HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

چند کلمه صمیمانه از سوی مالک طرف اول؛ فروشندگان پمپ و شیرها بهتر است گوش دهند

2016-10-24View Original

Thread Content

آخرین بار این پست توسط shiwendong در تاریخ ۲۰۱۶-۱۰-۲۴ ساعت ۱۲:۲۰ ویرایش شد. چند کلمه صادقانه از سوی مالک؛ بهتر است فروشندگان پمپ و شیرها آن‌ها را بشنوند، حتی اگر خوشایند نباشند، اما حقیقت هستند: ۱. می‌توانید کالاهایتان را به من بفروشید، اما مدام فکر دوست شدن با من نکنید: lol:lol:lol می‌دانم که در حرفه فروش یک جمله وجود دارد که می‌گوید: «برای کسب کار، ابتدا باید دوست شوید.» ”اما کسی که این حرف را می‌زند قطعاً فکر نکرده است؛ آن جمله مشهور را فراموش کرده‌اید: کسب‌وکار، کسب‌وکار است و دوست، دوست! روی پیشانی‌ات نوشته شده «فروشنده»، پس چرا بخواهی دوست پیدا کنی؟ باور نداری؟ از زاویه‌ی دیگر فکر کنید؛ وقتی چیزی می‌خرید، مثلاً بیمه، آیا انتظار دارید فروشنده‌ای هر روز شما را آزار دهد و ادعا کند که می‌خواهد با شما دوست شود؟ خودت را فریب نده. ما مجبور نیستیم با تو دوست شویم، اما تو باید اعتماد ما را جلب کنی. این دو با یکدیگر در تضاد نیستند. در واقع، جلب اعتماد ما کار آسانی است: فقط کافی است بیشتر به مسائل ما فکر کنید و کمتر به محصول خودتان. شما باید درک کنید که کسب‌وکار ما چگونه است، چه مشکلاتی دارد و چه ارزشی می‌توانید برای ما فراهم کنید. مهم‌ترین نکته این است که بفهمید شما به عنوان یک مشتری، یعنی ما انسان‌های واقعی، هر کدام در این خرید چه چیزی می‌خواهیم! دو: اینکه قرارداد داده شود یا نه، بر اساس ریتم من پیش می‌رود، نه طبق تصمیمات شما؛ P;P;P شما فروشندگان واقعاً پرانرژی هستید، هر روز گریه می‌کنید و التماس می‌کنید که به ما در تحقیقات، تهیه طرح‌ها و نمایش محصولات کمک کنید؛ این کار فقط برای سرگرمی خودتان است. انگار که وقتی همه این‌ها انجام شد، می‌توانید قرارداد را از من بخواهید؛ امروز به طور جدی به شما می‌گویم: اصلاً امکان ندارد! اینکه قرارداد داده شود یا نه، بستگی به ریتم کار ما دارد. می‌دانید ما چقدر تحت فشار هستیم؟ باید گزارش دهید، نگران مشکلات محصول خود باشید، نگران این که همکاران بگویند پول را به بیهوده خرج می‌کنید، نگران عدم تحقق وعده‌هایتان باشید، و نگران قیمت بالای محصولتان باشید. آن موضوع را با بی‌دقتی، شما از آن سوءاستفاده کردید. بنابراین من ریتم را محکم کنترل خواهم کرد، طبق نحوه‌ی ما، نه طبق نحوه‌ی تو! فرآیند فروش خودتان را به جهنم بفرستید، مگر اینکه فرآیند فروش شما با فرآیند خرید من یکسان باشد. در غیر این صورت، مهم نیست چقدر دور بدوی، من تو را پس خواهم آورد؛ اگر به ریتم من بازنگردی، بدون تردید تو را از این فرآیند بیرون خواهم کرد. یادتان باشد: من خدا هستم، فروش بر مشتری برتری دارد، در قلمرو خودم، من تصمیم‌گیرنده‌ام! سه: بازی‌های ذهنی نکنید، من یک پرنده شکارچی هستم: lol تو یک زنبور صداداری: L:L:L در کودکی، هر بار که در امتحانات تقلب می‌کردم، فکر می‌کردم معلم متوجه نمی‌شود. تا اینکه روزی، در حالی که روی سکو ایستاده بودم و به گروهی از افراد در پایین نگاه می‌کردم که وانمود می‌کردند باهوش هستند، ناگهان فهمیدم که مشکل این نیست که معلم نمی‌بیند، بلکه اصلاً تمایلی به توجه کردن به شما ندارد. تو هم همینطور؛ بیشتر از همه از آن فروشندگان احمق ناراحت می‌شوم که همیشه فکر می‌کنند باید یک «نقشه» درست کنند، انگار همه احمق هستند. همه مهره‌های او هستند. شاید بتوانی برای مدتی مرا فریب دهی، اما نمی‌توانی یک ماه کلی من را گول بزنی. وقتی که متوجهت شوم، حتماً تو را آنقدر می‌زنم که دیگر نتوانی از خودت مراقبت کنی. حداقل می‌تواند مانع از ادامه کارت در صنعت من شود! در واقع، تو واقعاً نمی‌توانی مرا فریب دهی؛ در خرید، اگر هوش من بتواند ستارگان را بشمارد، هوش فروشنده حداکثر می‌تواند ماه‌ها را بشمارد. من از بدو تولد باهوش نیستم، بلکه زاویه دید است که هوش را تعیین می‌کند. من می‌دانم چه می‌خواهم، اما تو نمی‌دانی من چه می‌خواهم. اگر باور نداری، جای من را بگیر و ببین! چهار: حتی اگر من بدشانس شوم، تو را هم با خودم می‌کشم**:Q:Q:Q می‌دانم که محصولاتت همه‌کاره نیستند؛ چه چیزهایی قابل انجام هستند و چه چیزهایی نه، پس صادقانه بگو تا شرایطت بهتر شود. در هر صورت، در نهایت کسی که از محصول استفاده می‌کند من هستم، نه تو؛ آتش را نمی‌توان در کاغذ پنهان کرد. اگر بعداً آتش بگیرد، من بدشانس شدم؛ قطعاً به تو هم رحم نخواهم کرد و حتماً تو را هم با خودم می‌کشم. برای جلوگیری از وقوع فاجعه، باید صادقانه همه چیز را بگویید؛ همان‌طور که هست. می‌دانم که تو خدا نیستی و نمی‌توانی هر درخواستی را برآورده کنی؛ همچنین می‌دانم که با پرداخت پول به «پادشاه اجاق»، نمی‌توان یهوه را راضی کرد. من با آرامش کاستی‌هایت را می‌پذیرم. بزرگترین امید من این است که نیازهای اصلی‌ام را برآورده کنی؛ اگر حتی نتوانی نیازهای اصلی را هم برآورده کنی، بهتر است مثل رویایت، تا جایی که می‌توانی دور شوی. اگر جرأت کنی مرا فریب دهی و دروغ‌های بی‌پایان بگویی، آنگاه تو را، ای کسی که خود را خدا می‌نامی، نزد خدای واقعی خواهم فرستاد؛ دیگر هرگز نمی‌توانی با من و افراد اطرافم کار کنی. پنج؛ من می‌توانم «سر و صدا کنم»؛ اما تو نمی‌توانی «مزاحمت ایجاد کنی»: lol:lol تو فروشنده‌ای، نه کارمند حضور و غیاب؛ پس بی‌دلیل به محل کار نیای و مرا مزاحم نکن. تلفن هم آنقدر زیاد نزن، اگر کاری بود خودم پیدات می‌کنم؛ من کارهای زیادی دارم. تو همین که می‌آیی، نیم روز می‌نشینی و نمی‌روی؛ من چطور بتوانم کارهایم را انجام دهم؟ اگر می‌خواهید می‌توانید بیایید، اما باید تضمین کنید که این بازدید برای من چیزهای مفیدی به ارمغان آورد، مانند روندهای توسعه فناوری، مثال‌های کاربردی در حوزه همکاران، راه‌حل‌های مشکلات و غیره. در غیر این صورت، ورود برای مشتریان؛ افراد غیرمرتبط ممنوع. بهتر است از این وقت برای بازی کردن یا پست کردن در ویبو استفاده کنم، تا اینکه با تو حرف بی‌معنی بزنم. همچنین، این حیله‌های کوچک را با من نکن؛ مثلاً اینکه می‌گویی سری به اینجا می‌زنم. آیا واقعاً من ارزش یک «سر زدن» برایت را دارم؟ همچنین، این بار مدارک را نیاورده‌ام، دفعه بعد برایت می‌فرستم. چطور فراموش کردی برای بیرون رفتن لباس بپوشی؟ هنوز آن کینه‌ورزی کوچکت را نمی‌بینم؛ من سرکه‌ای بیشتر از آبی که تو نوشیده‌ای، نوشیده‌ام. فکر نکن که چون من حرفی نمی‌زنم، تو باهوشی. این فقط برای این است که کمی آبرویت حفظ شود. متنفرکننده‌ترین‌ها کسانی هستند که مدام به خانه‌مان می‌آیند و در را مسدود می‌کنند. من پیرانی دارم و فرزندان کوچکی؛ لطفاً، ای قهرمان، خانواده‌مان را رها کنید! علاوه بر این، اگر دیگران ببینند که شما به خانه‌ام می‌آیید، من در دردسر می‌افتم؛ شاید حتی در دردسرهای بزرگی گرفتار شوم. یک جمله: اگر بدون دلیل مهربانی نشان دهی، یا فردی خائن است یا دزد! . شش: ساکت شو! اول بگذار حرفم را بشنویم: D:D سال تأسیس شرکتت چه ربطی به من دارد؟ اینکه خدماتت چه جوایز بزرگی گرفته، به من چه ربطی دارد؟ محصول شما اگر بتواند آهن را مانند گل خرد کند یا در برابر شمشیر و تفنگ مقاوم باشد، چه فایده‌ای دارد؟ آقا، می‌توانید ابتدا بنشینید و گوش دهید که من چه می‌خواهم؟ تنها چیزی که می‌خواهم راه‌حلی برای مشکلاتم است، نه محصول شما! اگر اجازه ندهید اول من صحبت کنم، فراخواندن بارش شهاب‌سنگ هم فایده‌ای ندارد. خداوند دهان را برایت آفرید تا اسکناس‌ها را بشماری، نه برای صحبت کردن! چی، می‌دانی من چه می‌خواهم؟ خب، یک قدم عقب برداریم؛ حتی اگر شما بدانید، اما من چطور می‌توانم بدانم که شما می‌دانید؟ اگر ندانم که تو می‌دانی، چطور می‌توانم به راه‌حل تو اعتماد کنم؟ برای اینکه آسوده خاطر شوم، اجازه دهید یک بار دیگر بگویم؛ برای اینکه بتوانم بگویم، لطفاً وانمود کنید که سؤال می‌کنید. اگر سؤال نکنید، چطور می‌توانم بگویم؟ حتی با دانستن، باید مشاوره گرفت. فقط در این صورت آرامش خواهم داشت. لطفاً به یاد داشته باشید، وقتی نمی‌دانید من چه چیزی می‌خرم، هرگز نخواهید دانست که شما چه چیزی می‌فروشید! هفت؛ لطفاً از اصطلاحات تخصصی استفاده نکنید، مگر اینکه بخواهید مرا که متوجه نمی‌شوم، آزار دهید؟ :funk::funk: می‌دانم محصولات شما بسیار باکیفیت هستند و سطح فناوری شما نیز بسیار بالاست، اما لطفاً از اصطلاحات فنی زیادی استفاده نکنید، خوب؟ من اصلاً چیزی مثل SDX، KVM، TMD نمی‌دانم؛ نه تنها نمی‌دانم، بلکه از لحن حرف‌هایتان متوجه تحقیر شما نسبت به من شدم. وگرنه چرا باید از اصطلاحات پیچیده‌ای صحبت کنید که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌فهمد؟ فقط می‌خواهند خودشان را نشان دهند و از اینکه من نمی‌فهمم، سوءاستفاده کنند، نه؟ اگر موافق نیستی، یک مثال برایت می‌زنم: اگر به خانه برگردی و مادرت از تو بپرسد امروز در کار خسته شدی یا نه، تو می‌گویی خسته شدم؛ چون امروز پنج تابع، شش فراخوانی و هفت ساختار تودرتو طراحی کردم. مادرت ممکن است جارو را بردارد و به تو، این آدم خودنمای، ضربه بزند؟ هر چیزی که مشتری نتواند درک کند، زبان انسانی نیست؛ چون شما با انسان صحبت می‌کنید. اگر انسان نتواند آن را بفهمد، دیگر چطور می‌توان آن را زبان انسانی نامید؟ من می‌خواهم بفهمم چطور چیزهای شما مشکلات من را حل می‌کند، نه اینکه از شما یا محصولاتتان تحسین کنم. پس باید به من توضیح دهی، نه اینکه فقط خودت بگویی خوشحالم. ممکن است نفهمم، اما لازم نیست سفارش را به شما بدهم؛ قصد سوءاستفاده از من را نداشته باشید! هشت: تو نمی‌فهمی من چه چیزی را دوست دارم:lol:lol من هم محصولات تو را نمی‌فهمم؛ P;P آیا فردی متخصص هستیم یا نه، به راحتی می‌توان تشخیص داد؛ کسانی که به محض ملاقات، طرح‌های محصولات خود را نشان می‌دهند، عموماً تازه‌کار هستند. کسانی که می‌توانند بدون تردید درباره مسائل کسب‌وکار با من بحث کنند، اغلب مهارت لازم را دارند. اگر کسی از ما بهتر با کسب‌وکارمان آشنا باشد، قطعاً یک متخصص است؛ چه کسی دوست ندارد با یک متخصص صحبت کند، حتی اگر بداند که هزینه‌های کار او کمی بالاتر از افراد تازه‌کار است. متأسفانه، با استادان کمتر روبرو می‌شویم، اما تازه‌کارها هر روز سر می‌آیند. برخی از فروشندگان ترجیح می‌دهند سال‌ها مانند یک تازه‌کار کار کنند، تا اینکه یک یا دو ماه وقت بگذارند تا کسب‌وکار ما را به خوبی یاد بگیرند. ما موشک‌های فرود بر ماه را ساخته نمی‌کنیم، واقعاً سخت نیست. تو شادی من را نمی‌فهمی، پس من محصول تو را نمی‌فهمم. نه: هر خرید در واقع یک ریسک است؛ ممکن است شغلم را از دست بدهم! :P:P به عنوان فروشنده، باید این موضوع را درک کنید که برای مشتریان ما، هر خرید در واقع یک ریسک محسوب می‌شود؛ هرچه مبلغ خرید بیشتر باشد، ریسک ما نیز بیشتر خواهد بود. اغلب، مسئله فقط پول نیست؛ بلکه تأثیرات منفی محصول شما نیز وجود دارد که بر پیشرفت پروژه‌های ما، کیفیت محصولاتمان، و حتی اتحاد درونی ما تأثیر می‌گذارد. اما هر بار که این نگرانی‌ها را برایت توضیح می‌دادم، رفتار همیشگی تو این بود که به سینه‌ات زدی و گفتی: «تو مطمئن باش، من اینجام؛ نگران نباش.» ”اما من می‌دانم که تو میمون نیستی؛ من به تو نیاز دارم تا واقعاً بفهمی نگرانی‌های ما چیست. تو حتی نمی‌دانی ما واقعاً از چه چیزی نگرانیم؛ چرا بی‌دلیل سینه‌ات را می‌زنی؟ آن چیز را نمی‌توان بزرگ کرد. علاوه بر درک نگرانی‌های ما، باید اقدامات عملی شما را نیز ببینیم؛ مانند برنامه‌های دقیق شما، تدابیر اطمینان‌بخش شما و غیره. این مسئله چیزی نیست که فقط با داشتن رابطه خوب بین دو نفر، به طور خودکار از بین برود. من باید ریسک را بپذیرم؛ اگر موفق نشوم، شاید شغلم را از دست بدهم. مهم‌تر از همه، اگر من هنوز نگران هستم، شما هم نباید سعی کنید این سفارش را انجام دهید. حتی اگر مجبور شوم برایت امضا کنم، تو را طوری زخمی خواهم کرد که تمام بدنت پر از زخم شود. جرأت داری با من رقابت کنی؟ امتحانش کن! ده: خرید و فروش، عشق نیست:handshake تو موظفی مرا بشناسی، اما من موظف نیستم تو را بشناسم:lol:lol می‌دانی چه چیزی برایم مهم‌ترین است؟ قطعاً مربوط به محصول یا شرکت شما نیست، بلکه به هدفی است که من در حال حاضر باید به آن دست یابم. کسب‌وکار جدیدم امسال راه‌اندازی می‌شود و قصد دارم امسال یک صنعت جدید را ورود کنم؛ همه‌ی این‌ها اهداف من هستند و مواردی هستند که برایم اهمیت دارند. تو فقط به آنچه من نگرانش هستم اهمیت بده؛ آنگاه من هم به آنچه تو نگرانش هستی (قرارداد) اهمیت خواهم داد. نقطه شروع تمام بررسی‌های من این است که آیا می‌توانم به هدفم برسم یا نه. بنابراین، نقطه شروع بررسی تمام مسائل باید این باشد که آیا می‌توانید به من در رسیدن به اهدافم کمک کنید یا نه. اگر نمی‌توانی کمک کنی، برو جایی که خنک است و بمان. من به تو علاقه‌ای ندارم. یازده؛ لطفاً مشتری را تحت فشار قرار ندهید، او در حال استراحت است: sleepy::sleepy: من می‌دانم چه زمانی باید چه کاری انجام دهم، نیازی به آموزش شما نیست: lol این پیام برای کسانی است که هر روز می‌خواهند مشتری را مجبور به امضای قرارداد کنند. بزرگترین سرگرمی این آدم‌ها این است که هر وقت فرصت پیدا کردند، آزمایش کنند که آیا می‌توانم امضا کنم یا نه. یک بار دیگر تأکید می‌کنم، ما خریدهایمان را طبق ریتم خودمان انجام می‌دهیم، نه طبق ریتم شما. خرید مانند بالا رفتن از پله‌هاست؛ ما باید یک پله به یک پله به بالا برویم، زیرا می‌دانیم که هر جهشی ممکن است منجر به سقوط شود و در بدترین حالت، فلجی به دنبال داشته باشد. علاوه بر «فشار»، روش‌های دیگری مانند «ترغیب» نیز وجود دارد؛ مثلاً در پایان سال، اگر فرد عجله داشته باشد تا پولش را دریافت کند، می‌توان به او تخفیف داد؛ یا برای مشتریان خاص نیز می‌توان تخفیف اعمال کرد؛ همچنین می‌توان محصولات را تحت عنوان نمونه به ما فروخت. این دلایل در واقع فقط ما را تحت فشار قرار می‌دهند تا هرچه زودتر پول را پرداخت کنیم. ما به تخفیف علاقه داریم، اما از فریب خوردن متنفریم. این خانم‌های فروشنده سبزیجات، ترفندهایشان را خوب می‌دانند؛ من که خودم خریدار سبزیجات هستم، قطعاً فریب نخواهم خورد. پس دیگر این بازی‌ها را ادامه ندهید. باید بدانید که امضای قرارداد، نتیجه‌ای طبیعی است و ناشی از فشار شما نیست. کاری که باید انجام دهید این است که کارهای لازم را به درستی انجام دهید. ناامید شوید، ما نه تحت تهدید تجاوز خواهیم شد و نه با فریب، ما به حفظ پاکدامنی‌مان پایبندیم. دوازده: بهتر است ارزش کسب‌وکار را من تعیین کنم؛ نه اینکه ما با هم آن را تعریف کنیم، یا شما خودتان تصمیم بگیرید:lol:lol. شما تقریباً در هر بار صحبت، درباره اینکه چه ارزشی برای ما دارد، صحبت می‌کنید؛ مخصوصاً آن افرادی که خود را مشاور می‌نامند. فکر می‌کنم شما حتماً در این زمینه آموزش دیده‌اید؛ کسی به شما گفته است که بیشتر درباره ارزش محصول با مشتریان صحبت کنید و کمتر درباره خود محصول. اما کسی که این را به تو گفته، شاید فراموش کرده باشد جمله دیگری را به تو بگوید: اینکه آیا چیزی ارزشمند است یا نه، تصمیم من است، نه تصمیم تو. شما گفتید می‌توان کارهای اضافه را کاهش داد، من گفتم ما باید فضایی برای کارهای اضافه ایجاد کنیم ; شما می‌گویید که می‌توان بهره‌وری را افزایش داد، من می‌گویم کیفیت کارکنان ما پایین است و آن‌ها اصلاً نمی‌توانند چیزهای شما را یاد بگیرند. شما گفتید می‌توانید به من کمک کنید تا پنج نفر از نیروهای کاری را صرفه‌جویی کنم؛ من گفتم که نمی‌توانیم به کارمندانمان آسیب برسانیم. نمی‌دانم درباره ارزش چه کسی صحبت می‌کنید؛ شاید خودتان تصور کرده‌اید، یا شاید مربوط به مشتری دیگری باشد. اما آن مال من نیست. بهتر است که ارزش من را خودم تعیین کنم، یا حداقل با هم آن را تعیین کنیم. نه اینکه خودت در ذهنت تصور کنی. اگر جرأت کنی دوباره درباره‌ی آنچه من آن را ارزش می‌نامم، فریبم بدهی، مستقیماً اجازه می‌دهم آن را به یوان نقد کنی. ببین آیا هنوز جرأت فریب دادن را داری! سیزده؛ اگر حرفی دارید، به طور مؤدبانه بگویید: handshake:handshake لازم نیست همیشه PPT خودتان را نشان دهید:curse: خودتان ببینید PPT شما چه شکلی است؛ فصل اول مربوط به معرفی شرکت شماست و فصل دوم مربوط به معرفی شرکت ماست ; این حرف بی‌معنی است، آیا شرکت ما به معرفی تو نیاز دارد؟! شما شرکت خودتان را بارها معرفی کرده‌اید، دیگر نیازی به تکرار نیست، درست است؟ ضمناً، لطفاً وقتی درباره‌ی PPT صحبت می‌کنی، کمی جدی باش. وقتی با گروهی از متخصصان روبرو هستید، درباره نسبت کیفیت به قیمت چه می‌گویید؟ چیزی که آن‌ها بیش از هر چیز از آن متنفرند، چیزهایی با قیمت پایین است ; شما با گروهی از رهبران روبرو هستید؛ چه حرف‌های فنی می‌زنید! ناراحت‌کننده‌تر این است که می‌خواهید ما را مجبور کنید تا در عرض دو ساعت محصول شما را یاد بگیریم؛ آیا به این فکر نمی‌کنید که خودتان چقدر زمان لازم دارید تا آن را یاد بگیرید؟ هر بار که می‌بینم شما روی صحنه خودتان را متخصص جلوه می‌دهید، مجبورم با تمام وجود جلوی تمایلم برای کتک زدنتان را کنترل کنم. از فشاری که دارم، خیلی رنج می‌برم. چهارده: راه‌حل‌ها نباید مجبورانه ارائه شوند{:1_90:}{:1_90:} دوباره درباره راه‌حل شما صحبت می‌کنیم؛ شما آن کتابی را که می‌تواند باعث مرگ انسان‌ها شود، با نام «راه‌حل» معرفی می‌کنید؛ پس من باید با شما بحث کنم. اول از همه، از آنجایی که یک راه‌حل است، قطعاً باید برخی از مشکلات ما را حل کند. اما ما اصلاً چنین مشکلاتی نداریم، درست است؟ نمی‌دانم این همه مشکل را از کجا پیدا کرده‌ای. آیا وقتی محصول شما می‌تواند مشکلی را حل کند، ما مجبوریم وجود داشته باشیم؟ فکر می‌کنی اگر ما وجود نداشته باشیم، برای محصولت خیلی متأسف‌کننده خواهد بود؟ همچنین، شما واضحاً درباره ما تحقیق کرده‌اید، اما سؤالاتی که از طریق تحقیقات مطرح شده، در طرح دیده نمی‌شود، نه؟ آیا تحقیق لازم را انجام نداده‌اید یا آن را در طرح منعکس نکرده‌اید؟ وقتی تحقیق می‌کردی، سؤالات عجیب و غریب زیادی پرسیدی؛ من هم فهمیدم که قصدت این است که ما را مجبور به استفاده از محصولت کنی. سپس، چه قبول کنیم چه نه، همگی آن را به گردن ما می‌اندازند. چطور جرأت می‌کنی دست به کار بزنی! راه‌حل تو هم حتی بیشتر نفس‌گیر است؛ با یک اسکن ساده روی محصول، تمام مشکلات ما را حل کردی؟ دیگر حرف نزن. دلایل زیادی برای پیش آمدن یک مشکل وجود دارد؛ حتی اگر نرم‌افزار مدیریت موجودی شما عالی باشد، کارمندان انبار ما نمی‌توانند تایپ کنند. اول مشکل را حل کنی، یا اول آن‌ها را؟ اما شما با کشیدن یک نمودار فرآیندی می‌گویید که این مشکل به طور کامل حل شده، و با اطمینان کامل، مجموعه‌ای از سودها را نیز محاسبه می‌کنید. آیا از ما پرسیده‌اید که آیا این روش برای مدیریت انبار قابل اجراست یا نه؟ بنابراین، لطفاً به یاد داشته باشید که مسئله باید مسئله خودمان باشد و نه آنچه شما فکر می‌کنید؛ راه‌حل نیز باید چیزی باشد که همگی ما با آن موافقیم، نه چیزی که شما در خانه ساختگی تصور می‌کنید. وگرنه، با آن پروژه کشتتم! چاره‌ای نیست، فروشندگان و مشتریان واقعاً دو طرف متخاصم هستند؛ یکی از مریخ و دیگری از عطارد، موجوداتی از دو دنیای کاملاً متفاوت، اما به طور تصادفی روی زمین با یکدیگر روبرو می‌شوند. بدین ترتیب، این سیاره هر روز نمایش‌هایی کمدی-تراژیک درباره کسب‌وکار به روی صحنه می‌آورد. خلاصه شخصی: مشتری موظف نیست فروشنده را درک کند؛ چون او کسی است که پول را پرداخت می‌کند، اما فروشنده موظف است مشتری را درک کند؛ چون می‌خواهد پول مشتری را بگیرد. من هم فروشنده دریچه‌ام
Reply #22016-10-24
@گوان گونگ‌یو، این پست خوبه؟
Reply #32016-10-24
درست است، کاملاً منطقی است.
Reply #42016-10-24
خیلی خوب نوشته شده، زحمت کشیدید؛ هر کسی مشکلات خاص خودش را دارد.
Reply #52016-10-24
اگر کسی آن را از ویچت دیگران منتقل کرده، باید منبع آن مشخص شود؛ در غیر این صورت، نقض حقوق مالکیت معنوی خواهد بود: lol

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.