Thread Content
وانگ لی برای انجام کاری با ماشین بیرون رفت و آن را جلوی یک ساختمان اداری لوکس پارک کرد. وقتی کارش را تمام کرد و برگشت، شوکه شد؛ دید که اطراف ماشینش، از جلو، عقب، چپ و راست، همگی ماشینهای لوکس پارک شده بودند. وانگ لی شوکه شد؛ جبران خسارت هر یک از آنها برایش غیرممکن بود. او متوجه یک فضای کوچک در سمت راست پشت خود شد و تصمیم گرفت ابتدا ماشین را به عقب ببرد و سپس جهت آن را تغییر دهد. به طور غیرمنتظره، درست در همین لحظه، خودروی لوکس پشت سر نیز روشن شد. وانگ لی سریعاً پد ترمز را فشار داد، اما متوجه شد که به اشتباه پد گاز را فشار داده است. خوشبختانه راننده خودروی لوکس ماهر بود؛ ناگهان فرمان را چرخاند و درست کنار خودروی وانگ لی منحرف شد. وانگ لی به طور ناخودآگاه فرمان را چرخاند و خودرو بلافاصله به سمت کنار منحرف شد. یک دوچرخهسوار از آنجا رد میشد که ناگهان صدای «تق»ی شنیده شد و دوچرخه روی زمین افتاد. مدت زیادی طول کشید تا وانگ لی به هوش بیاید؛ سپس نفس عمیقی کشید و گفت: امروز شانس خوبی داشتم، تمام آن ماشینهای لوکس از کنارم رد شدند. او از ماشین پیاده شد و از جوان عذرخواهی کرد: «متأسفم، متأسفم، متوجه نشدم.» ” جوان با افسوس، دوچرخه را با یک انگشت از روی زمین بلند کرد. وانگ لی صد یوان بیرون آورد و به او داد: «شاید بهتر باشد آن را نزد آن تعمیرکار ماشین در تقاطع تعمیر کنید؟» ” جوان به آن صد دلار نگاه کرد و با تحقیر گفت: «این را برای پول دادن به گداها است!» ” وانگ لی فوراً عصبانی شد: «چه شده؟» میخواهی از کسی پول بگیری؟ نه، پس باید به پلیس زنگ بزنیم! ” جوان به ساعتش نگاه کرد و با عجله گفت: «بس است، برو.» ” وانگ لی در آن لحظه پرانرژی شد: «وقتی صحبت از گزارش دادن به پلیس میشود، میترسید، نه؟» مشکلی نیست، فکر کلاهبرداری نکن؛ من نمیتوانم با آن ماشینهای لوکس مقابله کنم، حتی یک دوچرخه هم جرأت این رفتارهای توهینآمیز را دارد! ” جوان که قبلاً رفته بود، با شنیدن این حرف، دوچرخهاش را برداشت و برگشت؛ سپس با لحنی تمسخرآمیز گفت: «مراقب باش، این دوچرخهام را دستکم نگیر؛ حداقل میتواند سه دوچرخهی تو را خریداری کند!» باور نداری؟ یک نکته به شما میگویم: اگر وزن دوچرخه کمتر از بیست جین باشد، باید از آن دوری کنید؛ اگر بتوانید دوچرخه را با یک انگشت بلند کنید، بهتر است هرچه بیشتر از آن فاصله بگیرید! ”