وقف کردن دل به طبیعت
Thread Content
آخرین بار این پست توسط *nht1 در تاریخ ۲۰۱۶-۹-۱۳ ساعت ۲۳:۳۶ ویرایش شد.قلبم را در میان طبیعت میسپارم… چقدر آب آن صاف و شفاف است؛ شب قبل از جشن میانهی پاییز، در فصل باران، قلبم را در میان طبیعت میسپارم تا آرامش و خنکی را یابم. همچنین جنگلهای پرپوشش و بامبوهای بلند، رودخانههای آبراه و جاری نیز وجود دارد؛ وقتی در میان آنها هستم، نگاه کردن به بالا مانند تماشای یک نقاشی است، و نگاه کردن به پایین مانند خواندن یک شعر. یک عود عطر میسوزانم؛ کمی اندوه نیز وجود دارد، اما دود و ابرها محو میشوند. یک فنجان چای تازه مینوشم؛ خاطرات گذشته نیز با باد میروند. باران بر برگهای بانان میبارد؛ دود، ساختمانهای بلند را میپوشاند. کتابها را نگاه میکنم و از فنجانها لذت میبرم؛ نیمی از زندگی را فراموش کردهام، و نیمی دیگر را ادامه میدهم. به چرخش روز و شب فکر میکنم؛ آرزو میکنم که زمان مدت زیادی ادامه داشته باشد. از جنوب، پس از حدود نود روز، باید یادداشتی بنویسم؛ احساسات و افکارم زیاد است، اما بدنم خسته و ذهنم فرسوده است؛ کلمات کافی ندارم، پس به سرعت یادداشت میکنم