Thread Content
در واقع، والدین بیشتر از اینکه شما زود پول دربیاورید، میخواهند که یک مهارت خاص یاد بگیرید تا در آینده بتوانید به تنهایی از پس خود برآیید. تنها زمانی که در آینده راههای بهتری، نقطه شروع بالاتری و فرصتهای توسعه گستردهتری وجود داشته باشد، است که میتوان واقعاً نگران والدین بود. پس، در سنی که باید بیشترین تلاش را برای یادگیری کنید، به دنبال پول درآوردن نباشید. امیدوارم بتوانی جوانیات را بدون پشیمانی سپری کنی. نویسنده: لی شانگلونگ بیایید با یک داستان شروع کنیم. یکی از همکلاسیهای دخترم، نمرات خوبی در آزمون ورودی داشت و وارد رشته اقتصاد در دانشگاه مردم شد. دپارتمان اقتصاد دانشگاه مردم، مکانی که دانشجویان بسیاری در زمینه اقتصاد رویای ورود به آن را داشتند؛ او توانست وارد آنجا شود. در سال اول دانشگاه، او چون فقیر بود و نمیخواست از پدر و مادرش پول بخواهد، نزد من آمد و گفت که به او شغلی پارهوقت برای کسب درآمد پیشنهاد دهم. گفتم، چه کاری میخواهی؟ میتوانید آزمونهای سطح چهار و شش را تدریس کنید؟ میتوانم یک مرکز آموزشی برایت پیدا کنم تا بتوانی کار پارهوقت انجام دهی. او لبخند زد و گفت: برادر لونگ، من هنوز در آزمونهای سطح چهار و شش شرکت نکردهام! پرسیدم: پس چه چیزی میتوانی آموزش دهی؟ او گفت: من میتوانم دانشآموزان زیر سطح دبیرستان را آموزش دهم؛ در نهایت، نمرات آزمون کنکورم موجود است. فقط منابع لازم ندارم، لطفاً هرچه زودتر راهی برایم پیدا کنید.
من یک مؤسسه آموزشی متخصص در زمینه آموزش K12 پیدا کردم؛ آنها بعد از بررسی رزومهاش، موافقت کردند که او وارد شغل شود. قبل از شروع کار، فهمیدم که او در دوران دبیرستان هزینه تحصیل خود را خودش تأمین کرده و خانوادهاش از وضعیت مالی خوبی برخوردار است؛ او مثل افراد عادی بود، نه فقیر و نه ثروتمند. بنابراین، درک نمیکردم که چرا او باید پول دربیاورد. بعداً به من گفت که فقط میخواست کمی پول اضافی درآورد. سرم را تکان دادم و نگاه کردم که چطور شروع به کار میکند. در ماه اول، او با تدریس و ویرایش متون درسی، بیش از سه هزار تومان درآمد کسب کرد. چند ماه بعد، او مرا برای صرف غذا دعوت کرد؛ در حین غذاخوردن، با خوشحالی به من گفت: «این پولها را خودم به دست آوردهام، پدر و مادرم به من ندادهاند. علاوه بر این، چون در این نیم سال عملکرد خوبی در تدریس داشتهام، مدیر قصد دارد حقوقم را افزایش دهد.» میدانم که آمادهسازی درس سخت است؛ پشت هر دو ساعت کلاس، حداقل ده ساعت تلاش لازم است. از او پرسیدم: پس آیا وقتی برای یادگیری * هم داری؟ او گفت: آنها مهم نیستند. نگاه کنید به همکلاسیهایمان، چند نفر از آنها مثل من توانایی خودکفایی دارند؟ ادامه دادم و پرسیدم: خب، آیا زندگی معلم شدن در آینده چیزی است که میخواهی؟ او گفت: البته که نه، من رشته اقتصاد خواندهام و در آینده حتماً به یک بانک سرمایهگذاری میروم یا در زمینه سرمایهگذاری فعالیت خواهم کرد؛ این همان چیزی است که میخواهم. گفتم: پس وقتی که پولت تقریباً به اندازه کافی شد، کافی است استعفا بدهی؛ دیگر مقاومت نکن. در نهایت، این چیزی نیست که شما میخواهید؛ پس زمان زیادی را صرف آن نکنید. او سر تکان داد.
بعداً فهمیدم که این حرف بیفایده بود، چون رئیس به سرعت حقوقش را افزایش داد. تحت تأثیر وسوسه پول، او دوباره شروع به کار پارهوقت برای درآمدزایی کرد و پس از آن، سه سال به این کار ادامه داد. هر روز، او بیشتر وقت خود را صرف کار میکرد و تنها مقدار کمی از زمانش را در کلاسها و کتابخانه میگذراند. به تدریج، زمان مربوط به فعالیتهای خروجی بخش عمدهای از زندگیاش را اشغال کرد و زمان مربوط به فعالیتهای ورودی بسیار کم شد. تا پایان سال سوم، او میتوانست در هر ماه بیش از ۵۰۰۰ درآمد کسب کند. اما با وجود این، او در زمانی که بیش از هر زمان دیگری باید یاد میگرفت، ترجیح داد پول دربیاورد؛ زندگی روزانهاش که به نظر مشغلهبر و سخت میرسید، در نهایت خودش را نابود کرد.
سال فارغالتحصیلی، همکلاسیهایش به **، آمریکا و ماکائو رفتند تا در شرکتهای پانصد برتر حوزه اقتصاد کار کنند؛ او به من گفت که هیچ شرکتی او را نخواست. پرسیدم، چرا؟ او گفت که همهشان مدارک و تجربیاتی دارند، اما من ندارم. گفتم، چرا تو نداری؟ او سرش را خاراند، انگار که از گفتن دلیلش خجالت میکشید، یا میخواست به من بگوید که این هنوز کافی و واضح نیست؟ سپس، با تردید گفت: آیا هنوز وقت کافی برای آماده شدن وجود دارد... در آن سالها، همکلاسیها با شور و اشتیاق مشغول مطالعه بودند، ساعتها در کتابخانه میماندند و برای گرفتن هر گواهینامهای که میشد، تمام تلاش خود را میکردند؛ اما او، صبحها زود بیرون میرفت و شبها دیر برمیگشت؛ هرچند پول زیادی به دست آورده بود، اما در طول چهار سال دانشگاه حتی در آزمونهای پایهای مانند آزمونهای سطح ۴ و ۶ شرکت نکرد.
زندگیای که به نظر میرسید سختکوشانه است، چهار سال دانشگاه را نابود کرد. بعداً او به بانک سرمایهگذاری رویاییاش پس از فارغالتحصیلی نرفت و در همان مؤسسهای که چهار سال دوران دانشگاهش را در آن به صورت پارهوقت کار میکرد، به صورت تماموقت مشغول شد. فکر میکردم این همان زندگیای است که میخواهد، اما بعداً چند بار با او ملاقات کردم؛ او میخواست که به او کمک کنم تا مؤسسهای دیگر پیدا کند، اما او هیچیک از گواهینامههای لازم را گرفته نبود، بنابراین کمک کردن برایم دشوار بود. هر بار که او را میبینم، ناراحت میشوم؛ او شکایت میکند که راه را تنگ کرده است. او جرأت شرکت در مهمانیهای همکلاسیهایش را ندارد؛ زیرا در طول چهار سال دانشگاه، او از پردرآمدترین افراد بود. اکنون همکلاسیهایش با درآمدهای سالانه میلیونی در برابرش ظاهر میشوند، در حالی که او مجبور است به تنهایی پیامدهای کار برای کسب درآمد را تحمل کند. بعداً اغلب میشنیدم که میگفت: نباید در سنی که باید بیشترین چیزها را یاد بگیریم، به فکر پول درآوردن باشیم. در نهایت، اگر برای کارشناسی ارشد تلاش نکنیم، چهار سال دانشگاه باید پرپرشتابترین دوران برای کسب دانش باشد. اما برای پول، تمام عمر آینده را برای درآوردن آن در اختیار داریم. با این حال، دانشی که پس از فارغالتحصیلی کسب میکنیم، نقطه شروع درآمدزایی ما را تعیین میکند، سرعت پیشرفت ما را مشخص میکند و نحوه نگاه ما به جهان را تعیین میکند.
چند سال پیش، مقالهای با عنوان «کار پارهوقت برای کسب درآمد، احمقانهترین سرمایهگذاری است» نوشتم و واکنشهای زیادی از سوی افراد در اینترنت دریافت کردم. برخی گفتند که فراموش کردهام به این موضوع توجه کنم که برخی از خانوادههای فقیر حتی غذای کافی برای خوردن ندارند و آنها نیاز به کسب درآمد و انجام کار پارهوقت دارند. میخواهم بگویم، اول اینکه، اگر خانواده فقیر باشد، باید حتماً بهتر تحصیل کنید*، بورسیه دریافت کنید و یا کمک مالی گیرید؛ حتی امروزه برنامههای کاربردی زیادی وجود دارد که به طور ویژه برای دانشآموزان فقیر وام ارائه میدهند، تا در سن مناسب برای تحصیل، مجبور نشوید برای کسب درآمد کار پارهوقت انجام دهید. فقرهای زیادی وجود دارد که با انجام کارهای سخت نمیتوان آنها را جبران کرد؛ برای این کار، نیاز به یادگیری طولانیمدت، مطالعه فراوان و تفکر عمیق وجود دارد. تغییر طرز فکر، راه نجات است؛ مطالعه، ارزش حساب شما را افزایش میدهد. دوم اینکه، آنچه اکثر مردم آن را فقر مینامند، چیزی جز توانایی نداشتن برای خرید لباسهای جدید یا تلفن همراههای جدید نیست؛ اگر فقط به این دلیل که همکلاسیهایتان چیزی خریدهاند، میخواهید با آنها مقایسه کنید، اصلاً لازم نیست. هر لباس جدیدی ارزش خود را از دست میدهد، هر گوشی جدیدی منسوخ میشود، اما دانش سرمایهگذاری و سرمایهگذاری بر روی خود فرد، چنین نیست؛ اینها تنها باعث افزایش ارزش فرد میشوند.
پس باید بپرسید، آیا کار پارهوقت اشتباه است؟ میبینی دوباره افراط کردی؛ کار پارهوقت با هدف کسب درآمد، درست نیست. در طول چهار سال دانشگاه، بهویژه در تعطیلات زمستانی و تابستانی، حتماً باید کار پارهوقت انجام داد، و البته باید کاری معتبر پیدا کرد. شرکتهای واقعی ممکن است پولی به شما ندهند، اما باید دو نکته را رعایت کنند: ۱. اینکه بتوانید چیزهایی یاد بگیرید ; ۲. گزارش واقعی را برای شما ارسال میکنم. پسرعمویم در رشته فیلمنامهنویسی تلویزیونی و سینمایی تحصیل میکند؛ در تعطیلات زمستانی و تابستانی به دیگران کمک میکند تا بروشورها را توزیع کنند، و وقتی به خانه میرسد بسیار خسته است. یک بار برای دیدنش رفتم و او اینها را برایم گفت تا از او تعریف کنم. از او پرسیدم: به من بگو، با توزیع بروشور چه چیزهایی میتوانی یاد بگیری؟ اگر هر کسی میتواند منتشر کند، پس چرا به دانشگاه میروید؟ چرا رشته انتخاب میکنیم؟ او سؤالش را نتوانست پاسخ دهد و سپس از ترس از از دست دادن آبرو، زیر لب گفت: میتواند قدرت بازوهایم را تقویت کند. روز بعد استعفا داد و چند روز بعد به کنتاکی رفت تا بشقاب بردارد. از او پرسیدم: «این هم قدرت بازوهایت را تقویت میکند، درسته؟» او با عصبانیت از من پرسید: «پس به من بگو، این کار را هم نمیتوانم انجام دهم، آن کار را هم نمیتوانم انجام دهم؛ باید چه کار واقعیای انجام دهم!» گفتم، تو که میخواهی در زمینه فیلمسازی تحصیل کنی، باید یک گروه فیلمسازی یا شرکت فیلمسازی پیدا کنی، رزومهات را نزد آنها ببری، و حتی اگر لازم باشد از روابط خودت هم برای ورود به آنجا استفاده کنی. فقط یک تابستان؛ نکته کلیدی این است که باید چیزهایی را یاد بگیرید که مدارس آموزش نمیدهند: مثلاً چگونه با دیگران همکاری کنیم، چگونه یک فیلمنامه خوب بسازیم، و موضوعاتی که تهیهکنندگان و تماشاگران دوست دارند... او گفت: پس اگر پولی به ما ندهند چه؟ نگاه تندی به او انداختم. بعداً او به یک گروه فیلمسازی رفت تا کار کند؛ در طول یک تابستان، کارگردان از او خواست تا در محل فیلمبرداری فیلمنامه را ویرایش کند. این سختترین بخش در نوشتن فیلمنامه بود؛ زیرا ویرایش فیلمنامه در محل فیلمبرداری، با مشکلات زیادی همراه بود: گاهی یک بازیگر ناگهان وارد صحنه میشد، یا یک صحنه دیگر قابل استفاده نمیماند. او باید با افراد مختلف صحبت میکرد و درخواستها و نظرات آنها را گوش میداد. در پایان آن تابستان، وزنش چند کیلو کم شده بود. فکر میکردم قطعاً برمیگردد تا مرا سرزنش کند و بگوید که من او را نابود کردهام. در نتیجه، بعد از بازگشت از تعطیلات تابستانی، به من گفت: برادر، واقعاً فوقالعاده بود. میدانی؟ چیزهایی که یاد گرفتم، مدرسه اصلاً آنها را تدریس نمیکند. علاوه بر این، در طول این فرآیند متوجه شدم که چیزهای زیادی وجود دارد که نمیدانم؛ حتماً در دو سال آینده باید با تلاش زیاد در این جهت پیش بروم. در یک تجربه واقعی، او فهمید که چه چیزی میخواهد؛ جهتگیریاش واضحتر شد و چیزهایی را یاد گرفت که در مدرسه آموزش داده نمیشد. هرچند پولی نداشت، اما موارد اولی اهمیت بیشتری داشتند. پس چرا باید آن را اثبات کرد؟ چون اگر تصمیم به رفتن به خارج از کشور بگیرید، متوجه خواهید شد که این کاغذ چقدر مهم است.
پس، واقعیت مهم است؟ خیلی مهم است. تعداد بیشماری از دانشآموزان ما، در زمان تحصیل منتظر تعطیلات هستند و پس از تعطیلات، منتظر شروع مجدد کلاسها. این چرخه معیوب، کاملاً ناشی از عدم وجود هدف مشخص و وضعیت ناکافی در یادگیری است. یادم میآید در تعطیلات زمستانی و تابستانی دانشگاه، که گاهی فقط بیش از ۲۰ روز طول میکشید، یا در اینترنت به دنبال فرصتهای کاری واقعی میگشتم یا برای شارژ دوباره انرژیام، در کلاسهای آموزشی شرکت میکردم. فکر نکنید که جوانی هنوز ادامه دارد و زمان زیادی برای لذت بردن در اختیار دارید؛ در واقع جوانی خیلی سریع است و در یک لحظه میگذرد. در تعطیلات زمستانی و تابستانی، دیگر وقت زیادی برای هدر رفتن وجود ندارد.
پس کسی پرسید، الان پولی درنمیآید، وقتی فشار مالی والدین را میبینم، دلم میسوزد. در واقع، والدین نمیخواهند که شما پول زیادی به دست آورید؛ آنها فقط میخواهند که یک مهارت خاص یاد بگیرید تا در آینده بتوانید به تنهایی از پس خودتان بربیایید. تنها زمانی که در آینده راههای بهتری، نقطه شروع بالاتری و فرصتهای توسعه گستردهتری وجود داشته باشد، است که میتوان واقعاً نگران والدین بود. بنابراین، هرگز در سنی که باید بیشترین تلاش را برای یادگیری کنید، انتخاب کسب پول را نکنید. حالا با تمام وجود برای پول درآوردن تلاش میکنیم، اما شاید در آینده پولی نداشته باشیم. الان با تمام وجود تایپ میکنم تا در آینده درآمد بهتری داشته باشم. امیدوارم جوانیمان بدون پشیمانی باشد.
چرا هیچکس زودتر به من توضیح نداد؟ :(
خیلی خوب نوشته شده، اما چند نفر میتوانند به طور کامل درک کنند؟ ارتفاعات مختلف زندگی، مسیرهای متفاوتی را برای هر فرد تعیین میکند؛ از مقالهی صادقانه سپاسگزارم.
میترسم در زمانی که باید بیشتر یاد بگیرم، هم پولی به دست نیاورم و هم خوب یاد نگیرم*
در واقع دیر هم نیست؛ حداقل یک اصل را فهمیدیم، که میتوانیم در گفتگوهای عادی، ظاهری عمیق داشته باشیم
خیلی خوب نوشته شده، گرفتم. متشکرم.