Thread Content
۹. در یک روستای کوچک، باران بسیار شدیدی بارید و سیل، تمام روستا را فرا گرفت. یک کشیش در کلیسا در حال دعا بود؛ آب سیل تا زانوهایش رسیده بود. یک نجاتگر با قایق به کلیسا آمد و به کشیش گفت: «کشیش، سریع بیایید بالا!» وگرنه سیل تو را غرق خواهد کرد! ”کشیش گفت: «نه!» من مطمئنم که خداوند خواهد آمد تا مرا نجات دهد؛ شما ابتدا بروید و دیگران را نجات دهید. ” مدتی نگذشت که سیل آب، سینه کشیش را پوشاند و او مجبور شد به سختی روی محراب بایستد. در همین لحظه، پلیس دیگری با قایق سریع آمد و به کشیش گفت: «کشیش، سریع بیایید، وگرنه واقعاً غرق خواهید شد!» ”کشیش گفت: «نه، من باید کلیسایم را حفظ کنم؛ مطمئنم که خداوند قطعاً خواهد آمد تا مرا نجات دهد.» بهتر است اول به نجات دیگران بروی. ” مدتی دیگر گذشت و سیل تمام کلیسا را غرق کرده بود؛ کشیش مجبور شد به محکم به صلیبی که در بالای کلیسا بود، چسبیده بماند. یک هلیکوپتر به آرامی نزدیک شد؛ خلبان پس از پایین انداختن نردبان، فریاد زد: «کشیش، سریع بالا بیایید؛ این آخرین فرصت است. ما نمیخواهیم ببینیم که شما در آبهای سیل غرق میشوید!» ! ”کشیش با ارادهای استوار گفت: «نه، من کلیسایم را حفظ خواهم کرد!» خداوند حتماً خواهد آمد تا مرا نجات دهد. بهتر است اول به نجات دیگران بروی. خداوند با من خواهد بود! ! ” سیلها با شدت به سوی آنجا هجوم آوردند و در نهایت کشیش سرسخت غرق شد... کشیش به بهشت رفت و پس از دیدار با خدا، با خشم از او پرسید: «ای پروردگار، من تمام عمرم را وقف تو کردم و با ترس و لرز خدمتت کردم، چرا مرا نجات ندادی!» ”خدا گفت: «چرا نباید تو را نجات دهم؟» بار اول، یک قایق برای نجات تو فرستادم، اما تو قبول نکردی؛ فکر کردم نگران خطرات مربوط به آن قایق هستی ; بار دوم، یک قایق سریع دیگر فرستادم؛ تو باز هم نخواه ; بار دوم، با احترامات ویژه مهمانان کشوری با تو رفتار کردم و یک هلیکوپتر دیگر برای نجاتت فرستادم، اما تو باز هم حاضر به پذیرفتن آن نشدی. بنابراین، فکر کردم که مشتاقی برگردی پیش من تا بتوانی خوب در کنارم باشی. ” الهام: در واقع، بسیاری از موانع زندگی ناشی از سرسختی بیش از حد و جهل نادانانه است. وقتی دیگران دست یاری دراز میکنند، فراموش نکنید که تنها زمانی میتوانند کمک کنند که ما نیز حاضر به کمک باشیم! ! ! ▼ ۱۰. هنک پنج ساله به همراه پدر، مادر و برادرش برای کار در جنگل رفتند؛ ناگهان باران شروع به باریدن کرد، اما آنها فقط یک چتر با خود آورده بودند. پدر چتر بارانی را به مادر داد، مادر آن را به برادر داد و برادر نیز آن را به هنک داد. هنک پرسید: «چرا پدر آن را به مادر داد، مادر هم آن را به برادر داد، و برادر هم آن را به من داد؟» ”پدر پاسخ داد: «چون پدر قویتر از مادر است، مادر قویتر از برادر است، و برادر هم قویتر از توست.» ما همگی از افراد ضعیفتر محافظت خواهیم کرد. هنک به اطراف نگاه کرد، دوید و چترش را باز کرد تا از یک گل کوچک و ظریف که در باد و باران تکان میخورد، محافظت کند. الهام: قدرتمند واقعی لزوماً کسی نیست که قدرت زیادی داشته یا پول فراوانی دارد، بلکه کسی است که به دیگران کمک بیشتری میکند. مسئولیت میتواند به ما کمک کند تا کارها را تا انتها انجام دهیم، و عشق میتواند به ما کمک کند تا کارها را به خوبی انجام دهیم.
با دقت مزهاش را بچشید، طعمی خاطرهانگیز...
آرام شوید و داستان را بخوانید، همیشه چیز کوچکی برای یادگیری وجود دارد
در زندگی و کار، چیزهایی برای لذت بردن همهجا وجود دارد. یافتههای بیشتر، تأملات بیشتر؛ سودهای فراوانی به همراه دارد.
داستانهای کوتاه، درسهای بزرگ؛ ما باید مسائل را از زوایای مختلف بررسی کنیم تا همواره بتوانیم فلسفههای متفاوتی پیدا کنیم.