Thread Content
بخش قبلی: من اکنون یک فرد فریلانس هستم که بین کار در شرکتها و خدمت به جامعه، در حال رفت و آمد هستم؛ بنابراین امروز میخواهم بگویم که هیچ کاری ندارم، اما بسیار مشغول هستم. من برای شرکتها کار میکنم و مشتریان بسیار باکیفیت زیادی دارم. ممکن است چند روز دیگر، من در یک شرکت به عنوان مدیر ارشد کار کنم. توسعه رشته مدیریت کیفیت در سالهای اخیر، چه بینشهایی برای برنامهریزی شغلی و پیشرفتهای آینده ما فراهم کرده است؟ ابتدا دربارهی مسیر حرفهای مدیران کیفیت صحبت خواهم کرد. آنچه که به عنوان مسیر زندگی شناخته میشود، فرآیندی است از دانستن خود و دشمن، تا در هر نبردی پیروز ماند. در بسیاری از مواقع، مسیر شغلی توسط شرکت تعیین نمیشود، بلکه خود فرد آن را انتخاب میکند. پژوهشگران بسیاری تحقیقاتی در زمینه شغل انجام دادهاند. به عنوان مثال، در دهه شصت یا حتی دهه سی، متوجه میشویم که افراد زیادی تعریفی از زندگی ارائه دادهاند، چه درست باشد و چه نه. زندگی حرفهای چیست؟ زندگی، مسیری است که از طریق مجموعهای از کارهای مرتبط، و بر اساس سطح جایگاه و افتخارات، به شیوهای قابل پیشبینی پیش میرود. علاوه بر این، باید به زندگی و کار خود با دیدگاهی پویا نگاه کنید. و میتوان توضیحات معناداری برای اقدامات، کمکها و پاداشهای خود در مراحل مختلف ارائه داد. بسیاری از مردم از من میپرسند که چگونه وارد حوزه کیفیت شدم؛ در واقع من هم مانند بسیاری دیگر، به طور تصادفی و بدون برنامه وارد این حوزه شدم. اما اگر به این موضوع فکر کنید، برنامهریزی معنادار برای مسیر حرفهای یک فرد، موضوعی بسیار جالب است. ASQ تفسیر بسیار خوبی از زندگی حرفهای ارائه میدهد. آن به زبان انگلیسی نوشته شده است. یعنی اینکه «برای گام اول در توسعه حرفهات، باید درک کنی که خودت و نه شرکتت، نقش تعیینکنندهای در پیشرفت حرفهای خودت دارید!» ”زندگی مال خود فرد است، نه مال شرکت. یک دوران حرفهای موفق، از نظر کیفیت، باید شامل یک دید بسیار واضح، توصیفی از چشمانداز، سوابق تحصیلی و آموزشی خود، آگاهی کامل از مراحل توسعه حرفهای و همچنین گواهینامههای تخصصی باشد. چندین شرط وجود دارد که میتوانند به موفقیت در یک زندگی کمک کنند؛ اول اینکه باید یک چشمانداز داشته باشید. چیست بینش؟ به چیزهایی که سه یا پنج سال دیگر اتفاق خواهد افتاد فکر میکنم. مورد دیگر این است که باید آموزش و تربیت لازم را داشته باشید و همچنین یک برنامه بسیار واضح داشته باشید؛ چه به عنوان فرد جامعالمهارت و چه به عنوان متخصص. مدیران حرفهای اکنون با مشکلات بسیار بزرگی روبرو هستند. اولین مشکل این است که کار چه چیزی برای شما به ارمغان میآورد؟ سختترین چیز برای غلبه بر مشکلات کاری چیست؟ سختترین چیز برای تأمین در کار چیست؟ یک شغل و یک حرفه یکسان نیستند؛ نگرش آنها متفاوت است. بسیاری افراد، هرچند به مدیر کیفیت یا حتی رئیس بخش کیفیت رسیدهاند، اما در ذهنشان آن تنها یک شغل است. در طبقه بالا شرکتی وجود داشت که شرایط کاری بهتری داشت، پس او به آنجا رفت! برخی پریدن عمودی دارند و برخی پریدن افقی. از افراد زیادی پرسیدم که کارمند هستند؛ خودشان را نیز به عنوان یک کارمند میدانند، اما میتوانم به شما بگویم که ذهنیت یک کارمند با ذهنیت یک فردی که در حال ساختن دوران حرفهای خود است، متفاوت است. در مورد این سه سؤال، همگی میتوانید خودتان به طور دقیق دربارهشان فکر کنید. چین، از دیرباز یک «کشور پرجمعیت» بوده است، اما هرگز یک «کشور پراستعداد» نبوده است. اکنون همه میدانند که یافتن شغل برای دانشجویان بسیار دشوار است. ما **هر سال با نرخ ششصد نفر، تعداد زیادی دانشجو تولید میکنیم.** پس، برای اینکه از میان آنها برجسته شوید، باید یک استعداد واقعی باشید! پس تفاوت بین انسان و استعدادآفرین چیست؟ در واقع، مدیریت سازمانی الزامات زیادی را برای مدیران حرفهای ما مطرح میکند. مدیران کیفیت نیز الزامات زیادی برای این شغل مطرح کردهاند. این زمانی است که خواستههای فرد کاملاً با نیازهای سازمان همخوانی داشته باشد؛ در چنین شرایطی، این افراد برجسته میشوند. برخی میپرسند: «تفاوت بین افراد عادی و افراد با استعداد چیست؟» ”به شما میگویم، در شرایط عادی، چه شما قدرتمند باشید و چه از خانوادههای ثروتمند، در محیط اجتماعی اکثر مردم جزو همین دسته هستند؛ در واقع همگی آنها مردم عادی و سادهای هستند. ما که دارای آموزش حرفهای مشخصی هستیم، چگونه میتوانیم پیشرفت کنیم و به افراد برجستهای تبدیل شویم؟ پیشینه خانوادگی شما نیست، توان مالی شما نیست، بلکه توانایی خودتان است. تواناییهای خودمان بسیار زیاد است؛ همه میتوانند این را ببینند. به عنوان مثال، اگر تواناییها را جدا کنیم، تعداد زیادی توانایی مختلف وجود دارد. تواناییها باید شناخته، آموخته و نشان داده شوند. سطح دانش شما، سطح عملکرد شما، همچنین رفتار و ویژگیهای روانی شما، همگی بخشهایی از تشکیل یک فرد بااستعداد هستند. نکته جالب اینجاست که در مراحل مختلف رشد، سطح تواناییها و ابعاد آنها متفاوت است. الزامات یک کسبوکار اجتماعی نسبت به شما، و انتظارات خودتان از خودتان، متفاوت هستند. بنابراین، این تواناییها از «غیرممکن» به «توانایی حل مشکلات در مراحل مختلف زندگی» تبدیل میشوند. میتوانیم مسیر حرفهای را به عنوان صحنه زندگی در نظر بگیریم و سن را در آن قرار دهیم. تقریباً از تولد تا ۱۴ سالگی، مفهوم توسعه خود است. سنین ۱۵ تا ۲۴ سال، دورهای برای شناخت تجربیات، مهارتها و استعدادهاست؛ این دوره شامل دوران دانشگاه نیز میشود که در آن در حال کشف خود هستید. بین ۲۵ تا ۴۴ سالگی، زمان مناسبی برای یافتن شغل مناسب و مشغول شدن به فعالیتهای لازم جهت ایجاد دوران حرفهای خود است. معمولاً در این مرحله، ما چینیها آن را «سی سالگی، زمان استوار شدن» مینامیم. تا سن سی و چند سالگی یا چهل سالگی، اگر هنوز جایگاه خود را پیدا نکردهاید، در معرض خطر بیشتری قرار دارید. بنابراین، دورهی ۴۵ تا ۶۴ سالگی، مرحلهای برای تلاش جهت حفظ و بهبود شغلی است. در این سن، آن به ۶۴ سال میرسد و فکر میکنم کاملاً منطقی باشد. پس از ۶۵ سالگی، تواناییها و مسئولیتهای فرد کاهش مییابد و زمان آماده شدن برای بازنشستگی فرا میرسد. خب، اکنون در چین و در سراسر جهان با مشکل پیر شدن جمعیت روبرو هستیم. چرا اینطور میگویند؟ این یک الزام اجتماعی است، یک ضرورت اجتماعی. بهویژه در ** ما، وضعیت یک مثلث معکوس است. ثروت ناشی از تبریکات اجتماعی، باعث میشود جوانان مسئولیت هزینههای مربوط به سالمندی را بر عهده بگیرند. اکنون ما با یک پدیده مهم روبرو هستیم که برای همگی ما اهمیت دارد؛ یعنی پدیده پیر شدن جامعه و شکل مثلث معکوس آن، که به معنای افزایش تعداد سالمندان است. بهویژه در مورد فرزندان تکفرزند ما، سطح فرهنگی جوانان در حال کاهش است. ثروت اجتماعی که جوانان به ارمغان میآورند و پولی که برای تأمین معیشت نسل ما در سالمندی کافی نیست. تنها کار دشوار در جامعه، وادار کردن افراد مسن به ادامه کار و به تأخیر انداختن بازنشستگی است. بنابراین، در چنین شرایطی، به این معناست که دوران حرفهای همگی باید تحت مقررات ** ادامه یابد و در نتیجه محور زمانی دوران حرفهای ما نیز طولانیتر خواهد شد. اگر به هر کارخانهای یا هر ساختمان اداری در شانگهای بروید، میبینید که تمام کسانی که وارد و خارج میشوند، جوانانی در اوج سالخوردگی هستند. اگر سی سال بعد دوباره به آن ساختمان بروید، هنوز جوان خواهد بود. فکر میکنید، جوانان آن زمان کجا رفتند؟ بسیاری از مردم در شرکتهای بزرگ کار میکنند و از آن احساس غرور میکنند. اما میتوانید تصور کنید که دانشجویان پس از فارغالتحصیلی در سن بیست و چند ساله وارد شرکتها میشوند و اکثر کارکنان آن شرکتها جوان هستند. اما امکان ندارد که تمام جوانان همزمان بازنشسته شوند. یعنی تصور کردن اینکه سی سال بعد همه در سنین شصت و چند سالگی در محل کار باشند، کاری غیرممکن است؛ پس ما افراد، کجا خواهیم رفت؟ بنابراین این یک مسئله بسیار مهم است. آنچه اکنون باید به آن توجه کنیم، مراحل کاوش، ایجاد و حفظ است. بهویژه در حدود سی سالگی، باید جایگاه خود را مشخص کنید. اگر دوباره نتوان تصمیم گرفت، وضعیت بسیار دشوار خواهد شد. مراحل رشد زندگی در واقع یک مدل «نه-مرحلهای» است که از پایین به بالا پیش میرود. در کل، سه مرحله وجود دارد: دانستن، انجام دادن و لذت بردن. مرحله اول این است که من منتظر میمانم ; مرحله دوم این است که من میدانم، من آگاهم ; مرحله سوم همان «من میخواهم» است، من خواهانم ; سپس، مرحله چهارم این است که من یاد میگیرم* ; پس از کسب دانش، مرحله بعدی و پنجم، «تبدیل» است؛ یعنی من دانشی را که کسب کردهام به چیزهایی قابل استفاده تبدیل میکنم ; مرحله بعدی این است که من انجامش میدهم، من عملیاتیاش میکنم ; مرحله بعدی، احساس دستیابی به موفقیت است؛ یعنی من چیزی را به دست آوردهام، **موفقیتهای کوچک** ; در پایینتر، «Ienjoy» قرار دارد؛ یعنی زمانی که شروع به قدردانی از زندگی خودت میکنی ; مرحله آخر، «I actualize» است؛ در سطح معنوی، شما به آنچه را که میخواستید دست مییابید و بسیار آزاد و فراتر از محدودیتها هستید. در این مرحله، بهطور بسیار واضحی مسیر حرفهای در مراحل زندگی یا نحوه پیشرفت زندگی فرد را توصیف میکند. شاید در این مرحله، به یک ضربالمثل چینی توجه کنیم که میگوید: «سی سالگی، زمان استوار شدن؛ چهل سالگی، زمان فاقد تردید بودن؛ پنجاه سالگی، زمان درک سرنوشت است.» خب، این مرحله چه مزایایی برای همهی ما دارد و چه درسهایی را به ما میدهد؟ یعنی چیزهایی که درک میشوند، از منظر تواناییها تحلیل میشوند؛ یعنی اگر فردی توانایی داشته باشد، میتواند چیزهای زیادی را درک کند. او در مسیر عادی خود پیش میرود. ابتدا بیایید به مدیران کیفیت نگاه کنیم. آنچه که مدیر کیفیت در اینجا به آن اشاره میکند، همان ویژگیهایی است که برای پیشرفت منظم او در مسیری که قبلاً توصیف شد، لازم است. خب، این ویژگیهای منظم شامل چه چیزهایی میشوند؟ به عنوان مثال، او توانایی ارزیابی خود را دارد، دیدگاه مثبتی نسبت به زندگی و سطح مناسبی از سلامت روان دارد، و دانش تخصصی فراوانی نیز در اختیار دارد. به زبان ساده بگوییم، بیان تواناییها را «آنچه باید دانست، آنچه باید انجام داد و آنچه باید نشان داد» مینامند؛ یعنی توضیحاتی درباره آنها. به طور کلی، تمام جوانان حاضر در اینجا، با داشتن همین توانایی، در مسیر زندگی خود در سنین ۳۰، ۴۰ و ۵۰ سالگی به پیش میروند. البته اگر به خوبی پیش بروید، باید دو مسیر برای ادامه وجود داشته باشد. راه اول، «فرد چندمهارتی» است؛ معمولاً اگر در کارخانه یا در سازمانهای مختلف در زمینه مدیریت فعالیت میکنید، پس راه «فرد چندمهارتی» این است که به تواناییهای خود در زمینههای مختلف توجه کنید؛ یعنی نگاهی کلی داشته باشید و به روابط بینفردی اهمیت بدهید. شما دارای تصمیمگیری قوی و دیدگاه گستردهای هستید؛ رویکرد شما افقی است. پس این افراد مستعد پیشرفت هستند و در مراکز قدرت، سریعتر و به مقامات بالاتری میرسند. چون مرکز قدرت شما به ارتفاع بالاتری و با سرعت بیشتری صعود میکند، وقتی که در این جایگاه قرار میگیرید، روزی فوقالعاده خواهید داشت؛ این را «پس از یک نفر، بر فراز هزاران نفر» مینامند. شما از ثروت خود، از قدرت خود، و از وضعیتی که در آن همه اطراف شما هستند، لذت میبرید. اما او با فشارهای عظیمی روبروست، یعنی بالا بودن سرما را تحمل نمیکند. به طور کلی، دوران حرفهای افراد «جامعالمهارت» نسبتاً کوتاه است؛ آنها مانند ستارهدانههای آسمان شب هستند که برای لحظهای درخشیده و سپس ناپدید میشوند. متوجه خواهید شد که بسیاری از افرادی که به مقامات بسیار بالایی رسیدهاند، پس از آن دیگر مشخص نیست کجا رفتهاند. خودش را سوزاند؛ در طول عمر کوتاهش، خودش را سوزاند. هنگام سوختن، بسیار روشن و درخشان بود؛ همچنین، انباشت ثروت نیز بسیار سریع اتفاق میافتاد. خب، نوع دیگری از مسیر شغلی وجود دارد که به آن «متخصص» میگوییم. یعنی اگر مهارت خاصی داشته باشید، در مسیر مهارتهای فنی خود سریعتر پیش میروید. پس این افراد ویژگیهای بسیار خوبی دارند. این ویژگیها در سطح ریز، یعنی در زمینه دانش و مهارتها، منجر به تمرکز و پایداری بیشتری میشود؛ افرادی که چنین ویژگیهایی دارند، معمولاً دارای شیوه تفکری عمودی هستند. “«فرد چندمهارتی» و «فرد تخصصی»؛ منظورم این نیست که کدامیک بهتر است یا بدتر، فقط درباره تفاوت آنها صحبت میکنم. متخصص، به دلیل دانش تخصصی خود؛ اگر این دانش همواره در حال پیشرفت باشد، مسیر متخصصی بودن ساده خواهد بود. این مسیر چندان جذاب یا درخشان نیست، اما بسیار پایدار است. افراد متخصص میتوانند در آینده مشاور شوند، کتاب بنویسند و راهنماییهای لازم را برای شرکتها و سایر حوزهها ارائه دهند. سادگی، همان خوشبختی است؛ این ویژگی آن است. اگر بخواهیم دربارهٔ انباشت ثروت در طول زندگی «متخصصان» و «افراد جامعالدانش» صحبت کنیم، شاید در بسیاری از مواقع یکسان باشد؛ یعنی مانند جریان رودخانههای کوچک، که با تجمع کمکم، مقدار زیادی ایجاد میشود. وقتی به بازنشستگی برسد، دوران حرفهای بسیار طولانیای داشته است؛ بنابراین احتمالاً میتواند ثروت قابل توجهی نیز به دست آورده باشد. بنابراین، خداوند در آفریدن انسان بسیار عادلانه عمل کرده است. اما اگر از من بپرسید که «متخصص» بهتر است یا «فرد چندمهارتی»، من از شما میپرسم که شما برای «متخصص» مناسب هستید یا برای «فرد چندمهارتی». این سؤالی است که بسیاری از مردم به آن فکر نکردهاند، بنابراین پیش از شروع دوران حرفهای خود، بهتر است از خودتان بپرسید که مناسب چه نوع افرادی هستید و چه نقشی را میتوانید ایفا کنید. این مسیری برای زندگی است. منبع: اینترنت
بخش بعدی: در دنیای جهانی امروز، فرض کنید نیازی به ویزای کاری نیست، و فرض کنید مهارت زبان انگلیسی شما عالی است، به اندازهی یک آمریکایی. معنای واقعی جهانیشدن این است که جمعیت میتواند با یکدیگر در حرکت باشد؛ پس بازده کیفی افراد حاضر در اینجا چقدر خواهد بود؟ تقریباً هر گواهینامه منجر به درآمد سالانه بیش از ۷۰ هزار دلار میشود؛ داشتن پنج گواهینامه یا بیشتر، منجر به درآمد سالانه بین ۸۰ هزار تا ۹۰ هزار دلار یا حتی بیشتر میگردد. البته اگر انگلیسی خوبی نداشته باشید، نمیتوانید از کشور خارج شوید و آن وقت مشکل دارید، چون در چین دستمزدها همیشه پایینترین است و جمعیت ما بیشترین است. اما فکر میکنم برعکس، برخی از ما واقعاً توسط انجمن کیفیت آمریکا به رسمیت شناخته شدهایم؛ یعنی سطح دستمزد آنها در سطح جهانی باید چنین باشد. البته برخی شوخی میکنند و میگویند که من از این راضی نیستم و میخواهم پول بیشتری به دست آورم. پس احتمالاً باید وارد کسبوکار شوید، چون کار داشتن پول زیادی به همراه ندارد. این مفهوم بسیار مهمی از بازده زندگی است که من دربارهاش صحبت میکنم. در حوزه مدیریت امروز، چالشها و فشارهایی وجود دارد؛ اگر به خودمان نگاه کنیم، سطوح تواناییها پلکانی هستند و شما باید برای رسیدن به سطوح بالاتر، تلاش کنید. علاوه بر این، باید تعیین کنید که آیا فردی چندمهارتی هستید یا تخصصی، کدام مسیر را دنبال خواهید کرد و پس از ۳ یا ۵ سال چه کاری خواهید کرد. یک داستان برای شما تعریف میکنم. یادم میآید که در سالهای ۹۳ و ۹۴، پس از گرفتن مدرک مدیریت از مدرسه مدیریت بریتانیا، مدرسه مدیریت منچستر، میخواستم به آسیا برگردم؛ در آن زمان وضعیت کشور ما، چین، چندان خوب نبود. در اوایل سالهای ۹۳ و ۹۴، بهویژه در سال ۹۳. مشکلات سیاسی در سالهای هشت و نه، و سپس کل اقتصاد به شدت فروپاشید. اما چون من در زمینه مدیریت تحصیل کردهام، نگاهم به آینده است؛ میگویند که برای کسی که در زمینه مدیریت تحصیل کرده، مدیریت یک شرکت در خارج از کشور بسیار دشوار است، چه مسائل سیاسی، چه مسائل فرهنگی و چه ریشههای تاریخی… گفتن اینکه یک چینی بتواند صدها فرد خارجی را مدیریت کند، دشوار است؛ چه برسد به اینکه یک چینی به عنوان مدیرعامل در یک شرکت خارجی، هزاران فرد خارجی را مدیریت کند، این تقریباً غیرممکن است؛ بنابراین تصمیم گرفتم به آسیا برگردم. پس وقتی این اطلاعات منتشر شد، شرکتهای چندملیتی زیادی به دنبال من آمدند. مدیر عامل شرکت کوکاکولا در منطقه آسیا-اقیانوسیه، و همچنین مدیر بخش تجاری شرکت تایگر، برای دیدار با من به دانشکده کسبوکار منچستر آمدند. او موضوعات زیادی را با من در میان گذاشت؛ البته من بسیار تردید داشتم، و البته میخواستم به آسیا برگردم. سؤال آخرش، که سؤالی بسیار مهم بود، اینگونه از من پرسیده شد. او گفت که ما خیلی دربارهاش صحبت کردهایم، این مشکلی نیست. او گفت که هیچکدامشان مشکلی نیستند. من سؤالات زیادی پرسیدم، از جمله اینکه چرا **خانهها خیلی گران هستند، چون دفتر مرکزی آنها در** قرار دارد. او گفت که **خانهها گران هستند، اما این مشکلی نیست**؛ یعنی او گفت که این موضوع مشکلی ایجاد نمیکند. او معتقد بود که مسائلی که با پول قابل حل هستند، مسئلهای محسوب نمیشوند، اما در پایان از من پرسید: «یک سؤال دارم، آخرین سؤالی که میخواهم از شما بپرسم.» او گفت که سؤال آخرم را باید از شما بپرسم. یعنی کسبوکار کوکاکولا ما در چین به سرعت بسیار زیادی رشد کرده است، و در **تایوان نیز به همین سرعت رشد داشته است. ما فرصتهای زیادی داریم؛ شما میتوانید در گروه ما شغلی پیدا کنید. او گفت که شما میتوانید هر شغلی را در شرکت من پیدا کنید؛ شما همیشه مورد استقبال قرار خواهید گرفت. اما، این را او از من پرسید؛ اما من میخواهم از شما بپرسم: در ده سال آینده چه چیزی را میبینید؟ او گفت که شما میتوانید خودتان را در ده سال آینده ببینید و تعیین کنید که باید چه نقشی داشته باشید؛ او از من پرسید که شما در ده سال آینده چه شکلی خواهید بود. بسیاری از مردم از استاد هونگ میپرسند که شما در آن زمان چه پاسخی دادید؛ او درباره شغل و مسیر حرفهای من سؤال میکرد. اول کمی هیجان ایجاد میکنم، اینجا به شما نمیگویم. اما اگر به این سؤال پاسخ خوبی بدهید، این کار متعلق به شما خواهد بود. پاسخی که دادم، حالا که فکر میکنم، خیلی خوب بود. چون میگویند «خود را بشناس و دشمن را نیز»، یعنی بفهمید که من آمادهام. او پاسخم را شنید و گفت: «بسیار خب، مشکلی نیست، این مشکلی نیست.» در هنگکنگ میبینمت. او گفت منظورش این است که مرا در هنگکنگ ببیند، یعنی کار من متعلق به خودم خواهد بود. یک ماه بعد، من با تمام خانوادهام از بریتانیا آمدم و به ** بازگشتم؛ در آن زمان ** هنوز بازگشته نبود و یک مستعمره بود. بدین ترتیب، دوران کاری من در آسیا آغاز شد. من هنوز از او سپاسگزارم، واقعاً بسیار سپاسگزارم. او برای اولین بار درباره مسائل شغلی با من صحبت کرد. بسیاری از مردم واقعاً میخواهند بدانند که شما در آن زمان چگونه به او پاسخ دادید. میتوانم به همه بگویم که اگر در آن زمان پاسخ خوبی نمیدادم و درک کاملاً واضحی نداشتم، شاید او فکر میکرد. حالا برمیگردیم به موضوع؛ در این فضای فرهنگی چین، من نیز از شما میپرسم: خودتان را ده سال دیگر چگونه میبینید؟ یعنی، ده سال دیگر، حاضران چگونه آینده ما و روند توسعهمان را پیشبینی میکنند. یک روز مدیرعامل شما را فراخواند و گفت: شما در تمام زمینهها عملکرد خوبی دارید. شرکت ما فرصتهای زیادی دارد؛ ده سال بعد، ببینید میخواهید به چه کسی تبدیل شوید و خودتان را چگونه ارزیابی میکنید. آیا برای پاسخ به این سؤال آمادهاید؟ برمیگردم تا دربارهی یک مسئلهی بسیار واقعی صحبت کنم؛ آن این است که در محیط فرهنگی حاکم بر توسعه در کشور ما، اگر صحبت از کیفیت باشد، بسیاری از مردم گیج میشوند. زیرا کار با کیفیت در جامعهی کاری ما، کاری بسیار دشوار و پرزحمت است که پاداش چندانی ندارد. در شرکت، تا زمانی که مشکلی در کیفیت پیش نیاید، همه چیز طبیعی است و هیچکس به یاد شما نخواهد افتاد. تا زمانی که کیفیت محصول مشکلی نداشته باشد، هر مشکلی که برای مشتری پیش بیاید مسئولیتش با شماست؛ اگر کار را به خوبی انجام ندهید، احتمالاً دستمزدتان بالاترین نخواهد بود. کار نیز سختترین کار است؛ تصمیمات مهم و عادی به شما سپرده نمیشود. بخشهای منابع انسانی، فروش و مالی بیشترین اهمیت را دارند؛ حتی جایگاه مدیر کیفیت هم مشخص نیست. وقتی واقعاً از شما بپرسند که ۱۰ سال دیگر چه کاری میتوانید انجام دهید، یا چه میزان ارزشی خلق خواهید کرد، شما به دلیل عدم وجود دادههای لازم، نمیتوانید پاسخ دهید. شما فقط میتوانید بگویید: «رئیس، من مدرک ISO9000 را برای شما تهیه میکنم.» آن وقت او از شما میپرسد که این کار چقدر هزینه داشته است؛ اما وقتی من از شما میپرسم که چقدر میتوانید برای شرکت سود به ارمغان آورید، شما سکوت میکنید و نمیتوانید پاسخی بدهید. از این منظر، و اگر به جامعهی ما نگاه کنید، جامعهی ما چندان به کیفیت اهمیت نمیدهد؛ کیفیت در محیط ما چیزی است که کاملاً نادیده گرفته میشود. بنابراین، از این منظر میتوانیم ببینیم که تلاش رئیس ما برای دستیابی به کیفیت، ناقص است. وقتی تلفن میزنیم، یک فضای انسانی وجود دارد: «رفیق، اخیراً چطوری؟» هنوز حالت خوب است، نه؟ ”“اوه، خب خب، موقعیتم متوسطه. در هر کاری سرسری عمل میکنم و به دنبال کمال نیستم. پس در چنین محیط فرهنگی، ما، مدیران کیفیت، چگونه جایگاه خود را تعیین میکنیم؟ ما کسانی هستیم که در زمینه کیفیت تحصیل میکنیم؛ اکثر ما افرادی هستیم که به طور تصادفی وارد این حوزه شدهایم. برخی از ما در رشتههای مهندسی، ریاضیات یا تجهیزات تحصیل کردهایم، نه در رشتههای علوم انسانی. آمارها و دانشجویانم به من میگویند که اکثر افراد فارغالتحصیل رشته مهندسی هستند. اما ضعف اصلی ما در زمینههای فرهنگ، ارتباطات بینفردی و رهبری است؛ در حالی که اینها چیزهایی هستند که جامعه ما بیش از همه بر آنها تأکید دارد. جامعه ما بیش از هر چیز به ارتباطات، رهبری و فرهنگ اهمیت میدهد، اما ما در این زمینهها ضعیفترینها هستیم. چگونه میتوان در شرایط نابرابری قدرت، به دنبال پیشرفت در حوزه تخصصی خود بود؟ این نیز چالشی است که برای همگان مطرح شده است. محدودیتهایی در رشد حرفهای ما، پس از ۸ تا ۱۰ سال، به طور نامرئی پدیدار میشوند؛ در حدود سن ۳۵ تا ۴۵ سالگی، بحران میانسالی شما آشکار خواهد شد. چرا معمولاً حدود سن ۳۵ تا ۴۰ سالگی، بحران میانسالی ظاهر میشود؟ در این مقطع، شما در بالاترین موقعیت شرکت هستید؛ آنچه را شما میدانید، زیردستانتان نیز عموماً میدانند. حقوق آنها تنها نصف حقوق شماست؛ آنها جوانتر از شما هستند، تواناتر از شما عمل میکنند، سرعت و واکنش آنها نسبت به شما بیشتر است، و علاوه بر این، در تحسین رئیس نیز بهتر از شما عمل میکنند. بنابراین، هر وقت تغییری پیش بیاید، یا رئیس شما را اخراج میکند، یا اگر این کار را نکند، شما را کنار میگذارد تا عزت نفستان از بین برود و مجبور به رفتن شوید. اما چرا میگویند بحران میانسالی در سنین ۳۵ تا ۴۵ سالگی رخ میدهد؟ وام خانه تمام نشده، وام ماشین هم تمام نشده؛ پدر و مادر سالخورده دارید و فرزندان کوچکی هستند که هنوز شروع به کار نکردهاند. بنابراین فشار مالی شما بیشترین است و در این مقطع احساس ناامیدی بیشتری میکنید. چگونه میتوان با بحران میانسالی کنار آمد؟ من یک جادوی بسیار جالب دارم. چگونه میتوانید رشد حرفهای خود را از یک دیدگاه پویا بررسی کنید؟ چیزهای مثبتی بگوییم؛ در واقع، ما **صحنهای بسیار بزرگ در اختیار شما قرار میدهیم. شما دارای توانایی پیشرفت اجتماعی، مهارتهای تخصصی، مهارتهای روشی و تواناییهای جامع هستید؛ باید به خودتان نگاه کنید و ببینید آیا این ویژگیها را دارید یا نه؛ این همان الزاماتی است که شرکت از من دارد. آیا دانش ما به طور مداوم در حال کاهش است؟ در طول ده سالی که در شرکت کار کردهاید، از نظر دانش تخصصی، دانش فنی و دانش آکادمیک خود، بهویژه با نگاه کردن به این خط سبز، برخی دادهها نشان میدهند که نیمهعمر دانش تخصصی بسیار کوتاه است؛ معمولاً ۵ تا ۶ سال یک چرخه محسوب میشود. اگر در این ۵ تا ۶ سال چیزی یاد نگرفتهاید، اگر در طول مدت کارتان در شرکت، مدام کارهای قبلی را تکرار میکنید، مثلاً کارهایی که امسال انجام میدهید همان کارهای سال گذشته است. پس وقتی شرکت تصمیم میگیرد که اقدام به کاهش نیروها یا حذف افراد کند، نباید شرکت را سرزنش کنید؛ فقط میتوانید خودتان را سرزنش کنید، زیرا ارزش شما برای شرکت روز به روز کمتر میشود. از زاویهای دیگر فکر کنیم، چگونه میتوانیم دانش خود را طوری پیش ببریم که همواره با گامهای زمان همگام باشد. پس نگاه کنید در زمینه کنترل کیفیت در این سالها چه کارهایی انجام شده و در این هفتاد-هشتاد سال چه چیزهایی توسعه یافته است. آقای وو امروز صبح چیز بسیار مهمی را توضیح داد که به نام مفاهیم کوچک Q و بزرگ Q است. بسیاری از مدیران کیفیت حاضر، در زمینه استانداردهای کیفیت محصول و معیارهای فنی، بسیار ماهر و تخصص دارند. وقتی صحبت از کنترل، پیشگیری، تضمین و بهبود مداوم میشود، خوب است؛ اما وقتی صحبت از توسعه پایدار میشود، دیگر کمی از موضوع منحرف میشود. ما اکنون درباره توسعه کیفیت صحبت میکنیم؛ اگر به استاندارد ISO9000:9004 که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد، نگاه کنید، در آن درباره استفاده از روشهای توسعه کیفیت برای مدیریت توسعه پایدار شرکتها، یعنی توسعه پایدار فعالیتهای تجاری، صحبت شده است. در آن به موضوع کیفیت محصولات، که معمولاً دربارهاش صحبت میکنیم، پرداخته نشده است؛ مفاهیم مطرح شده در آن بسیار گسترده هستند. اکنون ما از بررسی نمونهها، بازرسی، کنترل، بهبود، سیستم کنترل کیفیت، سیستم تضمین کیفیت و سیستم مدیریت کیفیت، به سیستم مدیریت عملیات رسیدهایم. تعداد زیادی از حاضران در این زمینه پیشرفت بسیار خوبی داشتهاند و شما درک عمیقی از مفاهیم پیشرفته آن دارید. اگر بتوانید آن را فرا نگیرید، وقتی جامعه ما وارد این حوزه میشود، دانش شما عقب خواهد ماند؛ بنابراین گاهی باید بررسی کنیم که آیا توانستهایم به سطح دیگران برسیم یا نه، و همچنین باید جلوتر از دیگران حرکت کنیم. مطالعه توصیهشده: از ۳۰ سالگی تا ۳۵ سالگی: برای زندگی خود عمق بیشتری ایجاد کنید. مفهوم کامل مدیریت کیفیت بسیار گسترده است؛ این مفهوم تنها شامل ابزارها یا فرآیندها نمیشود، بلکه شامل سیستمها، استراتژیها، رهبری، تیمها و فرهنگ نیز میگردد؛ در واقع، این مفهوم تقریباً همه چیز را در بر میگیرد. در تیم ما چند نفر دارای مهارتهای لازم هستند، در فرآیندهای کاری ما چه روشهای مدیریتیای وجود دارد، و در ابزارها و سیستمها چه چیزهایی وجود دارد که بتوانیم آنها را با دیگران به اشتراک بگذاریم تا همگی پیشرفت کنیم؟ اگر روزی استاد هونگ درباره مفهوم راهنماییهای استراتژیک با شما صحبت کند، آنگاه چقدر میدانید؟ وقتی که درک شما از مفهوم کلی مدیریت کیفیت بسیار محدود است، فقط یک سوم یا نیمی از آن را میدانید، این همان انگیزه و همان فشاری است که باعث میشود شما باید یاد بگیرید*. مفاهیم کوچک Q و بزرگ Q به طور مداوم در حال تکامل هستند؛ در این دو سال، جهان با سرعت بسیار زیادی پیشرفت کرده است، بهویژه در چین که در حال نوسازی صنایع خود است. چند حوزه وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرند؛ حوزه اول این است که باید کیفیت محصولات را ارتقا داد. برای رسیدن از کیفیت محصول به برتری سازمانی، باید کیفیت نقاط به کیفیت خطوط و کیفیت خطوط نیز به کیفیت سطوح تبدیل شود. مدیران کیفیت حاضر باید روابط بین نقاط، خطوط و سطوح را به خوبی مدیریت کنند. مورد دیگر، کیفیت در صنعت تولید است؛ بسیاری با آن آشنا هستند، اما کیفیت در بخش خدمات، آیا از آن اطلاع دارید؟ چگونه میتوان کیفیت صنعت خدمات را بهبود بخشید؟ این جامعه با سرعت زیادی در حال توسعه است و حتی کشورهای بزرگ تولیدکننده در چین نیز شروع به تحول کردهاند. در این فرآیند تحول، چگونه میتوانیم به سطوح دوم و سوم نیز پی ببریم؟ این موضوع نیز یکی از جنبههایی است که دربارهاش صحبت کردیم؛ یعنی استفاده از روشهای مختلف برای دستیابی به تحول در مسیر حرفهای، که در آینده میتواند جهت بسیار خوبی باشد. یک نکته خلاصه میگویم: بررسیها نشان داده است که ۴۲.۳۷ درصد از پاسخدهندگان گفتهاند که بزرگترین مشکل آنها، کمبود فضای رشد است. در واقع، احساس کمبود فضای رشد در میان کارمندان روزمزد، تا حدی ناشی از شرایط سازمان است، اما بخش قابل توجهی از آن به خود فرد برمیگردد. وقتی از دروازههای مدرسه خارج میشوید، باید مجموعهای از تغییرات ذهنی را آغاز کنید؛ ابتدا تغییر از یک فرد دانشآموز به یک فرد جامعهای، سپس تغییر از یک فرد دانشمند به یک فرد با تواناییهای عملی، و در نهایت تغییر از یک فرد طبیعی به یک فردی که در چارچوب یک واحد یا شرکت فعالیت میکند. فرصتهای موجود ارتباط تنگاتنگی با این سه نوع تغییر دارند؛ نحوه کسب فرصتها نیز بیشتر به نگرش شخصی و تعریفی که فرد از خودش دارد، بستگی دارد. یعنی، الزامات توسعه مهارتهای آموزشی حرفهای. توانایی حرفهای، نتیجه فعالیتهای عملی و تجربیات است؛ همچنین، تغییرات دائمی در رفتار افراد محسوب میشود. بنابراین، باید مدام به دنبال فرصتهایی باشیم تا چیزهایی را که مرتبط با پیشرفت حرفهای ماست، توسعه دهیم. کار کردن در یک شرکت، دشوارترین و بزرگترین بحران این است که فرض کنیم در دو تا سه سال گذشته مدام کارهای قبلی خود را تکرار کردهایم و چیزی یاد نگرفتهایم؛ بنابراین باید احساس فوریت داشته باشیم و یاد بگیریم. بهترین روش، ASQ است. بزرگترین تأثیری که ASQ بر من گذاشت این بود که «مجموعه دانش آن بسیار غنی است و پایگاه دادهاش نیز بسیار کامل میباشد». بازگردیم به آنچه گفتیم؛ اگر به هر شرکت بزرگی نگاه کنید، میبینید که افرادی که وارد و خارج میشوند، همگی جوان و خوبقیافه هستند؛ ۳۰ سال دیگر نیز همچنان جوان خواهند بود. پس ما چطور میتوانیم همچنان ارزشمند باقی بمانیم؟ نتیجهگیری من این است که تواناییها و دانش خودت باید فراتر از همسالانت باشد؛ باید شرکت خودت را به عنوان یک پلتفرم یادگیری استفاده کنی و مدام در حال پیشرفت در زندگی حرفهای خود باشی، تا روزی که شرکت دیگر به تو نیاز نداشته باشد یا تو از شرکت خارج شوی، همچنان بتوانی در جامعه مشارکت داشته باشی. کسی از من پرسید که بهترین شغل در جهان کدام است. من میگویم هر شغلی میتواند فرد برجستهای تولید کند؛ هیچ شغلی بهترین نیست و هیچ شغلی بدترین نیز نیست. چه نوع زندگیای موفقترین محسوب میشود؟ هر نوع شغلی میتواند موفق باشد. از من پرسیدید که سه معیار برای اندازهگیری افراد موفق وجود دارد، پاسخ من چه خواهد بود؟ اولاً، در این حوزه، شما در چه زمینهای مهارت بیشتری دارید؟ زیرا تنها با مهارت و استعداد است که میتوان عالی بود. نکته دوم این است که شما از آن چیز خوشتان میآید. اگر دوستش داشته باشی، خوشحال خواهی شد و افسرده نخواهی شد. مورد سوم این است که این شغل میتواند به شما درآمد قابل توجهی نیز به ارمغان آورد. تا زمانی که این سه شرط برقرار باشد، هر شغلی یک شغل موفق است. سؤال آخر برای همگی است: وقتی که مسیر حرفهای خود را به عنوان مدیر کیفیت انتخاب میکنید، چه در مسیر «فرد چندمهارتی» و چه در مسیر «فرد تخصصی»، آیا این انتخاب بر اساس این سه معیار انجام میشود؟ اگر اینطور نیست، زودتر تسلیم شوید و رشتهتان را عوض کنید؛ هنوز زمان دارید. اگر کسی فقط به این دلیل که این شغل نزدیک من است و حقوقش هم قابل قبول است، مدیر کیفیت را انتخاب کند، در حالی که واقعاً به آن علاقهای ندارد، در آن مهارتی ندارد و از انجام آن خوشحال نیست، پس موفق نخواهد شد؛ خیلی سریع به گروه «۴۰۵۰» تعلق خواهد گرفت. این همان احساس بحرانی است که شغل ما در ما ایجاد میکند. بهتر است که علاقهها، سرگرمیها، اهداف و جهتگیری شغلی، همچنین یادگیری در مدتهای کوتاه، متوسط و بلند در نظر گرفته شوند؛ ASQ تمام این موارد را به خوبی برای شما ترتیب میدهد. همگی میتوانند از آن پلتفرم برای الهام گرفتن استفاده کنند؛ بگذارید آن پلتفرم، همگی را به سمت جلو هدایت کند. کسانی که نیاز به دریافت گواهینامه دارند، گواهینامهشان را دریافت کنند؛ کسانی که باید شرکت کنند، شرکت کنند؛ و کسانی که باید چیزی یاد بگیرند، آن را یاد بگیرند. یعنی باید تحت راهنمایی دوران حرفهای خود، از همکاران و رقبایم پیشی بگیرم و همواره به یاد داشته باشم که باید مدام یاد بگیرم. چند نکته خلاصه برای مدیران کیفیت ارائه میدهم: باید توجه را از کیفیت محصول به برتری سازمانی منتقل کرد و با هم تلاش کرد. در کسبوکارهایی با ارزش کم، تنها ارزش شرکت وجود دارد و ارزش اجتماعی ندارد؛ اگر به صنعت دیگری روی آورید و شرکت ورشکست شود، آن دانشهای شما هیچ ارزشی نخواهد داشت. بنابراین باید کیفیت محصولات را به سطح برتری سازمانی برسانید، ارزش شرکت خود را به ارزش اجتماعی قابل دستیابی پایدار تبدیل کنید، به یک فرد جامعهمحور تبدیل شوید، و ذهنیت کارگری را با جستجوی حرفهای مادامالعمر جایگزین کنید. بنابراین، تقویت تواناییها به عنوان راهبرد اصلی، و مسیر یادگیری مداوم، بهترین سلاح برای مقابله با تمام چالشهای حرفهای در آینده است. منبع: اینترنت