HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

تو از پشت به من شلیک کردی، من هنوز معتقدم که اسلحه خودبه‌خود شلیک کرده است

2016-11-01View Original

Thread Content

در طول جنگ جهانی دوم، یک گروه نظامی در جنگل با نیروهای دشمن درگیر شد و در نهایت دو سرباز ارتباط خود را با گروه از دست دادند. دلیل اینکه این دو سرباز در میان نبرد شدید همچنان از یکدیگر مراقبت کردند و تفاوتی قائل نشدند، این بود که آن‌ها اهل یک روستای واحد بودند. آن‌ها در جنگل با سختی پیش می‌رفتند و یکدیگر را تشویق و دلداری می‌دادند. بیش از ده روز گذشت، اما آن‌ها هنوز با نیروها تماس برقرار نکرده‌اند. خوشبختانه، آن‌ها یک گوزن کشتند و با گوشت گوزن توانستند چند روز دیگر را پشت سر بگذارند. شاید به دلیل جنگ، حیوانات جنگل پراکنده شدند یا کشته شدند و آن‌ها علاوه بر آن گوزن، دیگر هیچ حیوانی ندیدند. تنها مقدار کمی گوشت گوزن، بر دوش سرباز جوان‌تر قرار گرفت. یک روز، آن‌ها در جنگل با دشمنان روبرو شدند و پس از نبردی سخت، هر دو به طرز هوشمندانه‌ای از دست دشمنان فرار کردند. درست زمانی که فکر می‌کردند در امان هستند، صدای یک تیر شنیده شد و سرباز جوانی که در جلو بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت؛ خوشبختانه تنها شانه‌اش آسیب دید. همرزمان پشت سر، با وحشت به سمت آنجا دویدند؛ از ترس نمی‌توانستند حرف بزنند و در آغوش همرزمشان گریه می‌کردند. شب، سربازانی که زخمی نشده بودند، مدام به مادرشان فکر می‌کردند و چشمانشان را به جلو دوخته بودند. همگی فکر می‌کردند که زندگی‌شان به پایان رسیده است و گوشت گوزن کنارشان نیز تکان نخورده بود. هیچ‌کس نمی‌داند که آن شب چه مسیر روحی را پشت سر گذاشتند. روز بعد، نیروها آن‌ها را پیدا کردند. http://mmbiz.qpic.cn/mmbiz/vaicibSwmu0cEfkbm8zXjAAicpT*b8CD4kAqRaPH7YsrJSiaNicSkzMOe7AdAOX3iatT1j9avcY9kd9lzp5Qu4YExPDA/640? ۳۰ سال بعد، آن سرباز مجروح گفت: «می‌دانم چه کسی آن گلوله را شلیک کرد؛ همان همرزم من بود، که سال گذشته درگذشت.» وقتی مرا در آغوش گرفت، لوله‌ی داغ تفنگش را لمس کردم، اما آن شب او را بخشیدم؛ می‌دانستم که او می‌خواست تنها با گوشت گوزن زنده بماند، و همچنین می‌دانستم که او برای مادرش زنده می‌ماند. در ۳۰ سال بعد، وانمود کردم که اصلاً از این موضوع خبر ندارم و هرگز درباره‌اش صحبت نکردم. جنگ بسیار وحشتناک بود و مادرش همچنان منتظر بازگشت او ماند. پس از پایان جنگ، من و او با هم برای آن پیرمرد مراسم یادبود برگزار کردیم. او در برابر تصویر مادرش زانو زد و از من خواست که ببخشمش. اجازه ندادم ادامه دهد، ما بیش از بیست سال دوباره دوست شدیم، دلیلی نداشت که او را ببخشم. ”برای اینکه فردی بتواند سرسختی، خودبزرگ‌بینی، بی‌ادبی و تکبر نادانانه دیگران را تحمل کند، به بزرگواری بسیار زیادی نیاز است. نمی‌توانم تحمل تهمت‌های بدخواهانه را کنم؛ درگیر شدن با آن‌ها تنها می‌تواند به من آسیب مرگباری وارد کند. گفتن اینکه باید با نیکی به کینه پاسخ داد، آسان است؛ اما این کار بیشتر به معنای رها کردن خودمان است تا بازگشت به مهربانی، دوستی و آرامش. زندگی آرام و سعادتمند از کجا می‌آید؟ بله: تحمل توهین. در اکثر روابط انسانی، رنج اغلب از سوی نزدیک‌ترین و قابل اعتمادترین افراد اطراف، که به خود آسیب می‌زنند، به وجود می‌آید. اما مسئله واقعی این است: حتی اگر زمان زیادی از وقوع آن رویداد گذشته باشد، قربانیان همچنان آن را به خاطر دارند و مدام به آن فکر می‌کنند... بنابراین، وقتی ذهن بر روی درد و کینه متمرکز می‌شود، به طور طبیعی توانایی نگاه کردن به آینده و خلاص شدن از این وضعیت را از دست می‌دهد. در نتیجه، اشتباه یک نفر دیگر باعث شد که خودش تمام عمرش را مجازات کند! آره، چرا خودمان را رها نکنیم؟ با خواندن این متن، مطمئناً با من هم‌عقیده خواهید بود: این داستانی تکان‌دهنده است! زندگی تنها چند دهه کوتاه است، پس ما باید آن را چگونه سپری کنیم؟ برخی افراد، وقتی با مشکلاتی روبرو می‌شوند، قلب خود را در «قفس» حبس می‌کنند؛ تمام روز با چهره‌ای غمگین سپری می‌کنند، گاه حتی احساس نفرت شدیدی دارند و فکر می‌کنند زندگی بهتر از مرگ نیست… همه چیز در زندگی، تنها برای یک هدف وجود دارد: یعنی یادآوری اینکه باید فردی باهوش‌تر، مهربان‌تر و خلاق‌تر باشیم… باید اشتباهات دیگران را کنار بگذاریم و قلب خود را آزاد کنیم. درست مانند سرباز جوان در متن، او توانست همان شب ببخشد و آن را فراموش کند! به نظر می‌رسد که دیگران را ببخشیم، اما در واقع خودمان را آزاد می‌کنیم. بله، آنچه واقعاً به شما آسیب می‌رساند، اغلب خود موضوع نیست، بلکه نگرش شما نسبت به آن موضوع است. بهتر است فوراً آن را رها کنیم، تا اینکه کینه در دل نگه داریم و تمام عمرمان را در رنج سپری کنیم! زندگی می‌تواند اینقدر زیبا باشد! http://mmbiz.qpic.cn/mmbiz/vaicibSwmu0cEfkbm8zXjAAicpT*b8CD4kAADZn5HI7Urw83J1ZobncqgRsVibYC1WZKagMNYqdNhYb1xd2v1MlJYg/640؟ در پایان، یک جمله به ذهنم می‌رسد: اعتماد چیست؟ اعتماد یعنی اینکه تو با اسلحه به من شلیک کنی، و من همچنان باور داشته باشم که آن فقط یک خطای تفنگ بوده است.
Reply #22016-11-01
هرچه اینطور فکر کنم، زندگی سخت‌تر می‌شود. چنین چیزهایی فقط در داستان‌ها وجود دارند. واقعیت به ما یاد می‌دهد که یک بار کشتی کردن کافی است؛ نیازی نیست چندین بار در همان مکان تکرار شود. هرچه مهربان‌تر باشید، دیگران آن را ترسویی خواهند دانست؛ کسی که نیکوست مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد، و اسبی که نیکوست، سواری می‌شود!
Reply #32016-11-02
زیادی آب مرغ، سم است~~~~
Reply #42016-11-02
از پشت به من شلیک کردی، من هنوز معتقدم که اسلحه خودبه‌خود شلیک کرده است!
Reply #52016-11-02
بخشش یک فضیلت است...

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.