Thread Content
سونگ جیانگ فردی بسیار مکار است؛ همانطور که میگویند، کسانی که از من پیروی کنند، موفق خواهند شد و کسانی که در برابرم قرار بگیرند، نابود خواهند شد. او تنها آنچه را که به نظرش درست میآید، با جسارت انجام میدهد؛ حتی اگر این کار منجر به مرگ افراد زیادی شود، برایش مهم نیست. در رمان «شوی هو چوان»، کسانی که بیشترین وفاداری را نسبت به سونگ جیانگ داشتند و همواره از او محافظت میکردند، هوا رونگ و لی کوی بودند. اما سونگ جیانگ چگونه با هوا رونگ رفتار میکرد؟ نخست، پناه بردن به هوا رونگ، کاری است که باعث میشود هوا رونگ جایی برای پناه بردن نداشته باشد: هوا رونگ چه کسی است؟ او از خانوادهای نظامی بود؛ در قلعه چینگفنگ به عنوان فرمانده نظامی فعالیت میکرد، از نیزههای نقرهای استفاده میکرد و در تیراندازی بسیار ماهر بود؛ توانایی تیراندازی او آنقدر بالا بود که میتوانست اهداف را از فاصله صد قدمی هدف قرار دهد؛ به همین دلیل به او لقب «لی گوانگ کوچک» داده شد. در آن زمان، سونگ جیانگ در قلعه چینگفنگ نزد یان شون بود و از خوراکهای خوشمزه و نوشیدنیهای تند لذت میبرد. ناگهان، رئیس آن قلعه، وانگ آیهو، به همسر لیو گائو، فرمانده قلعه چینگفنگ، علاقهمند شد؛ تقریباً اوضاع به جایی رسید که مجبور شوند با زور اقدام کنند. اما سونگ جیانگ بود که آن زن را نجات داد. سپس سونگ جیانگ برای پناه بردن نزد هوا رونگ رفت، اما توسط لیو گائو دستگیر شد. برای نجات سونگ جیانگ، هوا رونگ تقریباً با لیو گائو درگیر شد و از آن پس دیگر نتوانست مشکوک بودن خود به همکاری با دزدان را از بین ببرد. دوم، فریب دادن چین مینگ تا خواهر هوا رونگ، مینگژو، گمراه شود. چین مین صبحانه خورد، زره بر تن کرد، سوار اسب شد و با سرعت به سمت چینگژو رفت. وقتی به دروازه شهر رسید، فریاد زد: «پل معلق را پایین بیاورید تا بتوانم وارد شهر شوم.» ”در بالای قلعه طبل زده و فریاد کشیدند، اما کسی در را باز نکرد. چین مینگ دوباره فریاد زد: «من رئیس چین هستم، چرا اجازه نمیدهید وارد شهر شوم؟» ”دیدند که مورونگ، فرماندار شهر، بر روی دیوارهای شهر ایستاده و فریاد میزند: «ای خائن، چرا شرم نمیدانی!» دیشب مردم خوب زیادی را کشتند و خانههای بسیاری را نیز سوزاندند... تو چطور چنین بیرحمی میکنی! صبح و شام که تو را در دست بگیرم، تو را به هزار تکه خواهم شکست. ”سونگ جیانگ چقدر خطرناک بود؛ بدون اینکه کسی متوجه شود، صدها مردم بیگناه را کشت، خانواده کین مینگ را نابود کرد و باعث شد خانواده کین مینگ در مضیقه قرار گیرد و راه فراری نداشته باشند. بنابراین، او با تمام توان سعی کرد غرور درونی خود را پنهان کند و بلافاصله خم شده گفت: «رئیس، چرا به چینگژو بازنمیگردید؟» تنها، سوار بر اسب، به کجا میروم؟ ”در پایان، مشخص شد که چین مین واقعاً عصبانی شده بود؛ او با فریب و ترغیب، دختر هوا رونگ را به ازدواج خود درآورد. چه کسی است؟ در آن زمان چه کسی نمیدانست که سونگ جیانگ بیرحم و بیاخلاق است؛ چگونه جان انسانها را بیتوجه به همه چیز میگرفت، واقعاً حتی از حیوانات هم پستتر بود! سوم اینکه، به فا رونگ دستور مخفیانه داد تا تیانوانگ چائو را با تیر بکشد. سونگ جیانگ میخواست چائو گای را از قدرت برکنار کند؛ هر کسی با نگاهی ساده متوجه این موضوع میشد. به عنوان رئیس واقعی دفتر سونگ جیانگ، هوا رونگ باید حتی بیشتر چنین عمل کند؛ نحوه تبدیل سونگ جیانگ به رهبر لیانگشان، هم بهترین راه برای کسب شهرت در دنیای قهرمانان است و هم بزرگترین آرزوی سونگ جیانگ محسوب میشود. چائو گای به شهر زنگتوئو حمله میکند؛ اگر پیروز شود، قطعاً برای سونگ جیانگ خوب نخواهد بود. از آنجایی که نمیخواهیم چائو گای پیروز شود و همچنین مشاور نظامی، وو یونگ، برای کمک به او حضور ندارد، بهتر است این مرد را بکشیم تا راه را برای سونگ لائودا برای رسیدن به جایگاه رهبری هموار کنیم. چه کسی این را به هوا رونگ گفت؟ شاید خود سونگ جیانگ بوده، یا وو یونگ دستور داده، یا خود هوا رونگ به آن پی برده است؛ در هر صورت، نتیجهاش این بود که سونگ جیانگ، چائو گای را از قدرت برکنار کرد. در پایان، هوا رونگ چائو گای را کشت؛ هیچکس متوجه نشد، اما در درون هوا رونگ کمی هیجان داشت. هر کسی متوجه است که برای کشتن پادشاه چائو، هوا رونگ نسبت به هر قهرمان دیگری در لیانگشان برتری دارد. او تیرهایی داشت که هر بار به هدف میخوردند؛ این سلاح، در آن دوران، مؤثرترین سلاح حمله محسوب میشد. یان چینگ، قهرمان دیگر لیانگشان که در استفاده از سلاحهای ساده ماهر بود، و ژانگ چینگ، کسی که در پرتاب سنگها بسیار ماهر بود، هنوز به لیانگشان نرسیده بودند. حتی اگر این دو نفر به لیانگشان بروند، نیازی نیست که برای کسب جایگاهی برای ارباب خود، به نام بد قاتل شدن رئیس سابق دچار شوند؛ مخصوصاً کسی مثل ژانگ چینگ که اصلاً اربابی ندارد، برای چه در تاریکی سنگ پرتاب کرده و مردم را میکشد؟ سونگ جیانگ با هوا رونگ، مانند دو برادر که با یکدیگر ملاقات میکنند، رفتار کرد. اما هوا رونگ، سونگ جیانگ را بسیار میستود و او را قهرمان بزرگی میدانست؛ چه کسی میتوانست تصور کند که سونگ جیانگ چنین با هوا رونگ رفتار بدی خواهد داشت؟ این واقعاً غیرقابل باور است.
افراد مختلف با خواندن کتابها، دستاوردهای متفاوتی دارند؛ برخی فضیلتهای سونگ جیانگ را درک میکنند و برخی دیگر قوانین مربوط به دنیای اداری را یاد میگیرند