Thread Content
کسبوکارهای کوچک حتی بیشتر از کسبوکارهای بزرگ، به مدیریت سازمانیافته و سیستماتیک نیاز دارند. در واقع، نیازی به یک سازمان بزرگ برای خدمات استراتژیک مرکزی نیست و در بسیاری از زمینهها نیز نیازی به رویهها و فناوریهای پیچیده نیست. در واقع، کسبوکارهای کوچک نیز توان پرداخت هزینههای بالای بخشهای مشاورهای و رویههای پیچیده را ندارند، اما واقعاً به مدیریتی با کیفیت بالا نیاز دارند. ۱. کسبوکارهای کوچک نیز باید استراتژی داشته باشند. کسبوکارهای کوچک نمیتوانند در وضعیت حاشیهای باقی بمانند، زیرا مدتها در معرض چنین خطری قرار دارند. بنابراین، باید با دقت استراتژیای را در نظر بگیرد که بتواند ویژگیهای آن را نمایان سازد. به اصطلاحات زیستشناختی، باید مکان اکولوژیکی ویژهای پیدا کند که در آن مزیت داشته باشد و بتواند در برابر رقابت مقاومت کند. این موقعیت ویژه ممکن است به معنای جایگاه پیشرو در یک بازار خاص باشد (چه از نظر جغرافیایی، چه از نظر نیازهای مصرفکنندگان، و چه از نظر ارزشهای آنها)، یا میتواند به صورت برتری فوقالعاده در یک زمینه خاص (مانند توانایی ارائه خدمات خاصی) یا داشتن فناوری منحصربهفرد نمود پیدا کند. حتی کوچکترین شرکتها نیز نیاز به یک استراتژی دارند و میتوانند آن را تدوین کنند. به عنوان مثال، در حومه شهرهای بزرگ آمریکا معمولاً تعداد زیادی نماینده املاک وجود دارد که اکثر آنها به سختی میتوانند از پس هزینههای خود برآیند. یک نماینده املاک در یک منطقه، با بررسی دقیق استراتژیهایی برای کسب موقعیت برتر، کسبوکاری کوچک اما بسیار سودآور را توسعه داد. وقتی حدود سال ۱۹۵۰ شروع به فعالیت در این حرفه کرد، به دقت منطقهای که در آن بود را بررسی کرد و متوجه شد که «صنعت» اصلی آن منطقه، آموزش عالی است. اگرچه بسیاری از ساکنان محلی صبح زود و شب دیر برای کار به شهرهای بزرگ اطراف میروند، اما تعداد قابل توجهی نیز از معلمان ثروتمندی هستند که در همین منطقه زندگی میکنند. این معلمان در بیش از بیست مؤسسه آموزش عالی تدریس میکنند. اکثر این مؤسسات آموزشی کوچک هستند، اما چند تای آنها نیز بسیار بزرگاند. شاید نرخ ترک شغل در میان معلمان جوان دانشگاهی، بالاترین میزان را در میان تمام شغلهای ایالات متحده داشته باشد. این معلمان جوان معمولاً پس از چند سال تدریس در یک مکان، به مدارس دیگر منتقل میشوند تا آنجا تدریس کنند. بیش از بیست مؤسسه آموزشی در این منطقه، هر سال بیش از پانصد معلم جدید استخدام میکنند و تعداد کسانی که از شغل خود استعفا میدهند نیز تقریباً به همین میزان است. این نماینده جوان املاک تصمیم گرفت تمرکز خود را بر این بازار قرار دهد و خدمات مورد نیاز آن را فراهم کند. او همچنین دریافت که میتواند با کمترین هزینه، مستقیماً با این بازار در ارتباط باشد. زیرا، فهرست معلمان جدیدی که مؤسسات آموزشی قصد استخدام آنها را دارند و معلمانی که قرار است در پایان سال تحصیلی بروند، چند ماه پیش مشخص شده بود. و البته، هر مؤسسه آموزشی از داشتن فردی قابل اعتماد برای انجام این وظیفه دشوار و پرچالش یعنی یافتن مسکن برای معلمان جدید، خوشحال است. در نتیجه، کسبوکار این نماینده املاک سه برابر کسبوکار مؤسساتی با مقیاس مشابه شد، در حالی که هزینههای متحمل شده کمترین میزان را داشت. او سالانه حدود پانصد تا هزار واحد مسکونی را معامله میکند؛ اگرچه این رقم زیاد نیست، اما سودی که او کسب میکند تقریباً چهار برابر سود نمایندگان املاک در مناطق حومه است. این نمونهها آشکارا غیرعادی هستند. زیرا، شرکتهای کوچک معمولاً هیچ استراتژی خاصی ندارند. شرکتهای کوچک معمولاً «فرصتگرا» نیستند، بلکه «مشکلمحور» هستند؛ با حل یک مشکل، مشکل دیگری پدیدار میشود و به همین دلیل شرکتهای کوچک معمولاً شرکتهای موفقی نیستند. بنابراین، اولین الزام برای مدیریت یک کسبوکار کوچک، مطرح کردن و پاسخ دادن به این سؤال است: «کسبوکار ما چیست و باید چه باشد؟» http://mmbiz.qpic.cn/mmbiz/8tMEojO3qchovXrREAowY1qhMvG5PyXW7swEPJewJ1XlYAWgufGo0WLcHK5q9RTNvV2abXUCibH3N3UTGzicic4MA/640? پیتر دراکر ۲. کسبوکارهای کوچک نیز نیاز به هیئت مدیره دارند. یک کسبوکار کوچک، کسبوکاری است که حداکثر نیاز به یک نفر دارد تا به طور تماموقت مسئولیتهای مدیریتی را بر عهده بگیرد و کارهای دیگری انجام ندهد. در واقع، رهبران اکثر کسبوکارهای کوچک اغلب وظایف عملیاتی خاصی نیز بر عهده دارند و این امر اغلب ضروری است. اما این امر، لزوم تعیین فعالیتهای کلیدی مورد نیاز برای دستیابی به اهدافشان را برای کسبوکارهای کوچک بیشتر میکند و همچنین تضمین میکند که این فعالیتهای کلیدی به افراد مناسب واگذار شدهاند تا آنها را انجام دهند. در غیر این صورت، این فعالیتهای کلیدی اصلاً نمیتوانند انجام شوند. اکثریت قریب به اتفاق کسبوکارهای کوچک معتقدند که میدانند فعالیتهای کلیدی چیست و گمان میکنند که به این فعالیتهای کلیدی توجه کردهاند. اما با یک تحلیل ساده مشخص میشود که آنها در حال فریب دادن خودشان هستند. شاید همه درباره فعالیتهای کلیدی صحبت کنند، اما هیچکس به آنها توجه چندانی نمیکند. مردم از این فعالیتهای کلیدی چشمپوشی میکنند؛ در نتیجه، اغلب آنها نادیده گرفته میشوند. آنچه معمولاً برای چنین شرایطی لازم است، افزایش تعداد افراد نیست، بلکه تفکر بیشتر و فعالیتهای سازمانی بیشتر است؛ همچنین نیاز به یک سیستم ساده برای گزارشدهی و کنترل وجود دارد — شاید فقط یک فهرست بررسی — تا مطمئن شد که افرادی واقعاً مشغول انجام این فعالیتهای کلیدی هستند. در واقع، این بدان معناست که حتی شرکتهای کوچک نیز به یک تیم مدیریتی ارشد نیاز دارند. اکثریت اعضای این تیم، فقط به صورت نیمهوقت در مدیریت سطح بالا فعالیت میکنند و وظیفه اصلی آنها احتمالاً انجام کارهای عملیاتی است. اما، شرکتهای کوچک، درست مانند سایر شرکتها، نیاز دارند – و شاید حتی بیشتر از اکثر شرکتها – که تمام اعضای تیم مدیریتی آنها از فعالیتهای کلیدی آگاه باشند، هدف هر فعالیت کلیدی چیست، و چه کسی مسئول انجام هر فعالیت است. منابع کسبوکارهای کوچک، بهویژه نیروهای بااستعداد، محدود است. بنابراین، استفاده متمرکز از منابع آن اهمیت بسیار زیادی دارد. اگر فعالیتهای کلیدی بهطور مشخص تعیین نشوند و مسئولیتها واگذار نگردند، منابع به جای متمرکز شدن، پراکنده خواهند شد. ۳. کسبوکارهای کوچک نیز باید «تفکر دادهمحور» داشته باشند. منابع کسبوکارهای کوچک از نظر نیروی انسانی و مالی محدود است، بنابراین باید اطمینان حاصل کرد که این منابع در جاهایی به کار گرفته میشوند که بتوانند نتایج مطلوبی به همراه داشته باشند ; توانایی آن برای افزایش منابع محدود است، بنابراین قطعاً نباید از حد تواناییهای مالی خود فراتر رود و باید بتواند از پیش به خوبی مشخص کند که در چه زمان و مکانی به منابع مالی اضافی نیاز خواهد بود. کسبوکارهای کوچک توان مقاومت در برابر فشار پرداخت سریع مبالغ زیاد و نیاز ناگهانی به پول هنگفت را ندارند. حتی زمانی که یک شرکت در وضعیت رونق است، معمولاً زمان قابل توجهی برای جذب سرمایههای اضافی لازم است. کسبوکارهای کوچک همچنین باید از تغییرات مهم در محیط آگاه باشند؛ موفقیت آنها به جایگاه آنها در یک منطقه اکولوژیکی کوچک بستگی دارد. بنابراین، باید از امکان وقوع هرگونه تغییر در این حوزه اکولوژیکی آگاه باشد. اطلاعات حسابداری معمولی اگرچه ضروری هستند، اما کافی نیستند. کسبوکارهای کوچک باید بدانند که هر یک از افراد کلیدی آنها در چه سمتی هستند و آیا برای دستیابی به «نتایج» کار میکنند یا برای «حل مشکلات». آن باید بهرهوری منابع کمیاب خود را – یعنی بهرهوری نیروی کار، سرمایه، مواد خام و تجهیزات – درک کند. باید بداند که تولیداتش چگونه در میان مشتریان توزیع میشود: به عنوان مثال، آیا کسبوکارش به دو یا سه مشتری بزرگ وابسته است و بقیه در میان صدها مشتری دیگر پراکندهاند؟ بنابراین، میزان آسیبپذیری آن چقدر است؟ باید به ویژه توجهی به اطلاعات مالی و اقتصادی که شرکتهای کوچک نیاز دارند اما معمولاً به سختی در دسترس هستند، معطوف کرد. البته، کسبوکارهای کوچک امروزی معمولاً دادههای حسابداری سنتی را در اختیار دارند. اما، در کسبوکارهای کوچک، تعداد کمی افراد از جریان نقدی خود آگاه هستند و تعداد حتی کمتری میتوانند جریان نقدی آینده را پیشبینی کنند. همگی آنها از مطالبات دریافتنی خود آگاه هستند یا باید آگاه باشند، اما معمولاً نمیدانند که آیا مشتریان، فروشندگان و نمایندگانشان محصولاتشان را در انبارها نگه داشتهاند یا خیر. بنابراین، آنها به اطلاعاتی درباره بازار نهایی محصولات خود نیاز دارند، یعنی اطلاعات مربوط به مصرفکنندگانی که کالاها را از تأمینکنندگان خریداری میکنند. دادههای اکثر شرکتها به راحتی در دسترس هستند، بهویژه زیرا آنها به ندرت به دادههایی با دقت بسیار بالا نیاز دارند. اما دادههایی که کسبوکارهای کوچک بیش از همه به آن نیاز دارند، آنچه که الگوهای محاسباتی معمولی میتوانند فراهم کنند، نیست؛ بلکه دادههایی هستند که وضعیت فعلی شرکت و نحوه استفاده از منابع کلیدی آن را با یکدیگر مرتبط میکنند. این دادهها از یک سو باید بتوانند فرصتهای آینده را تعیین کنند و از سوی دیگر، از خطرات احتمالی جلوگیری نمایند. منبع: (این متن برگرفته شده از کتاب «مدیریت: وظایف، مسئولیتها و روشها» نوشتهٔ نویسنده است.)