Thread Content
پسرم، نظرت درباره این لباس چیست؟ دخترم، با پوشیدن این کفشها حتماً زیبا خواهی بود! پسرم، سه روز تعطیلات است؛ میخواهم به خانه بیایم و چیزهای خوشمزهای برایت درست کنم تا سلامتت را تقویت کنم؟ دخترم، این بار قصد داری چه زمانی به شرکت برگردی؟ پسرم، امروز بعدازظهر همراهت برای خرید لباس بروم؟ . . . . . . به عنوان والدین، کارهای زیادی هست که میخواهند با شما انجام دهند، اما اغلب نتیجهاش ناخوشایند است. از کودکی تا بزرگسالی، چنین اتفاقاتی همواره در اطرافم رخ میداد؛ تا اینکه نزدیک سن سی سالگی شدم و فهمیدم که منشأ تمام ناراحتیها فقط این است: وجود یک رد قاطع بین شما و والدینتان! زمان واقعاً موجود بدی است؛ همیشه همه چیز را کمرنگ میکند! یادم است، در روز سال نو، اینکه با والدینمان دور هم شام بخوریم و جشن بگیریم، کاری بسیار خوشایند بود! اما با نزدیک شدن پایان تعطیلات، بر اساس برنامهام قرار بود در آخرین روز تعطیلات از خانه به محل کار بروم و مواد لازم برای شروع کار پس از تعطیلات را آماده کنم. قصد داشتم در آخرین روز موضوع را با والدینم در میان بگذارم، اما صبح همان روز، والدینم گفتند فردا باید سر کار برویم. دیشب من و پدرت به بازار میوه و سبزی رفتیم و چیز خوشمزهای خریدیم تا به تو کمک کند؛ چون معمولاً کار سختی داری و نمیتوانی چیز خوبی بخوری، این بار باید بیشتر بخوری! با گفتن این حرف، آنچه را که میخواستم بگویم برگرداندم؛ نمیتوانستم رد کنم و در عین حال نمیتوانستم مستقیماً بگویم، پس مجبور شدم حرفهایی برای رد غیرمستقیم بزنم. والدین فقط به فکر انجام کارهای خوب هستند؛ در چنین شرایطی چطور میتوانند متوجه بشوند که میخواهی بروی؟ با گذشت زمان، حال و هوای تو نیز تحت تأثیر قرار گرفت؛ به اتاق برگشتی و تنها آنجا عصبانی بودی. دلت میخواست بروی، اما کارها به تأخیر افتاد. سرانجام، نزدیک زمان غذاخوردن، منفجر شدی و گفتی که باید مواد لازم برای کار فردا را آماده کنی، در حالی که قرار بود امروز بروی! والدین با شنیدن این حرف، بلافاصله گیج شدند و نمیدانستند چه کار کنند؛ بنابراین گفتند: «عزیزم، شاید بهتر باشد کمی چیزی بخوری، بعد ببینی آیا میتوانی به موقع به شرکت برگردی یا نه؟» ”به این ترتیب، ناشتا خوردیم و حرفها هم کم شد؛ پدر و مادر سریع غذا خوردند، به آشپزخانه برگشتند و برایت تخممرغهای پخته و سیبزمینیهای پخته آماده کردند تا فردا به عنوان صبحانه با خودت ببری! و اینگونه بود که شادی پیش از جشن، به ناخوشایندی در پایان آن تبدیل شد؛ برای همین میگویند زمان چیز بدی است! از آنجایی که چنین مشکلی پیش آمده، راهحل آن کجاست؟ چرا میگویند ما مدیون رد کردن درخواست والدینمان هستیم؟ در واقع، با خوردن غذا در خانه این همه بار، تو از قبل با این روال آشنا شدهای. والدین هیچ قصد دیگری ندارند؛ فقط میخواهند که چون فرزندشان به ندرت به خانه میآید، در این زمان محدود، بهترین چیزها را در اختیارشان بگذارند. آنها نمیگویند «دوستت دارم»، بلکه این را با اعمالشان نشان میدهند! فکر میکنم این همان روشی است که والدین برای نشان دادن عشق خود استفاده میکنند! برای اینکه دل والدینمان را آزار ندهیم، در اولین روز بازگشت باید بگوییم: «پدر و مادر، این مدت واقعاً سرم شلوغ بود؛ تعداد بارهایی که برای خوردن غذا کنار شما آمدم خیلی کم بود. این بار که برگشتم، میخواهم به خوبی کنار شما باشم؛ هر چیزی که میخواهید، من شما را همراهی میکنم تا از بازار خرید کنیم. پسرتان بزرگ شده است و باید به خوبی از شما مراقبت کند!» هاها، اما بعدازظهر روز سوم باید زودتر به شرکت برگردم؛ واقعاً کارهایی در شرکت وجود دارد. پدر و مادر، امروز آخرین روزمان است، پس سادهتر باشد! ” با گفتن این حرف، والدین آمادگی روانی پیدا کردند تا دیگر چنین موقعیتهای ناخوشایندی رخ ندهد! اغلب، دلیل وقوع اتفاقات ناخوشایند این است که ما در مراحل اولیه کار را به خوبی انجام ندادهایم. من همواره به قانون علت و معلول اعتقاد داشتهام: علت، نتیجه را تعیین میکند؛ مراحل اولیه مانند علت انجام کار هستند. اگر علت به خوبی فراهم نشود، چطور میتواند نتیجهای خوب حاصل شود؟ رد زودهنگام، بهترین نتیجه برای والدین است! (منظور اینجا، خود فردی است که چنین اتفاقی برایش میافتد. میدانم بسیاری از برادران، رفتار خیلی خوبی با والدینشان دارند؛ این صرفاً نظر شخصی من است. اگر چیزی نامناسب گفتم، لطفاً مرا ببخشید!) در کودکی، مهم نبود چه وضعیتی داشتیم، والدینمان همیشه دست ما را میگرفتند؛ در برابر خطرات، آنها همیشه جلوتر از ما قرار میگرفتند. چه کسی میتواند چنین تصویری را فراموش کند؟ وقتی بزرگ شدی، آیا واقعاً شجاعت داری تا دستهای زبر و نازیبای والدینت را بگیری؟ آیا واقعاً شجاعت داری که بگویی «پدر و مادر، دوستتان دارم»؟ آیا واقعاً شجاعت دارید؟ پدر و مادر، زحمت کشیدید نیازی به گفتن اینها نیست؛ بهتر است با اقداماتمان نشان دهیم. کارهایی مانند بارگیری مجدد پیامهای ویچات یا ویبو را متوقف کنیم، سرمان را بالا ببریم و به والدینمان نگاه کنیم؛ دست والدینی که موهایشان کمی سفید شده را بگیریم و بیشتر با آنها قدم بزنیم. به جای رد کردن آنها از همین حالا، بهتر است زمان بیشتری صرف کنیم تا در کنار آنها باشیم. فکر میکنم این بهترین روش برای «رد کردن» باشد! ضمیمه: درخت میخواهد آرام باشد اما باد متوقف نمیشود؛ فرزند میخواهد وفادار باشد اما والدینش منتظر نیستند. نقلقول کوتاه: بالاترین سطح در آیین بودایی این است که هنگام غذا خوردن، فقط غذا بخوریم و هنگام خوابیدن، فقط بخوابیم! نمیتوان دو کار را همزمان به خوبی انجام داد؛ در خانه کاری نیست، پس در محل کار نگران خانه نباشید! این متن صرفاً برای درخواست ورود به پلتفرم عمومی سوهو تهیه شده است؛ محتوای آن اثر اصلی من بوده و لطفاً به آثار اصلی احترام بگذارید!
فداکاری نسبت به والدین، مهمترین ویژگی در جهان است؛ از تمام والدین جهان، روز تعطیل خوبی را آرزو میکنم!
بیشتر والدین را درک کنید، بیشتر در کنار آنها باشید!
در جشن میانپاییز هم به خانه برنگشتم؛ برای مادرم که در دوردست زادگاه است، آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم
رفیق، سعی کن وقت بیشتری برای گذراندن با خانوادهات اختصاص دهی! شما فوقالعادهاید!
با بالا رفتن سن، به تدریج درک میکنیم که چرا قبلاً نمیفهمیدیم؛ شاید این همان زندگی باشد! هاها، از یکدیگر یاد میگیریم*! :دست دادن
هاها، ممنون برادر بابت پیشنهادت؛ احتمالاً من به خوبی نوشتم، در آینده باید بیشتر روی آن کار کنم! از یکدیگر یاد بگیریم*! :دست دادن
:handshake، همیشه با والدین در تماس باشید تا بتوانید وضعیت دوستتان را درک کنید! تلاش کن!
وقتی سیر و گرم هستی، به شهوت فکر میکنی؛ در حالی که خودت در تلاشی، چطور میتوانی به دیگران توجه کنی؟
حرف رفیق درسته، من هم فقط نظر شخصی خودم را میگویم؛ لطفاً ببخشید! از یکدیگر یاد بگیریم*!
گاهی اوقات مسئله این نیست که نمیخواهیم به خانه برگردیم، بلکه واقعاً مجبوریم. گاهی هم تناقضات زیادی وجود دارد؛ یک طرف فرزندی است که نیاز به همراهی دارد و طرف دیگر والدینی که به همراهی نیاز دارند. شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
سلام رفیق، لازم نیست در روزهای تعطیلات حتماً با هم باشیم؛ مهم این است که در زندگی روزمره با هم باشیم. مثل تمرین کردن؛ وقتی که نوبت اجرا میرسد، دیگر دیر شده است. فقط اگر بتوانیم به طور مناسب با هم باشیم، این خیلی بهتر از روزهای تعطیلات است!
اینکه والدین معمولاً دیده میشوند یا نه مهم نیست، فقط کافی است قلب همیشه با والدین باشد; نمیدانم آیا ارتباط ذهنی وجود دارد یا نه، اما محبت فرزندان، والدین را با ما به شدت به هم پیوند میدهد، حتی اگر فاصلههای طولانی وجود داشته باشد یا حتی فضا و زمان مانع شوند.
رفیق حرف خیلی خوبی زد! موافقم؛ کلید موضوع، داشتن چنین قلبی است. اگر واقعاً برای دیدن والدینمان زمان زیادی لازم باشد، بهتر است که بیشتر تماس بگیریم و احساساتمان را بیان کنیم. در واقع، اغلب مشکل این نیست که ما دوستشان نداریم، بلکه مشکل این است که دوستشان داریم اما تبادل عاطفی مانند زوجها وجود ندارد!
ممنون برادر، بابت حمایتت~ با هم یاد میگیریم!
هه، در واقعیت واقعاً اینطور احساس میکنم. آه. خیلی دردناکه.
ممنون از حمایت دوستان! از یکدیگر یاد بگیریم*، از یکدیگر حمایت کنیم! :دست دادن