Thread Content
لو مونگژنگ (۹۴۴ میلادی – ۱۰۱۱ میلادی)، با نام ادبی «شنگگونگ»، اهل لویانگ، استان هنان بود. در سال دوم سلسله تایپینگشینگو (۹۷۷ میلادی)، برنده مقام اول در آزمونهای دولتی شد. پس از کسب مقام اول در آزمونها، لو مونگ به سمت «جیانگزو جیانچنگ» منصوب شد و به عنوان حاکم منطقه «شنگژو» گماشته گردید. سه بار دیگر به مقام والا رسید، به درجه «دوک کشور شو» نائل شد و به عنوان استاد اعظم ولیعهد منصوب گردید. لو مونگژنگ مهربان و صادق بود؛ در برابر بالاترین مقامات با ادب سخن میگفت و نسبت به کسانی که در رتبههای پایینتر بودند، مهربان و باوقار رفتار میکرد. در سال چهارم دوران داژونگشیانگفو در سلسله شمالی سونگ (۱۰۱۱ میلادی) درگذشت؛ لقب پس از مرگش «ونمو» بود و به عنوان فرماندار کتابخانه سلطنتی منصوب شد. لو مونگژنگ، نخستین دانشمند برجسته و صدراعظم دوران سلسله شمالی سونگ، اثری به نام «قصیده سرنوشت» دارد که هزاران سال است منتشر است. امروز که میخوانم، روان و آسان بر زبان است؛ در توصیف اشیاء دقیق و در درک مفاهیم عمیق است، بهحدی که میتوان آن را اثری شگفتانگیز برای نسل حاضر دانست تا همگان از آن لذت ببرند.
آسمان دارای طوفانها و تغییرات ناگهانی است، و انسان نیز ممکن است در هر لحظه با سعادت یا بدبختی روبرو شود مارمولک صدپاست، اما سریعتر از مار نمیرود ; مرغ نر با دو بال، از کلاغ پیشی نمیگیرد. اسب میتواند هزار فرسنگ را طی کند، اما بدون سوار نمیتواند خودش برود ; انسان دارای آرزوهای بلندپروازانهای است که بدون تقدیر، نمیتواند به آنها دست یابد. شنیدهام که: انسان در زندگی، نه ثروت و قدرت میتواند او را فاسد کند و نه فقر و حقارت میتواند او را تغییر دهد. مقالهای بینظیر، کنفوسیوس در سرزمین چن در محنه است ; استراتژی برجسته، تایگونگ در رود وی ماهیگیری میکرد. یان یوان عمر کوتاهی داشت، اصلاً فرد شروری نبود ; دوجی پیرتر است، چگونه میتواند از آدمهای نیکوکار باشد؟ امپراتور یائو، فردی خردمند و حکیم بود، اما فرزندان ناشایستی داشت ; گوسو کودن و نادان بود، اما پسری بسیار فرزندخوانده داشت. ژانگ لیانگ در اصل یک فرد عادی بود و شیائو هه او را کارمند دولتی مینامید. یان زی قدش پنج فوت نبود، اما به عنوان صدراعظم کشور چی منصوب شد ; کونگمینگ در کلبهای از علف زندگی میکرد، اما توانست مشاور ارتش شوهان شود. چوبا، هرچند قدرتمند بود، در رود وو شکست خورد و خودکشی کرد ; پادشاه هان هرچند ضعیف بود، اما سرزمینهای گستردهای در اختیار داشت. لی گوانگ در تیراندازی به ببرها شهرت داشت، اما تا پایان عمر مقامی نیافت ; فنگ تانگ استعداد سواری بر اژدها را داشت، اما در تمام عمرش فرصتی برای آن پیدا نکرد. در زمانی که هان شین موفقیتی نداشت، حتی یک وعده غذایی در روز هم نداشت؛ اما وقتی موفق شد، مهر سنگی به اندازه سه فوت را به کمر خود آویخت. سرانجام، در دوران ضعفش، توسط دستان افراد بدخواه کشته شد. برخی ابتدا فقیر و سپس ثروتمند میشوند، و برخی در پیری قوی و در جوانی ضعیف میگردند. سرشار از نوشتهها، اما موهای سفیدش هیچ فایدهای ندارد ; دانش کم و فهم ناچیز، جوانی در آزمونها قبول شد. خدمتکاران کاخهای پرتعداد، با سقوط مقامشان به فاحشه تبدیل شدند ; زن فاحشه، هنگام مناسب همسر میشود. دختر جوان و زیبا، اما شوهری احمق را به ازدواج گرفت ; مرد خوشتیپ، با زنی زشت و نازیبا جفت شده است. اژدهای دریایی هنوز یافت نشده، در میان ماهیها و لاکپشتها غواصی میکند ; مرد نجیب در زمان نامناسب، دستهایش را در برابر افراد حقیر تسلیم میکند. اگرچه لباسها پاره باشند، همواره ظاهری شایسته حفظ میشود ; با چهرهای غمگین، همواره آرامش را در دل نگه میدارد. زمانهای نامساعد داریم، تنها شایسته است فقر را بپذیریم و به وظیفهمان پایبند باشی ; اگر قلب فریب ندهد، حتماً سر بلند و روحیهای آزاد خواهد داشت. نجیبزادهای که در فقر زاده شده، استخوانهایش به طور طبیعی ساخته میشود ; افراد فقیر که ناگهان ثروتمند میشوند، بدن فقیرانهشان را از فقر رها نمیکند. آسمان در زمان مناسب نیست، خورشید و ماه نوری ندارند ; زمین در زمان مناسب نباشد، گیاهان رشد نمیکنند ; وقت آب نیست، موجها آرام نیستند ; وقت مناسب نباشد، سرنوشت به کار نمیآید. برکت و ثروت، از پیش در سرنوشت تعیین شده است؛ چه کسی ثروت و عزت را نمیخواهد؟ اگر کسی به اصول و قوانین مربوطه پایبند نباشد، چگونه میتواند وزیر یا حاکم شود؟ من در گذشته در لویان زندگی میکردم؛ صبحها برای گرفتن غذا نزد راهبان میرفتم و شبها در غارهای فرسوده میخوابیدم. لباسی برای پوشاندن بدنم نداشتم و غذایی برای رفع گرسنگیام وجود نداشت. هم راهبان از من متنفر بودند و هم مردم از من بیزار بودند؛ مردم مرا حقیر میدانستند، اما این به خاطر خودم نبود که مرا رها کردند. اکنون در دربار حضور دارم و به بالاترین مقام رسیدهام؛ جایگاهم معادل سه وزیر ارشد است. گرچه تحت فرمان یک نفر هستم، اما بر هزاران نفر برتری دارم. شلاقی برای تنبیه مقامات دارم و شمشیری برای کشتن افراد حریص. هرگاه خواهان لباس باشم، هزاران جعبه پارچهی گرانقیمت در اختیارم است؛ هرگاه خواهان غذا باشم، صدها نوع غذای لذیذ در دسترسم است. هنگام خروج، جوانان قوی شلاق را در دست دارند؛ هنگام ورود، زنان زیبا لیوانها را در دست میگیرند. از سوی بالاترین افراد مورد لطف قرار میگیرم و از سوی پایینترین افراد مورد حمایت هستم. ارزش انسانیت در وجود من است، اما این توانایی من نیست؛ بلکه مربوط به زمان، سرنوشت و قضاوت خداوند است. آه! در زندگی، نباید از ثروت و عزت بیش از حد استفاده کرد؛ همچنین نباید خود را فریب داد. باید به چرخهی طبیعت تسلیم شد و اجازه داد که همه چیز دوباره تکرار شود.
در دوران دبیرستان، وقتی داستان وو یوانهنگ، نخستوزیر سلسله تانگ را خواندم، گریه کردم. در تاریخ چین نمونههای زیادی وجود دارد که افرادی برای حفظ عدالت تلاش کردند، اما در مبارزات سیاسی سرنوشت تلخی داشتند؛ مانند یو چیان، چائو سوئو، هوانگ زیچنگ، فانگ شیائورو... این موارد هم باعث تأسف و هم احترام میشود.