Thread Content
آخرین بار، این پست توسط «طراح تازهکار» در تاریخ ۱۸-۸-۲۰۱۶ ساعت ۱۷:۰۵ ویرایش شد. عشق، همواره در احساسات شکل میگیرد، در تخیلات رشد میکند، و در نهایت با عقل به پایان میرسد. عشق خوب، مانند گلبرگهایی در بهار که در حال شکوفایی هستند، در میان رطوبت باد و باران پرورش مییابند؛ حتی در برابر طوفانهای ناگهانی نیز، همواره با آرامش و بیتکلفی واکنش نشان میدهد. اغلب، رابطهای که بر پایه عشق متقابل شکل گیرد، هموار نخواهد بود. در مسیر عشق، همواره در گوشه و کنارها با گرد و غبار یا لکههایی روبرو میشویم؛ تمیز کردن آنها کار آسانی نیست، اما ما هرگز اجازه نخواهیم داد که این مشکلات وجود داشته باشند؛ چه با فرار کردن از آنها، چه با تمیز کردنشان، یا چه با نادیده گرفتنشان… البته هر کسی روش خاص خودش را دارد. من و او دو سه ماه است که از هم جدا شدهایم. در واقع، وقتی به آن روزهایی که کنار هم بودیم فکر میکنم، همه چیز ناراحتکننده نیست؛ چیزهای خوشایندی هم به یاد میآید، اما در مقایسه، آن خاطرات کمتر قابل توجه به نظر میرسند. از آشنایی اولیه تا خداحافظی بعدی، زمان زیادی نگذشت. در این روزهای وابستگی متقابل، از دروغها و توطئههایش متنفر بودم؛ آنچه برایم غیرقابل تحملتر بود، خودخواهیاش بود. در واقع، از دید مردم عادی، همه ما خودخواه هستیم؛ چیزی برای انتقاد وجود ندارد، زیرا این ذات تمام موجودات زنده است. اما من به تدریج متوجه شدم که خودخواهی او بسیار افراطی است؛ او فقط میداند چگونه درخواست کند، و پس از دریافت چیزی، حالتی از رضایت نسبت به خود نشان میدهد. او اجازه نمیدهد که دیگران به او توصیههای خوبی ارائه دهند، و هیچ شرمساری هم ندارد. درخواستهای دیگران بر پایه تلاشهای خودشان است، اما درخواستهای او بر پایه بخشش و بزرگواری دیگران است. به نظر من، برای قضاوت درباره یک فرد بالغ، ابتدا باید به رفتار و ویژگیهای درونی او توجه کرد؛ سپس میتوان به این نکته نگاه کرد که آیا او میتواند با مسائل روزمره و پیچیدگیهای زندگی به خوبی کنار بیاید یا نه. اگر کسی حتی قوانین اساسی رفتار انسانی را هم نداند، قطعاً به دلیل حماقت و نادانیاش، به بیابانهای دورافتاده ساهارا کشانده خواهد شد و مجبور خواهد بود تنها، در میان خشکی و گرما تحمل کند. او بسیار ماهر در دروغ گفتن است؛ هرگز در حین دروغ گفتن علائم استرس را نشان نداده، همیشه چهرهاش آرام و بیتغییر باقی مانده است. من از این موضوع بسیار متنفرم و با سختی توانستهام آن را تحمل کنم. من اهل تماشای حالت ناراحتی دیگران نیستم؛ وگرنه مثل آنها احساس ناراحتی خواهم کرد. بنابراین به ندرت دروغهایشان را برملا میکنم، اما باید مطمئن شوم که کرامت یا منافع خودم آسیب ندیده است. فکر میکنم این کار نیز کاملاً منطقی باشد. با گذشت زمان و عمیقتر شدن احساسات، من او را تحمل کردم، بخشیدم، و حتی به فرمانبرداری از او ادامه دادم؛ اما دقیقاً به خاطر عشقم بود که اتفاقی رخ داد که مرا بسیار ناراحت و خشمگین کرد. در یک گفتگوی تصادفی، بیاختیار فهمیدم که او ازدواج کرده و هشت سال است که ازدواجشان ادامه دارد. البته نمیتوانستم این واقعیت را بپذیرم، اما از قولها و فریبهایی که او در گذشته به من داده بود، بیشتر متنفر بودم. او سخنان زیبا و فریبندهای میگفت که بارها و بارها مرا در گردابی که خودش ایجاد کرده بود فرو میبرد؛ اجازه میداد تا در آن گرداب رویاپردازی و آرزو کنم، و همواره به من تشویق و حمایت میکرد. در آن زمان، از او بسیار سپاسگزار بودم. اما این بار، در مورد این موضوع، من دیگر هرگز اجازه نخواهم داد که آن محبت فراوان را برای بخشیدن به او به کار ببرم؛ چه رسد به بخشش. التماسهای مکرر و گریههایش برایم آنقدر مسخره و کثیف به نظر میرسد که حتی کوچکترین تأثیری بر آسیبپذیرترین اعصاب قلبم ندارد. در توضیحات متعدد بعدیاش، من همواره ناخودآگاه او را دور کردم، زیرا این ماجرا عشق واقعی، آرزوها و قلب پر از عزتنفسم را کاملاً خنک کرده بود. آخرین باری که همدیگر را دیدیم حدود ماههای آوریل یا مه بود، در ایستگاه غربی پکن. من از قبل نمیدانستم که او برای خداحافظی با من خواهد آمد، اما فکرش را هم نمیکردم که واقعاً بیاید. پس از یک آغوش ساده و خداحافظی، سوار قطار شدم. او آنقدر دوستم داشت که بعد از اینکه من آن موضوع را فهمیدم، نشان داد چقدر دیوانه و ناامید شده است. خودخواهیاش و آن دهانش که در دروغ گفتن ماهر بود، حالا که به یادش میآورم احساس تهوع میکنم. هرچند مدت زیادی است که از هم جدا شدهایم، گاهی لحظات خوشی را که با هم داشتیم به یاد میآورم، اما زخمهایی که هنوز التیام نیافتهاند بیشتر هستند. میخواهم بگویم که من الان حالم خوب است و به همین دلیل افسرده یا ناامید نشدهام؛ همچنان به فعالیتهای هنری، موسیقی و نوشتنم ادامه میدهم. شاید او این نامه کوتاه را بخواند و من مطمئنم که متوجه یک حقیقت خواهد شد: وقتی با روشهای نادرست سعی میکنید عشقی را به دست آورید، در عین حال با همان روشهای نادرست، آن عشق را نیز در خاک میفروشید.