Thread Content
۵. در گذشته، دو نفر گرسنه، لطف یک پیرمرد را دریافت کردند: یک قلاب ماهیگیری و یک سبد پر از ماهیهای تازه و بزرگ. در آن میان، یک نفر یک سبد ماهی خواست و نفر دیگری یک قلاب ماهی؛ سپس هر کدام راه خود را گرفتند. کسی که ماهی را به دست آورده بود، بلافاصله در همان جا با چوبهای خشک آتشی روشن کرد و شروع به پختن ماهی کرد. او با عجله ماهی را خورد؛ حتی فرصت نکرد طعم خوب گوشت ماهی را احساس کند. در عرض لحظاتی، هم ماهی و هم سوپ را کاملاً خورد. مدت کوتاهی بعد، در کنار سبد خالی ماهی، از گرسنگی مرد. شخص دیگر نیز با قلاب ماهیگیری در دست، به تحمل گرسنگی ادامه داد و با گامهای سخت به سمت ساحل رفت. اما وقتی دریای آبی رنگ را در نزدیکی دید، آخرین ذره انرژی بدنش نیز تمام شد و او ناچار شد با حسرتی بیپایان، این دنیا را ترک کند. دو نفر گرسنه دیگر نیز وجود داشتند که آنها نیز مانند بقیه، یک قلاب ماهیگیری و یک سبد پر از ماهی از سوی بزرگان دریافت کردند. اما آنها جداگانه نرفتند، بلکه تصمیم گرفتند با هم به دنبال دریا بروند. آن دو هر بار فقط یک ماهی میپختند. پس از سفری طولانی، به ساحل رسیدند و از آن پس، زندگی خود را با ماهیگیری گذراندند. چند سال بعد، خانههایی ساختند، خانواده و فرزندانی داشتند و قایقهای ماهیگیری خودشان را داشتند و زندگی شاد و سالمی داشتند. پیام: کسی که تنها به منافع فوری خود فکر میکند، در نهایت تنها لذتهای کوتاهمدتی خواهد داشت ; یک فرد میتواند اهداف بلندپروازانهای داشته باشد، اما باید با واقعیتهای زندگی نیز روبرو شود. تنها با ترکیب ایدهآلها و واقعیت، میتوان به فردی موفق تبدیل شد. گاهی، یک اصل ساده میتواند الهامات عمیقی برای زندگی به انسان ببخشد. ▼ ۶. یکی از شاگردان کنفوسیوس، هنگام پختن آش، متوجه شد که چیز کثیفی در قابلمه افتاده است. او با عجله آن را با قاشق برداشت و درست همانطور که میخواست آن را دور بیندازد، ناگهان به یاد آورد که هر لقمه غذا به آسانی به دست نمیآید. پس آن را خورد. /درست در همان لحظه، کنفوسیوس وارد آشپزخانه شد؛ فکر کرد که آن شخص در حال دزدیدن غذا است، بنابراین آن دانشآموزی را که مسئول پختن غذا بود، تنبیه کرد. پس از توضیح، همه متوجه شدند. کنفوسیوس با احساسات عمیق گفت: «حتی آنچه را با چشمان خود دیدهام، قطعی نیست؛ چه برسد به چیزهایی که از راه شنیدن به دست میآیند!» ” الهامبخش: کسبوکار فروش، نوعی کسبوکار سازمانی است؛ زیرا تعداد افراد زیاد است و مسائل مربوط به نیروی انسانی نیز فراوان میشود. ما گاهی سخنانی مبهم و نامشخص میشنویم، مانند حمله یک شرکت به شرکت دیگر؛ چنین اموری اغلب باعث سردرگمی در تشخیص درست و غلط میشوند و بر اعتماد تأثیر منفی میگذارند. بنابراین، کشف حقیقت موضوع، به معنای باور کردن آسان شایعات نیست؛ تا کارهایی که با زحمت فراوان ایجاد شدهاند، نابود نشوند.
کارهای ایمنی باید بلندمدت باشند و در عین حال در سطح پایه ریشه داشته باشند؛ تنها با ورود به گروههای کاری میتوان وضعیت واقعی را درک کرد. نمیتوان صرفاً با تصورات، کارهای ایمنی را انجام داد
داستان دوم بسیار الهامبخش است: «آنچه را با چشمان خود میبینم نیز قطعی نیست، چه برسد به آنچه از راه شنیدنها به دست میآید؟» ”وقتی با مشکلاتی روبرو میشویم، نباید بدون بررسی قضاوت کرد؛ باید اول شرایط را به خوبی درک کنیم. در غیر این صورت، ممکن است دیگران را متهم کنیم. اگر مشکل فنی باشد، دیگران فکر خواهند کرد که شما توانایی لازم را ندارید و تصور بدی از شما خواهند داشت.
داستان دوم به ما میگوید که آنچه چشمها میبینند تنها ظاهر است و برای رسیدن به حقیقت، باید تحقیق و بررسی کرد...
داستان دوم بسیار الهامبخش است: «آنچه را با چشمان خود میبینم نیز قطعی نیست، چه برسد به آنچه از راه شنیدنها به دست میآید؟» ”وقتی با مشکلاتی روبرو میشویم، نباید به طور تعسفی نتیجهگیری کنیم. بیش از همه از کسانی متنفرم که دوست دارند فوراً نتیجهگیری کنند