Thread Content
بافت گفت: اکنون به شما حق میدهیم تا ۱۰ درصد از سهام یکی از همکلاسیهایتان را، تا پایان عمرش، خریداری کنید. کدام یک از همکلاسیها را مایلید ۱۰ درصد از باقی عمرش را خریداری کنید؟ آیا آن باهوشترین را انتخاب خواهی کرد؟ لزوماً نه. آیا آن را که انرژی بیشتری دارد انتخاب میکنید؟ لزوماً نه. آیا شما آن فرد فرزند مقامات یا فرزند افراد ثروتمند را انتخاب میکنید؟ لزوماً اینطور نیست. پس از تفکر دقیق، ممکن است فردی را انتخاب کنید که بیشترین همذاتپنداری را با او دارید، فردی با استعداد رهبری، کسی که بتواند منافع دیگران را محقق کند، فردی سخاوتمند و صادق که حتی در مورد ایدههای خودش نیز، افتخارات را با دیگران به اشتراک بگذارد. سپس این ویژگیهای خوب را در سمت چپ یک برگه مینویسید. بافت گفت: حالا یک فرصت دیگر به شما میدهم تا ۱۰ درصد از سهام یکی از همکلاسیهایتان را بفروشید، این بار چه کسی را انتخاب خواهید کرد؟ آیا شما آن کسی را که بدترین نمرات را دارد انتخاب میکنید؟ لزوماً نه. آیا آن فرد فقیر نسل دوم را انتخاب میکنید؟ لزوماً اینطور نیست. پس از تفکر دقیق، ممکن است آن شخص نفرتانگیزترین را انتخاب کنید؛ نه تنها شما از او متنفرید، بلکه دیگران نیز از او متنفرند و هیچکس تمایلی به برقراری رابطه با او ندارد. زیرا این شخص بیاخلاق است، دوست دارد تنها غذا بخورد، به نقشهکشی و فریبکاری علاقه دارد، دوست دارد پشت سر دیگران بدگویی کند، دوست دارد پس از رسیدن به هدف، راههای رسیدن دیگران را مسدود کند و غیره. سپس این ویژگیهای بد را در سمت راست آن کاغذ بنویسید. وقتی با دقت به هر دو طرف این کاغذ نگاه کنید، خواهید فهمید که قدرت چقدر است مهم نیست، زیبایی نیز اهمیتی ندارد، و هیچکس به نمرات اهمیتی نمیدهد. تمام ویژگیهای مؤثری که در ستون چپ آمدهاند، چیزهایی هستند که شما میتوانید به دست آورید؛ تنها با اینکه تمایل به اقدام داشته باشید، میتوانید این ویژگیها را در خود داشته باشید. و هیچکدام از آن ویژگیهای بد قابل تغییر نیستند؛ تنها با داشتن عزم، میتوانید آنها را اصلاح کنید. اگر بتوانید کارهایی را که در ستون چپ نوشته شده انجام دهید و آنهایی را که در ستون راست هستند کنار بگذارید، آنگاه به کسی تبدیل خواهید شد که همه مایلند ۱۰٪ از سهام شما را خریداری کنند؛ بهتر از آن این است که شما خودتان ۱۰۰٪ مالک خودتان باشید. من به این داستان اشاره کردم، زیرا اتفاق بسیار جالبی در اطرافم رخ داده است. دوستم، آقای تی، با چند نفر از دوستانش که در زمینه توسعه بازی فعالیت میکردند، آشنا شد. آنها یک بازی ساختند و قصد داشتند شرکتی تأسیس کنند تا خودشان آن را مدیریت کنند، اما به دلیل کمبود سرمایه، پس از نیم سال جستجو، نتوانستند سرمایهگذاری پیدا کنند. بنابراین، آقای «تی» را به گروه پیوستند تا با هم به دنبال سرمایهگذار بگردند. آقای تی با استفاده از روابط چندسالهاش، به سرعت یک گروه سرمایهگذاری بزرگ پیدا کرد که مایل به سرمایهگذاری بود. در واقع، این پروژه چندان بزرگ نیست و مجموع هزینههای آن تنها چند میلیون است؛ برای آن گروه سرمایهگذاری، این پروژه بسیار کوچکی محسوب میشود. اما آنها قبلاً تجربهای در زمینه بازیسازی نداشتند، بنابراین تصمیم گرفتند ابتدا آزمایشی انجام دهند. اما آن افراد متوجه شدند که از آنجایی که سرمایهگذار پیدا شده بود، آقای «تی» دیگر فردی غیرضروری بود؛ پس چرا باید سهمی به او داد؟ بنابراین، آنها آقای تی را بیرون کردند و تصمیم گرفتند خودشان قرارداد را امضا کنند. شما به عنوان یک سرمایهگذار، آیا جرأت میکنید چنین قراردادی را امضا کنید؟ ترس سرمایهگذاران، تغییرات مداوم است. تو در آخرین لحظه، واسطه را کنار گذاشتی تا خودت همه چیز را برای خودت برداری؛ اگر میتوانی چنین کاری انجام دهی، پس کارهای دیگر را نیز انجام خواهی داد. از آنجایی که تو فرد قابل اعتمادی نیستی، دیگر مهم نیست که دقیقاً چه تواناییها و مهارتهایی داری؛ چون در هر صورت با تو همکاری نخواهیم کرد. در واقع، سرمایهگذاری در انسانها و تیمها است؛ مهمترین ویژگی، قابلیت اعتماد بوده و پس از آن، مهارتهای حرفهای اهمیت دارد. اگر مهارت کافی نباشد، میتوان پول خرج کرد تا فرد قویتری استخدام شود؛ اما اگر آن فرد قابل اعتماد نباشد، دیگر هیچ راهی وجود ندارد. در کودکی دوست داشتم سریال «سه پادشاهی» را تماشا کنم؛ تقریباً همه میدانند که قویترین فرمانده نظامی، لوبو بود. همانطور که میگویند: در میان انسانها لوبو، و در میان اسبها، چیتو. اما کسی که بعدها به عنوان قدیس جنگ شناخته شد، لوبو نبود، بلکه گوانیو بود. زیرا گوان یو دارای دو ویژگی مهم برای یک فرمانده نظامی، یعنی «وفاداری» و «عدالت»، بود؛ در حالی که لوبو بندهی افراد قدرتمند بود و به کسی پیوست که قدرت بیشتری داشت. همگی توسط سائوسائو دستگیر شدند. لوبو در ابتدا میخواست از لیوبی کمک بخواهد، اما لیوبی گفت: «آیا ماجرای دینگ یوان و دونگ زو را ندیدهای؟» ”پس سائوکائو، لوبو را کشت. پس از تسلیم شدن گوان یو، سائو کائو در او سرمایهگذاری زیادی کرد؛ گوان یو نیز قدردان این لطف بود. ابتدا یان لیانگ و ون چو را کشت و محاصره بایما را برداشت، سپس در مسیر هوارونگ، سائو کائو را آزاد کرد. سرمایهگذاری کائوسائو بازده بسیار خوبی داشت. اگر سائو کائو یک سرمایهگذار بود، قطعاً یک سرمایهگذار خصوصی درجهی اول میبود، زیرا میدانست چگونه افراد را ارزیابی کند. صداقت تنها یک رفتار نیست، بلکه یک مسئولیت نیز محسوب میشود ; نه تنها یک اصل اخلاقی، بلکه یک استاندارد نیز هست ; نه تنها یک اعتبار، بلکه یک منبع نیز هست. از نظر شخصی، صداقت یک نیروی بزرگ در شخصیت انسان است و پایهی اعتماد متقابل بین افراد محسوب میشود. فردی قابل اعتماد، معمولاً بهراحتی بیشتر مورد اعتماد و احترام قرار میگیرد. منبع: اینترنت
همیشه در کنار قابلاعتمادترین افراد بجنگید!
گوان یو، آه~ الگویی که حاکمان برای اهدافی خاص ایجاد کردند؟ هرچه فردی تواناتر باشد، اگر نتواند در مسیر شما همراه شما باشد، حتماً باید از بین برود؛ کائوسائو نیز همینطور بود. . .
گفتن یک چیز است و نحوه انجام آن چیز دیگری.
همیشه در کنار قابلاعتمادترین افراد بجنگید! تنها با همراهی افراد صادق است که زندگی میتواند پرمعنا شود.
همیشه در کنار قابلاعتمادترین افراد بجنگید!