Thread Content
آخرین بار، این پست توسط q2774594 در تاریخ ۷-۹-۲۰۱۶ ساعت ۰۹:۰۰ ویرایش شد: ۳. یک پرنده کوچک برای زمستانگذرانی به سمت جنوب پرواز کرد. هوا خیلی سرد است، پرندگان کوچک تقریباً در سرما منجمد شدهاند. سپس، به یک فضای باز بزرگ پرواز کرد؛ یک گاو از آنجا عبور کرد و تودهای از مدفوع گاو را روی پرنده کوچولو ریخت. پرنده کوچولو که در سرما یخ زده بود، در میان آن توده مدفوع دراز کشید؛ احساس گرما کرد و به تدریج به هوش آمد. او در حالتی گرم و راحت دراز کشید و خیلی زود شروع به آواز خواندن کرد. یک گربه وحشی که از آنجا عبور میکرد، صدای آواز را شنید و برای بررسی موضوع به آنجا رفت؛ با دنبال کردن صدا، گربه وحشی به سرعت پرنده کوچولو را که در میان مدفوع دراز کشیده بود، پیدا کرد و آن را بیرون کشید و خورد. راه بقا ۳: هر کسی که مدفوع را روی شما میاندازد، دشمن شما نیست. همه کسانی که تو را از توده کود بیرون میکشند، دوست تو نیستند؛ همچنین، وقتی در توده کود دراز کشیدهای، بهتر است دهانت را ببندی. ▼ ۴. در کف دریا، یک بطری وجود دارد که درون آن یک ترول زندانی است. آنجا، پانصد سال پیش، یک فرشته ترول را درون بطری گذاشت. ترول زمانی یک آرزو کرده بود؛ هر کس بتواند این بطری را بیرون بیاورد، درپوش آن را باز کند و او را نجات دهد، ترول یک کوه طلا به آن شخص خواهد داد. اما، پانصد سال گذشت و هنوز کسی این بطری را بیرون نکشیده است. ترول بسیار عصبانی بود. او نفرین کرد و گفت: «دیگر، اگر کسی مرا نجات دهد، من آن شخص را یکباره بلعیده خواهم کرد.» ”ماهیگیر جوانی بود که با تور ماهی میگرفت. وقتی تور را برداشت، متوجه شد که درون آن یک بطری قدیمی وجود دارد. او درپوش بطری را باز کرد، آه! موجی از دود غلیظ بیرون پرتاب شد و به تدریج یک ترول بزرگتر از کوه بیرون آمد. “هاهاهاها! ”خنده ترول، امواج دریا را به لرزه درآورد. او گفت: «جوان، تو مرا نجات دادی؛ من باید از تو تشکر کنم. اما تو خیلی دیر عمل کردی. اگر یک سال زودتر مرا نجات میدادی، میتوانستی یک کوه طلا به دست آوری!» آه، من پنجصد سال منتظر ماندم، خیلی بیصبر شدهام؛ حتی نفرینی هم کردهام که کسی را که مرا نجات دهد، یکباره بخورم! ”آن جوان شگفتزده شد، اما بلافاصله با آرامش گفت: «وای، چطور میتواند چنین بطری کوچکی تو را در خود جای دهد؟ حتماً دروغ میگویی. دوباره به داخل بطری برگرد و به من نشان بده!» ” “هاهاهاها، من فریب نخواهم خورد! «تنهی شبانه» از قدیم این داستان کهن را روایت کرده است؛ اگر من دوباره وارد بطری شوم و تو در آن را ببندی، آیا داستان تمام نخواهد شد؟ «چی؟ تو «تنهی شبانه» را خواندهای؟ تو واقعاً فردی دانشمند و بااستعدادی هستی!» آیا آثار فلسفی سقراط را هم خواندهاید؟ «هاها!» در طول این پانصد سال، خود را درون بطری پنهان کردم و به مطالعهی آثار کلاسیک جهان پرداختم؛ با تلاش فراوان تمرین کردم. نه تنها آثار بزرگ غرب، بلکه کتابهای بزرگ شرق مانند «دائو ده جینگ»، «لون یو» و «منسیوس» را نیز به خوبی حفظ کردهام. ”“آه، شما درباره «سجلات تاریخی» تائیشیگونگ چین نیز تحقیقات زیادی کردهاید، مگر به آثار موزی نیز پرداختهاید؟ «دیگر حرف نزنید، هیچچیز از کتابهای مقدس، تاریخی، فلسفی و دیگر موضوعات را نمیشناسید!» ”“اما فکر میکنم شما حتماً نسخه دستنویس «رویای کاخ سرخ» را ندیدهاید؛ این یک نسخه بسیار نادر است! ”“هاهاها، تو پسر کوچولو، من را دستکم گرفتی؛ کسی که این کتاب را در اختیار دارد، همان منم! بگذارید آن را بیرون بیاورم تا چشمانتان را روشن کند! ”ترول بلافاصله دوباره به دود غلیظی تبدیل شد و به آرامی وارد بطری شد. در آن لحظه، ماهیگیر جوان دیگر تردید نکرد و به سرعت درب بطری را بست.
زوایای مختلفی برای تفسیر داستان وجود دارد. سعی کنید از همه جهات نگاه کنید.
معنای عمیقی دارد؛ هنگام مواجهه با مشکلات باید بیشتر فکر کرد تا بتوان آنها را حل کرد
از کجا بازنشر شده، یک مقاله کاملاً از اینهاست.