کسی در رویا که به یاد نمیآورم
Thread Content
این پست را آخرین بار کاربر «ماهی سرگردان در بیابان» در تاریخ ۲۶ ژوئیه ۲۰۱۶ ساعت ۲۰:۴۸ ویرایش کرد.دیشب در خواب، او به آرامی آمد؛ تنها بود و به آرامی حرف میزد. تا طلوع آفتاب چه گفته بود، وقتی بیدار شدم هنوز یادم بود؛ همچنین نامش را هم به یاد داشتم. او آشنای قدیمی من بود. ۔ ۔ فراموش خواهد شد، دیگر نخواهند توانست به یاد بیاورند که او کیست
دنبالکنندهی رویاها، بگذار جوانی موهای بلندت را به حرکت درآورد و رویاهایت را هدایت کند.
بیآنکه متوجه شویم، تاریخ این شهر لبخندت را به خاطر سپرده است.
قلبی سرخ و آسمانی آبی، آغاز یک زندگی است.
باران بهاری، تو که شبها بیدار میمانی… روزهایی که تنها میخوابیدی…
بگذار گلهای زیبای جوانی، زیبایی پنهان درونت را نمایان کنند.
پرههایی که در آسمان پرواز میکنند، تصویر لبخندت هستند.
با فرا رسیدن پاییز و رفتن بهار، در این دنیای پر از غبار، چه کسی در سرنوشت، همه چیز را ترتیب داده است؟
تو که در شبهای سرد سکوت میکنی… آن درخششی که پنهان نمیشود…
نگاهم کن، اجازه نده زیبایی در تخت خالی بماند.
جوانی بدون پشیمانی، هرگز نمیمیرد… عشق ابدی…
بگذار ردپاهای سرگردان، در بیابان، خاطراتی جاودانه بنویسند.
خطوطی که در هوا پرواز میکنند، نشانههای شور و اشتیاق پنهان در قلبت هستند.
در چرخهی زندگی، چه کسی در صداها سرگردان است؟
کسانی که عاشقم، مرا انسانی ساده میدانند… محبتی که هرگز قابل درک نیست…
بگذار گلهای زیبای جوانی، زیبایی پنهان درونت را نمایان کنند.
پرههایی که در آسمان پرواز میکنند، تصویر لبخندت هستند.
با فرا رسیدن پاییز و رفتن بهار، در این دنیای پر از غبار، چه کسی در سرنوشت، همه چیز را ترتیب داده است؟
تو که در شبهای سرد سکوت میکنی… آن درخششی که پنهان نمیشود…