Thread Content
مغرور نشوید، با دیگران رقابت نکنید. سون ووکونگ به آسمان رفت و به مقام «بیماون» رسید؛ در کارش با تعهد و پشتکار فعالیت میکرد: «روزها با اسبها بازی میکرد، اما شبها با دقت از آنها مراقبت میکرد؛ هرچند اسبها میخوابیدند، او آنها را بیدار میکرد تا چمن بخورند.»; راه رفتن، به آینده وابسته است. آن اسبهای خیالی وقتی او را دیدند، گوشها و پاهایشان را پنهان کردند و همگی چاق و پر گوشت شدند. ”مشخص است که او بسیار سختکوش و توانمند در انجام کارهاست؛ به سرعت وضعیت کاری را بهبود بخشید و نتایج خوبی کسب کرد. اما بعدها وقتی شنید که مقامش «بیارزش» است، به شدت خشمگین شد و فکر کرد امپراتور یوهوانگ از استعدادهایش سوءاستفاده کرده است؛ و گفت: «چطور اینگونه به من، سون، بیاحترامی میکنید!» لائوسون در آن کوه میوه و گل، خود را پادشاه و جد مینامید؛ چطور مرا متقاعد کرد تا به جای او اسبها را نگهداری کنم؟ کسانی که اسب پرورش میدهند، جوانان و افراد پستجایگاهی هستند؛ چطور میتوانند مناسب من باشند؟ او را انتخاب نکن! او را انتخاب نکن! من هم میروم! ” این همان مشکل ذهنی سون ووکونگ است. در آن زمان که بر کوه گل و میوه پادشاه بودم، در واقع فقط یک رهبر کوچک در یک شرکت خصوصی کوچک بودم؛ از نظر ساختاری، جایگاهم «بدون تعیین» بود” ; ناگهان کارمند یک سازمان مرکزی شدن، قطعاً از مقام کارمند ردهبالا شروع میشود و مسئلهای به نام «تحقیر» وجود ندارد. اگر از مقام کوچک ناراحتی، پس صبر کن؛ هم تمایلی به کسب سابقه نداری، هم قوانین ضمنی را نمیدانی، و هیچ رابطهای هم نداری، در حالی که فقط میخواهی با دیگران در زمینه تواناییها رقابت کنی. وقتی دیگران با او رقابت نمیکردند، او شورش میکرد و در نتیجه در زندان افتاد (در کوه پنج عنصر گیر افتاد). پس از آزادی نیز مجبور بود کارهای سختی انجام دهد (برای همراهی با تانگ سنگ در جستجوی آموزههای مقدس). افرادی با چنین طرز فکری، بسیار شبیه دانشجویانی هستند که چند سال پیش فارغالتحصیل شدهاند. خوشبختانه اکنون ذهنیت اکثر دانشجویان همچنان بسیار آرام است. در واقع، سون ووکونگ با دریافت مقام «بیماون»، معادل رئیس گروه ارابههای دربار سلطنتی بود؛ حداقل باید یک مقام در سطح ادارات مرکزی محسوب میشد ; اگر به مناطق دیگر منتقل شود، حتی در همان سطح هم میتواند جزو مدیران ارشد محسوب شود؛ میتواند در اتاقهای تکنفره اقامت کند و از خدمات پزشکی با کیفیت بالا برخوردار شود. پس چرا هنوز از آن ناراضی است؟ همه به این دلیل است که خدایان اطراف، همگی عضو کمیته مرکزی بودند و امتیازشان کم شد. بنابراین، در زندگی هرگز نباید با دیگران مقایسه کرد؛ وگرنه با یک اشتباه کوچک، مجبور به شروع دوباره خواهیم بود، که چه بیعدالتیای! بنابراین، رفقا باید زودتر به خود آیند تا از راههای پرپیچ و خم دوری کنند. هاها! “مردم گفتههای مختلفی دارند: «او سوار اسب نیرومند است و من سوار خرم؛ اما اگر به مردی که چرخدار را هل میدهد نگاه کنیم، او هم از او بهتر نیست و هم از من بدتر نیست.» این سخنان، واقعاً حکمتی بینظیر است ; اگر با آهنگهای تایپینگ خوانده شود، حتی خوشایندتر هم میشود! گزیدهای از نقدهای «اسب پیر» بر آثار برجسته
استفاده از آن برای متقاعد کردن من جواب میدهد، اما برای متقاعد کردن بچهها جواب نمیدهد.
فقط برای لحظهای گوش میدهیم، بعد فوراً فراموش میکنیم! من
من رقابت نمیکنم، اما وقتی دیگران با من مقایسه میکنند، داشتن قلبی ساده و بیتفاوت برای تعالی روحانی مناسب نیست.
این کسی است که به بودیسم میپردازد: میتواند واقعیت را ببیند و چیزها را رها کند
در چین یک ضربالمثل قدیمی وجود دارد: تا به دیوار جنوبی برخورد نکنی، تسلیم نمیشوی. برخی از چیزها را برای درک کردن، نیاز به آموزش دارند