Thread Content
معمولاً سرم شلوغ است و به ندرت پسرم را برای بازی بیرون میبرم. بالاخره فرصتی پیدا کردم و با دوچرخه الکتریکی پسرم را برای بازی بردم. وقتی به تقاطع رسیدیم، چراغ سبز به زرد تغییر کرد؛ من سرعت را بیشتر کردم و از آنجا عبور کردم. پسرم با صدای بلند فریاد زد: «بابا، چراغ زرد شده، چرا صبر نکردی؟» من هم گفتم: «اُه… فراموش کردم، دفعه بعد.» برای خودم بهانهای ساختم؛ پسرم هم زیر لب گفت: «فریبکار.» تا تقاطع بعدی رسیدیم، دوباره چراغ سبز به زرد تغییر کرد؛ مجبور شدم با فرمان ترمز بزنم و در خط زمزمهها توقف کنم. «پدر، شما از خط عبور کردید، سریع عقب برگردید!» «وای، آن خانم هم از چراغ قرمز عبور کرد!» پسرم بیوقفه حرف میزد. “پسرم با صدای بلند فریاد زد: «مگر نگفتی که در چراغ قرمز متوقف شویم، در چراغ سبز حرکت کنیم، وقتی چراغ زرد روشن میشود صبر کنیم تا رانندگی ایمن باشد و تخلفی رخ ندهد؟ بزرگسالان فقط فریبکار هستند و فقط بچهها را فریب میدهند.» من خیلی تعجب کردم که پسر ششسالهام چطور چنین حرفی میزند؛ ناگهان حرفی برای گفتن نداشتم. ما به فرزندانمان اصول را یاد میدهیم، اما چرا خودمان نمیتوانیم آنها را رعایت کنیم؟ آیا به خاطر مشغله و عجله است؟ ما به فرزندانمان دانشهای لازم در زمینه ایمنی را یاد میدهیم تا سالم بمانند، اما خودمان در معرض خطر قرار میگیریم و با رفتارمان به آنها نشان میدهیم که میتوانند قوانین را نقض کنند. من هم اغلب وقتی کسی و ماشینی در اطراف نیست، چراغ قرمز را نادیده میگیرم؛ همچنین اغلب افرادی را میبینم که با بچههایشان چراغ قرمز را نادیده میگیرند. معلوم شد که در چشم بچهها، بزرگسالان همگی افرادی فریبکار و ناصادق هستند. امروز، پسرم درسی به من داد؛ این درس دو بخش داشت: اول، من با قوانین رانندگی نقض کردم؛ دوم، من هنوز هم فردی هستم که به وعدههایش عمل نمیکند و یک فریبکارم. ناگهان احساس کردم که پدر بسیار ناموفقی هستم، اما در عین حال خوششانسم؛ نه تنها نباید پسرم را سرزنش کنم، بلکه باید از او سپاسگزار باشم، زیرا او به من، به عنوان یک پدر ناکارآمد، درسی «ویژه» داد.
رهبران با کلام و رفتار خود الگو هستند و درک عمیقی دارند.
امنیت باید از کودکی آغاز شود؛ البته ما باید الگو باشیم تا آیندهمان امیدوارکننده باشد.