Thread Content
۷. یک دانشمند برای سومین بار برای شرکت در آزمونها به پایتخت رفت و در یک مهمانخانه که معمولاً در آن اقامت میکرد، ماند. دو روز قبل از امتحان، سه رویا دید. رویای اول این بود که مشغول کاشت کلم در دیوار است؛ رویای دوم در روز بارانی بود و او هم چتر به سر داشت و هم چتر میزد؛ رویای سوم این بود که با خواهرزادهی مورد علاقهاش، بدون لباس، کنار هم دراز کشیدهاند، اما پشت به پشت. به نظر میرسید این سه رویا معنای عمیقی دارند، بنابراین فرد روز بعد فوراً به سراغ یک فالگیر رفت تا رویاها را تفسیر کند. فالگیر با شنیدن این حرف، مشتهایش را به رانهایش زد و گفت: «بهتر است به خانه برگردی.» فکر کنید، کاشت سبزیجات روی دیوارهای بلند، تلاش بیهودهای نیست؟ استفاده همزمان از کلاه بارانی و چتر، کار زایدی نیست؟ هر دو با خواهرزادهمان لباسهایمان را درآوردیم و روی یک تخت دراز کشیدیم، اما پشت به پشت؛ آیا اینجا فرصتی وجود ندارد؟ ” وقتی آن دانشمند این را شنید، ناامید شد و به مغازه بازگشت تا چمدانهایش را جمع کند و برای بازگشت به خانه آماده شود. صاحب مغازه خیلی متعجب شد و پرسید: «مگر امتحان فردا نیست؟ چرا امروز به روستا برگشتی؟» ”مرد دانشمند اینگونه صحبت کرد و صاحب مغازه خوشحال شد: «وای، من هم میتوانم رویاها را تفسیر کنم.» من فکر میکنم این بار حتماً باید بمانی. فکر کنید، کاشت سبزیجات روی دیوار کار پرهزینهای نیست؟ پوشیدن کلاه و چتر، نشانهای است که این بار آماده هرگونه مشکلی هستید، مگر نه؟ اینکه کنار دخترعمویت، بدون لباس و پشت به پشت روی تخت دراز کشیدهاید، یعنی زمان برگشتن فرا رسیده است، مگر نه؟ ” وقتی آن دانشمند این را شنید، فکر کرد که منطقیتر است؛ بنابراین با روحیهای پرانرژی در آزمون شرکت کرد و موفق شد جایگاه سوم را کسب کند. الهام: انسانهای مثبت، مانند خورشید، هر جا که نورشان برسد، آنجا روشن میشود؛ انسانهای منفی، مانند ماه، در روزهای اول و پانزدهم شکلشان متفاوت است. افکار، زندگی ما را تعیین میکنند؛ هر چه افکاری داشته باشیم، آیندهای همانند آن خواهیم داشت. ▼ ۸. روزی، نگهبانان باغ وحش متوجه شدند که کانگوروها از قفسها فرار کردهاند؛ بنابراین جلسهای تشکیل دادند و به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که ارتفاع قفسها بسیار کم است. بنابراین تصمیم گرفتند ارتفاع قفس را از ده متر به بیست متر افزایش دهند. در نتیجه، روز بعد متوجه شدند که کانگوروها همچنان به بیرون میآیند، بنابراین تصمیم گرفتند ارتفاع آن را دوباره به سی متر افزایش دهند. فردای آن روز، انتظار نداشتند که کانگوروها دوباره به بیرون فرار کنند؛ بنابراین مسئولان بسیار نگران شدند و تصمیم گرفتند که اقدام قاطعی انجام دهند و ارتفاع قفس را به صد متر افزایش دهند. یک روز، زرافه و چند کانگورو در حال گفتگو بودند: «ببینید، آیا این افراد دوباره قصد دارند قفسهای شما را بلندتر کنند؟» ”زرافه پرسید. “گفتنش سخت است. ”کانگورو گفت: «اگر آنها همچنان فراموش کنند در را ببندند!» ” الهام: در واقع بسیاری از مردم اینگونه هستند؛ فقط مشکل را میشناسند، اما نمیتوانند هسته و ریشه آن مشکل را پیدا کنند.
دوم اینکه، شناسایی خطرات ناشناخته گاهی دشوار است، اما پس از وقوع مشکل، باید تحلیل جامعی انجام داد؛ بارها و بارها، قطعاً مشکلی وجود دارد و نباید در بنبست فکری گیر افتاد
داستان اول را دوست دارم؛ وقتی با مشکل مواجه میشویم، باید روش تفکرمان را عوض کنیم~
در امنیت، ترس از استفاده بیفایده از تدابیر و رفتارهای صوری وجود دارد