد.» ”مأمور گذرنامه پرسید: «کجاست؟» ”آن مرد پاسخ داد: «من یک موجود کوچک هوی هستم؛ نامم هوی-تائو-مائو است. گربه‌ها چهار پای دارند، تائوها نیز چهار پای دارند؛ من اما دو پای دارم. پس مجموعاً ده پای خواهد بود، درست است؟» ” پدر همسر: وقتی دید زن جوانی کودکی را در آغوش گرفته، برای به دست آوردن سود، گفت: «چه پسر خوبی.» ”زن که فریبکاری او را می‌دانست، گفت: «اگر چنین است، دخترت را به عنوان همسرش بده.» ”آن مرد پاسخ داد: «اگر چنین است، باید مرا پدر همسرتان بنامید.» ” مردی دید که زن جوان بچه‌ای را در آغوش دارد، پس سعی کرد از او سوءاستفاده کند و گفت: «چه پسر خوبی!» ”زن جوان که می‌دانست او بی‌وفاست، پاسخ داد: «خب، پس دخترت را به عنوان همسرش به او بده.» ”آن مرد پاسخ داد: «اگر چنین باشد، باید مرا عموی همسرتان بنامید.» ” انسان میانه‌رو 【متن اصلی】 امپراتور یو، در حال ساختن کاخ لینگشیائو بود؛ به طور تصادفی پول و غذای کافی نداشت، لذا قصد داشت کاخ گوانگهان را به پادشاهان دنیای زیرین وام دهد. چون فکر می‌کردند کافی است یک امپراتور داشته باشند، پس از امپراتور آتشخانه خواستند تا به دنیای زیرین بیاید و درباره قیمت مذاکره کند. وقتی صبح رسید، افراد دربار از این موضوع شگفت‌زده شدند و گفتند: «کسی که از سوی آسمان فرستاده شده، چرا اینقدر تیره‌پوست است؟» ”آقای اجاق خندید و گفت: «در میان مردم جهان، کدام کاری بی‌پاداش انجام می‌شود؟» ” 【توضیحات】 ① کاخ گوانگ‌هان: کاخ پریان در ماه. امپراتور یشم، در حال ساختن کاخ لینگ‌شیائو بود؛ تصادفاً پول و غذای کافی نداشت، بنابراین قصد داشت کاخ گوانگ‌هان را به امپراتور زمین بفروشد. امپراتور یو، با توجه به اینکه فرستاده نیز باید یک امپراتور باشد، از امپراتور خدای آشپزخانه خواست تا به دنیای انسان‌ها بیاید و درباره قیمت مذاکره کند. وقتی فرشته آشپزخانه به محل تجمع مردم رسید، مردم آنجا با تعجب گفتند: «فرستاده‌ای که از آسمان آمده، چرا اینقدر تیره است؟» ”فرشته آشپزخانه خندید و گفت: «کدام فرستاده‌ای در جهان، کارش بی‌ثمر نیست.» ” میانجی 【متن اصلی】 کسانی هستند که نگران فقرند؛ برخی به آن‌ها می‌گویند: «کافی است فقط یک میانجی پیدا کنید.» ”آن مرد گفت: «چگونه واسطه می‌تواند فقر را درمان کند؟» ”پاسخ داد: «هر خانواده فقیری، با واسطه‌گری، به تدریج رفاه می‌یابد.» ” مردی بود که تمام روز در نگرانی فقر زندگی می‌کرد؛ دیگران به او گفتند: «کافی است فقط از واسطه کمک بخواهی.» ”آن مرد نگران فقر گفت: «چطور یک دلال می‌تواند فقر را از بین ببرد؟» ”پاسخ داد: «هر خانواده فقیری، به محض اینکه واسطه‌ای در کار باشد، توانسته به رفاه می‌رسد.» ” پسر نابغه 【متن اصلی】 کسی بود که دوست خوبی داشت و برای دیدنش رفت. دوست، با آشنایی با ماهیتش، فریاد زد: «پسر جوان، چای آماده کن.» ”سپس، کسی که چای را آورد، پسرکی عجیب و زشت بود. مرد گفت: «چنین کسی را چه نامی می‌دهند، پسر نابغه؟» ”دوست گفت: «در مورد افراد خوب، حتی کمی هم جذابیت ندارند.» ” مردی بسیار تکبرآمیز و به دنبال ظاهر خوب، برای بازدید به خانه‌ی دوستش رفت. ارباب که ماهیت او را می‌دانست، فریاد زد: «به پسرک هوشمند بگو چای آماده کند.» ”چند لحظه بعد، یک خدمتکار بسیار زشت وارد شد تا چای بیاورد. آن مرد گفت: «چرا چنین خدمتکاری را پسر برجسته می‌نامند؟» ”ارباب پاسخ داد: «چه تمایلی به تکبر!» ” تناسب: یک مرد عادی، اتاقی زیبا ساخت؛ در آن اتاق، اشیاء عتیقه و آثار هنری به خوبی چیده شده بودند و هیچ چیزی کم نبود. مهمان رسید و پرسید: «اگر در اینجا چیزی نامتناسب باشد، لطفاً راهنمایی کنید تا آن را بردارم.» ”مهمان گفت: «هر چیز عالی است، فقط یک چیز وجود دارد که باید حذف شود.» ”ارباب پرسید: «این چیست؟» ”مهمان گفت: «خود شما هستید.» ” مردی معمولی، اتاقی زیبا ساخت؛ در آن، اشیاء عتیقه و آثار هنری به خوبی چیده شده بودند و هیچ چیزی کم نبود. مهمانان آمدند، صاحبخانه پرسید: «اگر چیزی در اتاق نامناسب باشد، لطفاً به من مشورت دهید تا بتوانم آن را بردارم.» ”مهمان گفت: «همه چیز عالی است، فقط یک چیز را می‌توان حذف کرد.» ”ارباب گفت: «چه چیزی است؟» ”مهمان گفت: «خودتی.» ” نوشیدن در مورد جنسیت ممنوع است. 【متن اصلی】 شخصی یک بطری شراب و یک تکه گوشت فاسد را به خدای بازار تقدیم کرد. پس از پایان مراسم، سگی را در کنار دید و فوراً به پسرک دستور داد تا آن را ببرد. تونگ‌فانگ شراب را با خود به داخل آورد؛ گوشت آن توسط سگ‌ها خورده شده بود. ارباب خشمگین گفت: «برده!» باید بگیری یا نه، اما اول باید توفو را بگیری. آیا نمی‌دانید که سگ‌ها هرگز شراب نمی‌خورند! ” مردی با یک بطری شراب و یک تکه توفو، خدای ثروت را پرستید. پس از مراسم، وقتی سگ را در کنار خود دید، فوراً از خدمتکارش خواست تا قربانی‌ها را جمع کند. همین که خدمتکار شراب را به داخل برد، توفو توسط سگ خورده شده بود. ارباب خشمگین شد و گفت: «برده!» آنچه باید دریافت کنی، دریافت نمی‌کنی. اول باید توفو را جمع کرد؛ مگر نمی‌دانند که سگ‌ها هرگز الکل نمی‌نوشند؟ ” کسی که از شیاطین می‌ترسد 【متن اصلی】 جونگ‌کوی فقط عاشق خوردن شیاطین بود؛ خواهرش برایش هدیه‌ای فرستاد و روی آن نوشته بود: «یک بشکه شراب، دو شیطان؛ برای برادرم تهیه شده است.» اگر برادرم هدیه‌ها را کم می‌داند، حتی کسانی که بار را حمل می‌کنند سه نفر هستند. ”ژونگ کوی پس از مشاهده، به دستیارانش دستور داد تا هر سه روح را نزد آشپز بفرستند تا آن‌ها را بپزند. شیطانی که بار را بر دوش داشت، به شیطانی که بار را حمل می‌کرد گفت: «مردن مقدر ماست، پس چرا تو مجبوری این بار را بر دوش بگیری؟» ” ژونگ کوی فقط اهل خوردن ارواح است؛ خواهرش برایش هدیه‌ای فرستاد و روی کارت نوشته شده بود: «یک بشکه شراب، دو ارواح؛ برای برادرم تهیه شده است.» اگر برادرم هدیه‌ها را کم می‌داند، حتی کسانی که بار را حمل می‌کنند سه نفر هستند. ”ژونگ کوی پس از خواندن، به خدمتکارانش دستور داد تا آن سه ارواح را نزد آشپز ببرند تا آن‌ها را پخته کند. شیطانی که بار را حمل می‌کرد، به شیطان دیگری که بار را بر دوش داشت گفت: «ما اصلاً سزاوار مرگ هستیم و هیچ شکایتی نداریم؛ پس چرا تو مجبوری این بار را بر دوش بگیری؟» ” چهره‌های عجیب 【متن اصلی】 پادشاه دوزخ، سربازان شیطانی را فرستاد تا سه نفر را به دادگاه بیاورند؛ ابتدا از نفر اول پرسید: «در زندگی خود چه کارهایی انجام می‌دادی؟» ”پاسخ داد: «دوختن و ترمیم کردن.» ”پادشاه گفت: «تو که نو را می‌پذیری و قدیمی را رها می‌کنی، سزاوار زندان شدن در دیگ روغنی هستی.» ”سپس از دومی پرسید: «تو چه کار می‌کنی؟» ”پاسخ داد: «گل می‌سازم و می‌فروشم.» ”پادشاه گفت: «تو مسئله‌ای جدید ایجاد کرده‌ای، درست مثل ریشه‌هایی که در دیگ روغن می‌رویند.» ”سؤال سوم را پرسیدند، پاسخ داد: «چهره‌های عجیب درست می‌کنم.» ”پادشاه گفت: «همگی را در تابه روغن بیندازید.» ”آن مرد مخالفت کرد و گفت: «من صورتم را تغییر دادم تا شکوه و قدرت پادشاه بزرگ را نشان دهم، چطور می‌توانم همراه او مجرم شوم؟» ”پادشاه گفت: «تعجب می‌کنم که وقتی پول زیادی در اختیار کسی است، چهره‌ی خوبی نشان می‌دهی، اما وقتی پول کمی دارد، با چهره‌ای بد او را فریب می‌دهی.» ” پادشاه دوزخ، فرشتگان شیطانی را فرستاد تا آن سه نفر را دستگیر کنند؛ ابتدا از نفر اول پرسید: «تو در زندگی‌ات چه کار می‌کردی؟» ”پاسخ داد: «دوختن و ترمیم کردن.» ”پادشاه مردگان گفت: «تو کسی هستی که نو را می‌پذیری و قدیمی را رها می‌کنی؛ باید به دامنه‌ی قابلمه‌ی روغن فرستاده شوی ”پادشاه مردگان از دومی پرسید: «تو چه کار می‌کنی؟» ”پاسخ داد: «گل می‌سازم و می‌فروشم.» ”پادشاه مردگان گفت: «تو مشکلات اضافی ایجاد کردی، تو را در قابلمه روغن می‌اندازم.» ”پادشاه مردگان سؤال سوم را پرسید و پاسخ داد: «چهره درهم می‌کند.» ”پادشاه مردگان گفت: «همگی را در دیگ روغن بیندازید.» ”شخص سوم که موافق نبود، گفت: «من فقط چهره‌های عجیبی درمی‌آوردم تا شکوه و قدرت پادشاه را نشان دهم؛ چرا باید سرنوشت مشابهی داشته باشم؟» ”پادشاه مردگان گفت: «از اینکه تو به کسی که پول زیادی دارد توجه می‌کنی، نفرت دارم؛ بنابراین چهره‌ام را در برابر او پنهان خواهم کرد.» ; کسی که پول کم دارد، چهره‌ی بدی به او نشان می‌دهند. ” کرم دندان: کسی که دچار درد دندان است، راهی برای درمان وجود ندارد. پزشک گفت: «درون آن حشره‌ای بزرگ وجود دارد، شبیه کرم ابریشم؛ باید این حشره را بیرون آورد تا بتوان ریشه‌اش را قطع کرد.» ”پرسید: «چطور اینقدر بزرگ شده؟» ”پزشک گفت: «از کودکی در دهان دندان‌ها بزرگ شدن، مضرترین روش است.» ” مردی دندان درد داشت که نمی‌شد آن را درمان کرد. دکتر گفت: «در لثه‌ها یک حشره بزرگ وجود دارد که شبیه کرم ابریشم است؛ برای ریشه‌کن کردن بیماری، باید این حشره را بیرون آورد.» ”آن مرد پرسید: «چطور می‌تواند اینقدر بزرگ باشد؟» ”دکتر گفت: «بزرگ شدن از کودکی در دندانپزشکی، مضرترین کار برای انسان است.» ” شکم سگ و ماهی کارپ 【متن اصلی】 هنگام رسیدن مقام جدید، یکی از مقامات یک ماهی کارپ به او تقدیم کرد؛ طعم آن بسیار خوب بود و فراتر از حد معمول بود. پس از خوردن غذای رسمی، هر بار که به یاد می‌آورد، خدمتکاران به دنبالش می‌گشتند اما هیچ چیزی پیدا نمی‌شد. همچنان از مأمور پیشین درخواست کرد. مأمور گزارش داد: «این ماهی، ماهی‌ای نیست که در بازار فروخته شود.» دیروز تصادفاً یک سگ را کشتم؛ چیزی که از شکم سگ به دست آمد، چیزی منحصربه‌فرد بود، لذا جرأت کردم آن را تقدیم کنم. ”مقام گفت: «آیا فقط این ماهی کپور است؟» ”مأمور گفت: «در شکم سگ چطور می‌تواند ماهی کارپ دومی وجود داشته باشد؟» ” 【یادداشت】 ①جی: همانند «جو». مقام جدیدی به سمت خود منصوب شد و مأمورانش یک ماهی کارپ به او تقدیم کردند؛ طعم آن بسیار خوب بود و با ماهی‌های معمولی تفاوت زیادی داشت. مقامات پس از خوردن آن، می‌خواستند چنین ماهی‌هایی داشته باشند؛ اما کارکنان در همه جا جستجو کردند اما نتوانستند آن‌ها را پیدا کنند. پس از مقامی که جلوتر بود و ماهی‌ها را آورده بود، ماهی خواست. مقامات گزارش دادند: «این ماهی از بازار خریداری نشده است.» دیروز یک سگ را کشتم و آن ماهی را از شکم سگ بیرون آوردم؛ چون آن را یک چیز گران‌بها می‌دانستم، جرأت کردم آن را تقدیم کنم. ”مقام گفت: «آیا فقط این ماهی کپور است؟» ”مقام گفت: «چطور می‌تواند در شکم سگ جمله دومی وجود داشته باشد؟» ” خوردن غلات و پوشیدن زره 【متن اصلی】 موشی از داخل فاضلاب بیرون آمد؛ کسی که نزدیک‌بین بود، مدتی به آن خیره شد و گفت: «وای!» یک مقام بزرگ با پالتوی خرس. ”موش با دیدن انسان، به داخل خزید؛ لحظاتی بعد، لاک‌پشت بزرگی از داخل سوراخ بیرون آمد و گفت: «می‌بینی، کسی که پالتوی روباهی به تن دارد است که توانسته به داخل خزد؛ حالا یک سرباز زره‌پوش نیز بیرون آمده است.» ” یک موش آبی از کانال فاضلاب بیرون آمد؛ مردی نزدیک‌بین مدتی به آن خیره شد و گفت: «وای!» یک مقام بزرگ با کت پوست روباه. ”موش خورنده با دیدن انسان فوراً عقب‌نشینی کرد؛ مدتی بعد، لاک‌پشت بزرگ دیگری از سوراخ بیرون آمد. فرد نزدیک‌بین گفت: «ببین، کسی که پالتوی خز را پوشیده بود، تازه عقب رفته است؛ حالا کسی که زره پوشیده، فرستاده شده است.» ” عشق و روابط عاشقانه موفقیت‌آمیز نبود. 【متن اصلی】 مردی که برای رابطه جنسی پول داشت، پولش تمام شد؛ زن فاحشه نیز برای خداحافظی، شرابی برایش تهیه کرد. ناگهان باران شروع به باریدن کرد، مشتری گفت: «باران می‌بارد و آسمان مهمان را نگه می‌دارد، اما آسمان انسان را نگه نمی‌دارد.» ”بائو، به خاطر پولی که داده بود، او را متقاعد کرد تا یک شب بماند. روز بعد برف بارید و دوباره ماندند. تا روز سوم باد وزید و مشتری دوباره امیدوار شد که بماند و باز هم آواز خواند و ناله کرد. بوچر گفت: «این بار آقا پولی ندارد، نمی‌توانیم بمانیم.» ” مردی که برای رابطه جنسی پولش تمام شده بود، صاحب فاحشه‌خانه برای خداحافظی با او ضیافتی ترتیب داد؛ ناگهان باران شروع به باریدن کرد. مرد با اندوه گفت: «باران مهمان را نگه می‌دارد، اما آسمان انسان را نگه نمی‌دارد.» ”صاحبخانه، چون پول روسپی‌گری داده بود، با تردید اجازه داد که یک شب آنجا بماند. روز بعد برف بارید و او را یک شب دیگر نگه داشت. در روز سوم باد شدیدی وزید، اما مشتری همچنان می‌خواست شب را آنجا بماند و مدام به حرف‌های قبلی‌اش اشاره می‌کرد. صاحبخانه گفت: «این بار پولی نداری، نمی‌توانی بمانی.» ” لاک‌پشت خوب 【متن اصلی】 در زمان امتحانات بزرگ، فردی با قبولی در آزمون‌های دولتی، از یک فالگیر خواست تا سرنوشتش را با لاک‌پشت پیش‌بینی کند؛ نتیجه پیش‌بینی بسیار خوب بود و قطعاً گفته شد که او در این آزمون موفق خواهد شد. آن شخص بسیار خوشحال شد و پوسته لاک‌پشت را با دقت همراه خود نگه داشت. در زمان مقرر نام‌نویسی و ورود صورت گرفت، سؤالات توسط بررسی‌کننده ارائه شد، اما هیچ راه حلی پیدا نشد و تمام روز بدون نوشتن حتی یک کلمه گذشت. فوگوی با اندوه گفت: «چطور ممکن است لاک‌پشتی اینقدر خوب، نتواند حروف بنویسد!» ” در زمان برگزاری آزمون‌های دولتی، مردی بود که می‌خواست در رتبه اول قرار بگیرد؛ بنابراین از یک فالگیر خواست تا با استفاده از پوست لاک‌پشت پیش‌بینی کند. پیش‌بینی‌ها نتایج خوبی داد و به او اطمینان داده شد که این بار قطعاً موفق خواهد شد. آن مرد بسیار خوشحال شد و پوسته لاک‌پشت را با احتیاط همراه خود برد. تا روز امتحان، هنگام ورود برای نام‌نویسی، سرپرست امتحان سؤالاتی مطرح کرد؛ آن شخص اصلاً معنای سؤالات را درک نکرد و تمام روز حتی یک کلمه هم ننوشت. سپس لاشه لاک‌پشت را نوازش کرد و آهی کشید و گفت: «چطور ممکن است چنین لاک‌پشت خوبی، در نوشتن متن مهارتی نداشته باشد؟» ” نامزدی 【متن اصلی】 مردی وارد توالت شد؛ در آنجا، پیش از او، دختری حضور داشت. یک بار کاغذ تمیزی گم کردم و گفتم: «اگر کسی با درک به من بدهد، مایلم همسرش شوم.» ”آن شخص، هنگام شنیدن این موضوع، فوراً آنچه را که خودش استفاده می‌کرد، از میان شکاف دیوار به او داد. زن پس از تمیز شدن، مستقیماً رفت. آن مرد آهی کشید و گفت: «اگرچه امر ازدواج تعیین شده، اما این بدهی‌های سنگین، چگونه می‌توان آن‌ها را از بین برد؟» ” 【یادداشت】 ① مسیر مستقیم: همان «جِد». مردی وارد دستشویی شد؛ در دستشویی مجاور، زنی حضور داشت. تصادفاً کاغذ توالت از دست آن زن افتاد، پس گفت: «اگر کسی با درک و فهم، کاغذ توالت را به من بدهد، من حاضرم همسرش شوم.» ”مرد پس از شنیدن این حرف، بلافاصله دستمالی که استفاده می‌کرد را از شکاف دیوار توالت به زن داد. زن پس از تمیز کردن، رفت. مرد آهی کشید و گفت: «اگرچه ازدواج تعیین شده، اما چطور می‌توان این بدهی‌های سنگین را پاک کرد؟» ” پول، وسیله‌ای برای تفاخر است. 【متن اصلی】 مردی گم شده بود؛ با یک فرد ناشنوا روبرو شد. وقتی از او سؤال کرد، پاسخی نداد؛ تنها با دست حرکاتی مانند پول انجام داد تا نشان دهد که پول در اختیار دارد، سپس تمایل کرد راهنمایی کند. این شخص منظورش را این‌گونه بیان کرد که پول را به او داد. گنگ‌زبان دهان باز کرد و راه را نشان داد. مرد پرسید: «چرا برای گنگ ماندن پولی نداری؟» ”گنگ گفت: «در دنیای امروز، وقتی پول داشته باشی، می‌توانی حرف بزنی!» ” مردی گم شده بود و با یک «ناشنوا» روبرو شد؛ او سؤالاتش را پرسید اما جوابی دریافت نکرد. «ناشنوا» تنها با حرکات دست، تصویری از پول نشان داد و به این ترتیب نشان داد که برای راهنمایی، باید پولی به او داد. گمشده معنای آن را فهمید و بلافاصله پولی برداشت و به «ناطق‌ناپذیر» داد. “«گنگ» سپس صحبت کرد و راه را نشان داد. گمشده پرسید: «چرا وانمود می‌کنی گنگی؟» ”“«ناشنوا» گفت: «امروزه در دنیا، با داشتن پول، می‌توان صحبت کرد.» ” سه شاهکار دوران‌های گذشته و حال 【متن اصلی】: در ورودی خانه‌ای، مردم مدام فضولات خود را دفع می‌کنند؛ بوی ناخوشایند آن جای تحمل ندارد. چون نتوانست مانع شود، لذا یک لاک‌پشت روی دیوار کشید و نوشت: «کسی که اینجا ادرار می‌کند، همین است.» ”یک شخص بدخواه که آن را دید، پرسید: «این کار چه کسی است؟» ”نقاش آن را شناخت و جوان بدخلق گفت: «سونگ هوی‌زونگ، ژائو زی‌آنگ و برادرم، ما سه نفر، همگی جاودان خواهیم ماند.» ”نقاش دلیلش را پرسید، او پاسخ داد: «عقاب سونگ هوی‌زونگ، اسب ژائو زی‌آنگ، و این لاک‌پشتِ برادر، سه شاهکار تاریخ و امروز محسوب می‌شوند.» ” در ورودی خانه، رهگذران مدفوع و ادرار می‌کنند و بوی ناخوشایندی پیدا می‌شود. صاحبخانه نتوانست مخالفت کند، پس روی دیوار یک لاک‌پشت کشید و نوشت: «کسی که اینجا ادرار می‌کند، همین است.» ”یک پسر بدخلق دید و پرسید: «این کار چه کسی است؟» ”صاحب آثار اعتراف کرد که خودش آن‌ها را نقاشی کرده است؛ پسر بدخواه گفت: «سونگ هوی‌زونگ، ژائو زی‌آنگ و تو، شما سه نفر، همواره در یادها خواهید ماند.» ”صاحبخانه دلیل آن را پرسید، و آن جوان بدخواه پاسخ داد: «عقاب سونگ هوی‌زونگ، اسب ژائو زی‌آنگ، و لاک‌پشتی مانند تو، سه شاهکار تاریخ و امروز محسوب می‌شوند.» ” سوختن توسط سوسک‌های چوب‌خوار 【متن اصلی】 کسی که در بیرون است و صاحبخانه مخفیانه برای غذا خوردن وارد می‌شود. پس از بیرون آمدن، مهمان گفت: «اتاق نشیمن طبقه بالای خانه بسیار خوب است، افسوس که تعداد زیادی از تیرها و ستون‌ها توسط سوسک‌های چوبخوار خراب شده‌اند.» ”ارباب به اطراف نگاه کرد و گفت: «چنین چیزی وجود ندارد.» ”مهمان گفت: «او داخل می‌خورد، مردم بیرون چطور می‌توانند بدانند.» ” مهمانانی در تالار بیرونی بودند، در حالی که صاحبخانه به داخل خانه رفت تا در سکوت غذا بخورد. پس از آنکه صاحبخانه بیرون آمد، مهمانان به او گفتند: «شما خانه‌ای با تالارهای زیبا دارید، اما متأسفانه بسیاری از تیرها و ستون‌ها توسط مورچه‌های سفید خراب شده‌اند.» ”ارباب به اطراف نگاه کرد و گفت: «چنین چیزی وجود ندارد.» ”مهمان گفت: «او در داخل می‌خورد، چطور بیرون می‌تواند بداند؟» ” سیگار کشیدن 【متن اصلی】 هنوز غذای شب را که برایشان آورده بودند تمام نکرده بودند، که از شر میوه و گوشت نیز خلاص شده بودند. کاغذ در حال تبدیل شدن به خاکستر است و گروهی از سگ‌ها دور آن جمع شده‌اند. آن مرد گفت: «شماها یک قدم دیر آمدید، هیچ چیزی برایتان نداریم، بیایید کمی سیگار بکشیم.» ” مردی پس از آوردن غذای شبانه، شراب و گوشت را تمام کرده بود. در حال سوزاندن کاغذ بودند و وقتی که تقریباً تمام شده بود، گروهی از سگ‌ها دور آتش جمع شدند. مرد گفت: «شماها یک قدم دیر آمدید؛ چیزی برای دادن ندارم، لطفاً همگی کمی دود آن را بخورید.» ” نگرانی 【متن اصلی】 پرسیده شد: «نام فان چی را چه کسی انتخاب کرد؟» ”گفت: «کنفوسیوس برگزیده است.» ”پرسیدند: «نام فان کوای② را چه کسی انتخاب کرد؟» ”گفت: «پادشاه هان آن را گرفت.» ”همچنین گفت: «نام نگرانی را چه کسی برگزید؟» ”گفت: «این کاری است که خودش انجام داد.» ” 【یادداشت】 ۱. فان چی: نامش «شو» و لقبش «زی چی» بود. مردم لو در اواخر دوره بهار و پاییز (گفته می‌شود مردم چی). شاگرد کنفوسیوس. ②فان کوای: اهل شهرستان پی (امروزه در استان جیانگسو). یکی از بنیانگذاران سلسله هان، ژنرال بزرگ و نخست‌وزیر چپ. شخصی پرسید: «نام فانچی را چه کسی انتخاب کرده است؟» ”شخص دیگری پاسخ داد: «کنفوسیوس انتخاب کرده است.» ”پرسیدند: «نام فان کوای را چه کسی انتخاب کرد؟» ”پاسخ داد: «امپراتور هان گائوزو آن را گرفت.» ”دوباره پرسید: «نام نگرانی را چه کسی انتخاب کرده است؟» ”پاسخ داد: «این را خودش انتخاب کرده است.» ” گربه موش را تعقیب کرد 【متن اصلی】 روزی گربه‌ای موشی را گرفت و آن را به داخل بطری هل داد. گربه تسلیم نشد و همچنان کنار بطری منتظر ماند. موش بسیار ترسید و جرأت نکرد بیرون بیاید، گربه ناگهان عطسه کرد. موش درون بطری گفت: «خوش‌شانسی بزرگ.» ”گربه گفت: «ارتباطی ندارد.» به خاطر تملق‌هایت که مرا خوشحال کردی، فقط می‌خواهم تو را بخورم! ” در گذشته، گربه‌ای موش‌ها را می‌گرفت و آن‌ها را داخل بطری می‌انداخت؛ گربه حاضر نبود آن‌ها را رها کند، پس کنار بطری می‌ماند تا از آن‌ها محافظت کند. موش بسیار ترسیده بود و جرأت نمی‌کرد بیرون بیاید. گربه ناگهان عطسه کرد و موش درون بطری گفت: «خیلی خوش‌یمن است.» ”گربه گفت: «ارتباطی ندارد، هرچقدر هم که سعی کنی مرا تحسین کنی فایده‌ای ندارد، من فقط می‌خواهم تو را بخورم!» ” تبریک تولد 【متن اصلی】 گربه و موش، برای جشن تولد، در ورودی غار نشسته‌اند؛ موش جرأت بیرون آمدن ندارد. ناگهان در داخل عطسه‌ای کرد، گربه آرزو کرد: «عمری هزارساله!» ”موش‌ها گفتند: «او اینقدر مؤدب است، چرا نباید او را ببینیم؟» ”موش گفت: «او اصلاً با نیت خوب برای تبریک تولد آمده نیست؛ مرا فریب داد تا بیرون بیایم، تا بتواند مرا به شدت جوید.» ” گربه برای جشن تولد موش، کنار ورودی لانه‌ی موش منتظر ماند. موش جرأت نکرد بیرون بیاید، ناگهان در لانه عطسه کرد. گربه تبریک گفت: «امیدوارم سالم و طولانی عمر داشته باشید.» ”موش‌ها گفتند: «با اینکه گربه اینقدر مؤدب است، چرا برای ملاقات بیرون نرویم.» ”یکی از موش‌ها گفت: «او واقعاً برای تبریک تولد نیامده است؛ او ما را فریب داد تا بیرون بیاییم، تا بتواند ما را به طور کامل جوید!» ” بی‌رحمی 【متن اصلی】 مردی برای سرگرمی، تسبیح را به گردن گربه آویخت؛ موش‌ها در خفا به یکدیگر گفتند: «گربه دیگر روزه گرفته و به نام خدا دعا می‌کند؛ قطعاً دیگر ما را نخواهد خورد.» ”سپس در حیاط شادمانه پریدند. گربه با دیدنشان، چندین تایشان را گرفت؛ موش‌ها فرار کردند و پشت سر هم گفتند: «ما فکر می‌کردیم که آن‌ها با قلبی مهربان و صادقانه در حال تعبد هستند، اما معلوم شد که این کارشان تظاهری بوده است.» ”یکی پاسخ داد: «تو نمی‌دانی.» امروزه کسانی که در این جهان به تلاوت نام بودا می‌پردازند، ده برابر سخت‌کوشترند. ” مردی شوخی کرد و چند مهره را به گردن گربه آویزان کرد؛ موش‌ها در پنهانی از یکدیگر تبریک گفتند: «افسر گربه دیگر روزه می‌گیرد و نام خدا را می‌خواند، قطعاً ما را نخواهد خورد.» ”پس در حیاط شادمانه پریدند و جستند، گربه آن‌ها را دید و چند تایشان را پیاپی گرفت، موش‌ها با وحشت فرار کردند و در پشت سرشان گفتند: «فکر می‌کردیم او به خاطر دعا کردن قلبی مهربان دارد، اما معلوم شد که تنها تظاهر به تعبد می‌کند.» ”یکی از موش‌ها پاسخ داد: «شما نمی‌دانید، کسانی که امروزه در این جهان به تلاوت نام بودا می‌پردازند، بسیار خبیث هستند؛ قلب آن‌ها ده برابر خبیث‌تر از قلب انسان‌های عادی است.» ” تمسخر شرورانه 【متن اصلی】 زنبور و مار با یکدیگر متحد شدند. ابر زنبور: «می‌خواهم همراه تو در رودخانه سفر کنم.» ”مار گفت: «بسیار خب.» باید روی پشت من دراز بکشی. ”وقتی به وسط رودخانه رسیدند، مار دیگر نیرویی نداشت و یا غرق می‌شد یا شناور می‌ماند؛ زنبور فکر کرد که مار به او آسیب می‌زند، پس دم خود را محکم در پشت مار فرو کرد. مار با درد و عصبانیت گفت: «می‌گویند زبان من سمی است، اما چه کسی می‌داند که باسن تو حتی سمی‌تر است.» ” زنبورها و مارها متحد شدند. زنبور گفت: «می‌خواهم همراه تو به رودخانه بروم و قدم بزنم.» ”مار گفت: «بله، باید روی پشت من دراز بکشی.» ”وقتی به وسط رودخانه رسیدند، مار دیگر نیرویی نداشت و گاه غرق می‌شد و گاه سر برمی‌آورد. زنبور مشکوک شد که مار قصد آسیب رساندن به او را دارد، پس نیش سمی خود را محکم در پشت مار فرو کرد. مار از درد شدید رنج برد و فریاد زد: «می‌گویند زبان من سمی است، اما چه کسی می‌داند که باسن تو حتی سمی‌تر است.» “
Reply #22016-06-30
از جای دیگری آورده‌اند، خب، قابل قبوله
Reply #32016-07-12
فقط دومی را دیدم، دیگر نتوانستم تماشا کنم~~

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.