Thread Content
مقالهای در روزنامه دیدم که درباره مسئله «تملق به زیباییهای سطحی» و «تملق به ظرافتها» بود. نویسنده معتقد است که میلان کوندرا واژهای به نام «تجملگرایی» را برای توصیف این وضعیت به کار برده است؛ یعنی هنرمند برای خشنود کردن مردم، سطح هنری خود را فدا میکند. او همچنین گفت که در کشور ما برخی افراد با شوخیهای کوچک، واژه جدیدی به نام «مییا» ایجاد کردهاند که اصلاً معنایش مشخص نیست. معنای این کلمه را میدانم؛ یعنی مردم تحت تأثیر یا فریب برخی افراد قرار میگیرند و بیآنکه از خود بپرسند آیا میتوانند آن سبک هنری را درک کنند یا نه، به دنبال آن میروند. در این زمینه تجربیاتی دارم که همگی مرتبط با لذت بردن از موسیقی است. بدون شک، سطح موسیقی کلاسیک بسیار بالاست. خودم سلیقهی خیلی بدی در زمینهی موسیقی دارم؛ موسیقی کانتری را میتوانم تحمل کنم، اما موسیقی با سطح بالاتر را نمیتوانم تحمل کنم. وقتی در آمریکا بودم، یک بار برای سفر با ماشین رفتم؛ هنگام تاریک شدن به آنجا رسیدم و دوستم را پیدا کردم؛ او در آن لحظه قصد داشت بیرون برود. او گفت که نزدیک خانهاش کلیسایی وجود دارد که هر شب کنسرتهای باکیفیت و رایگانی در آن برگزار میشود، و از من خواست که همراهش به آنجا بروم. راستش، نمیخواستم بروم و بهانه کردم: برای گوش دادن به موسیقی با کیفیت، باید لباس رسمی پوشید و صاف نشست. یک روز کامل رانندگی کردم، کاملاً خسته شدم، فراموشش کنیم. اما او گفت که این کنسرت نسبتاً غیررسمی است و جنبهای از تمرینات اساتید و دانشجویان دپارتمان موسیقی دانشگاه دارد. بعد از ورود، فقط کافی است چرت نزنید و در میانه کار خارج نشوید. من رفتم. وقتی به در ورودی رسیدم، فهمیدم که قرار است دو سمفونی بروکنر اجرا شود. دوستم مرا هم در وسط ردیف اول نشاند تا به این دو قطعه گوش دهم — اینجا نشستهام که حتی فرصت خمیازه کشیدن هم ندارم. فکر میکنم این دو قطعه نه شور هستند و نه تلخ، نه چرب و نه شور؛ نوازندگان بیهدف مینوازند و رهبر ارکستر هم بیمعنی حرکاتی انجام میدهد. کل این فضا شبیه به حالت سرگیجه در دریاست؛ خدایا رحم کند! من بیش از ده ساعت رانندگی کردم و در یک کلیسای گرم و خفه نشستم؛ به محض اینکه سرم کمی خیس شود، فوراً میخوابم ; اما همچنان مقاومت کرد، چشمانش را گشاد کرد و از ساعت هفت تا نیمهی ده ادامه داد! در بخش وسط، واقعاً آرزو میکردم که سرم را به دیوار بکوبم تا بمیرم... آن دو قطعه احمقانهی بروکنر، واقعاً کاملاً بیحوصلهکنندهاند! همانطور که قبلاً گفتم، من در زمینه موسیقی کلاسیک تخصصی ندارم، بنابراین حق صحبت ندارم. شاید باد بهاری موسیقی بروکنر خوب باشد، اما به گوشهای ساده من نمیرسد. اما همیشه فکر میکنم که حتی در هنرهای بلندپایه نیز تفاوتهایی از نظر مهارت و سطح وجود دارد و نمیتوان همه را یکسان در نظر گرفت. نمیتوان گفت که به محض ورود به دنیای ظرافت، همه چیز بدون شرط خوب باشد؛ چنین استدلالی، در واقع تملق به ظرافت است. انسان میتواند نگرشی زیباپسندانه داشته باشد، اما حواسش بلافاصله مخالفت میکنند و برایش رنجی ایجاد میکنند... در مثال بعدی، من کمتر تردید دارم—نه به خاطر بیسلیقگی من، بلکه به دلیل سطح پایین افرادی است که موسیقی با کیفیت اجرا میکنند. این بار موسیقی کر محصول آثار باخ است؛ من هیچ اعتراضی نسبت به این قطعه ندارم. این به خاطر ستایش نام باخ نیست، بلکه خودم آن را تشخیص دادم. این بار نظراتی درباره گروه کر دارم. دلیل این ماجرا این بود که همسرم یک کلاس زبان چینی تشکیل داده بود؛ یکی از دانشآموزان آن کلاس، نوازنده ترومپت در گروه موسیقی آماتور شهر پیتسبورگ بود و ما را برای تماشای تمرینات دعوت کرد، پس ما هم رفتیم. اگرچه اجرای رسمی نیست، اما به عنوان تماشاگر نمیتوان بیدقت بود، زیرا تعداد تماشاگران اصلاً زیاد نیست. بنابراین با دقت آراسته شدم —— و یک کت و شلوار سهتکه پوشیدم. جلیقه آن لباس کمی تنگ است، اما همسرم میگوید لباسهای تنگ باعث میشوند فرد شاداب به نظر برسد ; بنابراین شکمم را که از خوردن گوشت گاو متورم شده بود، محکم فشار دادم؛ در نتیجه دیافراگمم یک اینچ بالا آمد و کمی نفس کشیدن برایم سخت شد. بدین ترتیب به سالن کوچک آکادمی موسیقی رفتم و در وسط ردیف جلو نشستم. وقتی پرده بالا رفت و گروه کر را دیدم، فهمیدم که سوءتفاهمی رخ داده است: در وسط گروه کر، زن پیری بسیار آشنا ایستاده بود. در چندین کلاس با همکلاسیاش بودم — هشتاد نفر نبودند، بلکه هفتاد و پنج نفر بودند — یادم است که او از یک **پروژه آمریکایی به نام «بازگشت سالمندان به کلاس درس» حمایت مالی میگرفت. عملکردش خوب نبود، اما استاد همیشه نمره قبولی به او میداد و من هم در این مورد اعتراضی نداشتم. به نظر میرسد او دوباره یک درس در رشته موسیقی گرفته و با همکلاسیهایش آواز میخواند. متأسفانه، با پیر شدن، اندامهای مربوط به خواندن تحلیل میروند و اندامهای مربوط به آوازخوانی حتی بیشتر تحلیل میروند؛ بنابراین احتمالاً نمیتوان به خوبی آواز خواند. اما از آنجایی که آمدهایم، حداقل برای این پیرمرد آشنا، باید این کنسرت را به خوبی گوش دهیم؛ ما چنین عزمی برای لذت بردن از هنر داریم. راستش را بخواهید، سطح ارکسترهای آماتور قابل قبول است؛ حداقل نتها اشتباه نیستند ; سطح آقای رهبر گروه کر نیز بسیار بالاست. نوبت به بخش زنان رسید تا شروع به خواندن کنند؛ آن زن مسن و آشنا، طبق الگوهای خواندن سبک غربی، دهانش را گشاد کرد و با صدای بلند «آمین» خواند. هنوز نیم نت هم نخوانده بود که دندان مصنوعیاش از دهانش بیرون پرت شد؛ در هوا باز و بسته میشد، انگار میخواست کسی را گاز بگیرد، از بالای صحنه عبور کرد، از بالای سر ما گذشت و در ردیف سوم پشت سرمان فرود آمد ; شنید که «آمین» به صدایی شبیه «پوف» تبدیل شد! در این مراسم مهم، در حالی که آهنگهای ستایشی خوانده میشد، گرچه داشتن دندان مصنوعی مشکلی ایجاد نمیکرد، اما برای پیرزن مناسب نبود که فوراً از صحنه خارج شود؛ بنابراین او لبخندی زد و وانمود کرد که آواز میخواند؛ حالتش بسیار عجیب بود... لطفاً باور کنید که من با جدیت نشسته بودم و تمام این صحنه را تماشا کردم، سپس با لبخند دست زدم. تمام خندههای وحشیانه و بیادبانه را در درون خود فرو بردم، که در نتیجه احشایم را به تکههایی تبدیل کرد. در سه ماه بعد، اغلب تکههایی از ریه یا کبد دفع میشد. اما چون در آن زمان جوان و سالم بود، متأسفانه نمرد. نویسنده با رسیدن به اینجا، قصد دارد متن را به پایان برساند. نتیجهگیری من این است: موضوع «میا» وجود دارد، و برای مردم عادی، ضررهای بیشتری دارد
من فقط یک آدم عادی هستم، برای همین هرگز به کنسرتهای سمفونیک یا اپراها نمیروم! زیبایی را نمیفهمد
وقتی دندان مصنوعی بیرون پرت شد، خندیدم. . .
هر کسی سبزی خاص خودش را دوست دارد. اگر دوست دارید اپرا گوش دهید، اپرا گوش دهید؛ اگر دوست دارید سمفونی گوش دهید، سمفونی گوش دهید. من در کودکی تحت تأثیر نمایشهای نمونه قرار گرفتم و هیچ مشکلی با نمایشها و ارکستر ندارم. بعد از ورود به دانشگاه، با موسیقی سمفونیک آشنا شدم و حالا میتوانم هر چیزی را گوش دهم. فکر میکنم نمایشنامههای الگوی آن دوران، اولین ترکیب مفید از ارکستر و اپرای پکن بودند.
اینکه برخی آن را جالب بدانند، ارزشمند است.
موضوع اصلی، تخیل است. . . :خخخ