HCBBS Forum (فارسی)
Submit Chemical Projects / Find Solutions
Amplify Your Requirements on a Broader Chemical Platform *Engineering · Technology · Equipment · Solutions*
Submit Request

از کشاورز تا مدیر فروش، ۱۰ سال طول کشید

2016-11-13View Original

Thread Content

آخرین بار، این پست توسط «والو منگ‌منگ» در تاریخ ۱۸-۱۱-۲۰۱۶ ساعت ۱۸:۱۷ ویرایش شد. قبل از ورود به کار در زمینه فروش، او ابتدا کشاورز بود و سپس کارگر روستایی (چه واژه‌ی لعنتی‌ای!). هر کدامشان سخت است و می‌توان گفت که رنج‌های زندگی را به تمامی تجربه کرده‌اند. در کشاورزی، در سال‌هایی که محصول کم است، تنها به سختی می‌توان از پس هزینه‌های زندگی برآمد؛ در کار به عنوان کارگر روستایی نیز با عدم پرداخت به موقع دستمزد روبرو شده‌ام. در سال ۲۰۰۲، همراه با جمعیت کارگران به ونزوو رفتم و متوجه شدم که اینجا مکانی پر از فرصت‌های شغلی است؛ خیابان‌ها و کوچه‌ها پر از کارخانه بود. به لطف معرفی یک آشنا، خیلی زود شغلی پیدا کردم؛ کارخانه مسئول ساخت بدنه‌های دریچه‌ها و سایر قطعات مکانیکی بود. از آنجایی که مهارت خاصی ندارم، مجبورم کارهای ساده و پرآشوب انجام دهم. البته تحمل سختی‌ها برایم مشکلی نیست؛ کار روزانه حداقل ۱۰ ساعت است و احساس خستگی زیادی هم نمی‌کنم. هر روز ساعت ۷ صبح به کارخانه می‌روم تا قطعات خامی که شب قبل در کوره ذوب شده‌اند را با واگن به کارگاه منتقل کنم تا پردازش شوند. ابتدا با یک ابزار پنوماتیک، پوسته بیرونی بدنه شیر را جدا می‌کنم؛ سپس بدنه شیر را در دستگاه پاشش سنگ قرار داده تا سطح آن پردازش شود. این کار باید چندین بار تکرار شود تا لایه اکسید روی سطح کاملاً از بین برود. سپس برای شستشوی اسیدی فرستاده می‌شود؛ پس از شستشوی اسیدی، بدنه دریچه دارای براقیت فولاد ضدزنگ می‌شود که بسیار زیباست. سپس، پس از عبور از فرآیندهای دیگر، بدنه‌های دریچه‌ای که نامرغوب هستند شناسایی شده و برای ری‌فرآوری به کوره فرستاده می‌شوند؛ بدنه‌های مرغوب نیز در انبار نگهداری شده تا برای ارسال آماده شوند. این کار سخت را به مدت دو سال انجام دادم، تا اینکه یک کارگر هم‌شهری و جوشکار به کارخانه آمد. حقوقش بالاتر بود، بیش از دو برابر حقوق من؛ آن موقع واقعاً حسادت می‌کردم. بعداً، با گذشت زمان و صمیمیت بیشتر، چون هر دو اهل یک منطقه بودیم، او به آرامی به من نحوه کار با جوشکاری الکتریکی و جوشکاری با قوس آرگون را یاد داد. در ابتدا خیلی مضطرب بودم؛ چشم‌هایم از نور درد گرفت و قرمز و اشک‌آلود شد، سطح کفش‌هایم نیز از ذغال‌های جوشکاری سوخت و پاهایم وضعیت بدی پیدا کرد؛ آنقدر درد داشتم که مجبور بودم پاهایم را بپا کنم، گوشت‌هایم نیز سوخته بود. خوشبختانه استاد با صبر فنون را به من یاد داد و من از شرایط سخت نمی‌ترسیدم؛ اغلب از زمان‌های خالی برای تمرین چند دقیقه‌ای استفاده می‌کردم. به تدریج، با تسلط بیشتر بر حرکات، توانستم خودم سوراخ‌های ساده را جوش دهم. روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و گاهی احساس می‌کردم که مهارت‌هایم به اندازه کافی خوب شده، و فکر تغییر شغل و دریافت حقوق بیشتر در ذهنم پدیدار می‌شد. یک بار در روز تعطیل، با دوچرخه‌ام بیرون رفتم و یک کارخانه کوچک برای فرآوری فلنج‌های فولاد ضدزنگ پیدا کردم. برخی از فلنج‌های آهنی دارای نقص بودند و نیاز به تعمیر داشتند؛ این کار ساده‌ترین کار محسوب می‌شد. کارگران این کارخانه کوچک زیاد نبودند و به همراه صاحب کارخانه، در مجموع ۴ نفر بودند. قطر فلنج‌هایی که اینجا فرآوری می‌شوند بسیار کوچک است و عمدتاً برای جوشکاری با الکترود گازی کافی است؛ جوشکاری با الکترود گازی مانند جوشکاری الکتریکی، ذرات زائد را در همه جا پخش نمی‌کند و نسبتاً تمیزتر و راحت‌تر است. رئیس، پس از بررسی چند نقطه جوشکاری که من امتحان کرده بودم، گفت که مهارت‌هایم هنوز خیلی ضعیف است؛ سطح آن‌ها ناهموار بود و درون آن‌ها نیز به خوبی جوش داده نشده بود، بنابراین تمایلی به نگه داشتن من نداشت. این موضوع کمی ناخوشایند بود، اما من واقعاً می‌خواستم آن شغل را داشته باشم؛ برای همین به رئیس گفتم که می‌تواند حقوق کمتری به من بدهد و وقتی مهارت‌هایم بهتر شد، مبلغ بیشتری به من بپردازد. در نهایت، او حقوق بسیار پایینی به من داد؛ در آن لحظه فکر کردم که فقط اینکه شغل را داشته باشم مهم است، چون یادگیری مهارت‌ها اهمیت زیادی دارد. در واقع، جوشکاری چندان سخت نیست؛ رئیس خودش به من راهنمایی کرد و بعد از مدتی، راز آن را یاد گرفتم. شش سال است که در کار جوشکاری مشغولم و ورود به حوزه فروش نیز کاملاً تصادفی بود، شاید نتیجه یک فکر ناگهانی بوده باشد. یک روز ناگهان ایده‌ای به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم امتحان کنم، در حالی که در واقع هیچ ایده‌ای نداشتم. سال‌هاست که در کارخانه کار می‌کنم و تا به حال هرگز با زمینه بازاریابی سروکار نداشته‌ام. در آن زمان، از یک واسطه استفاده کردم و چند ده هزار تومان هزینه واسطه‌گری پرداختم. شرایط استخدام توسط کارفرما عبارتند از: مدرک تحصیلی دانشکده یا بالاتر، سن کمتر از ۳۰ سال، و تجربه حداقل یک ساله. فکر می‌کنم آن واسطه فقط برای دریافت هزینه معرفی کار می‌کند؛ من حتی شرایط اولیه را هم برآورده نمی‌کنم، اما باز هم از من خواستند که مصاحبه کنم. در آن زمان هم زیاد فکر نکردم؛ اگر مصاحبه را نگیرم، فقط چند ده هزار تومان ضرر خواهد بود. جالب اینجاست که آن شرکت نیز دقیقاً فلنج تولید می‌کند. ابتدا تلفن زدم تا زمان مصاحبه را تعیین کنم، و سپس در زمان مقرر به این شرکت رفتم. دفتر مسئول مصاحبه را پیدا کردم، در زدم و وارد شدم. کسی که مصاحبه را انجام می‌داد، معاون رئیس آن شرکت بود؛ او از من خواست نشستم و سپس شروع به پرسیدن سؤالات کرد. پس از گفتگو، او نیز فهمید که من قطعاً شرایط اولیه را برآورده نمی‌کنم. در آن زمان من هم نمی‌دانستم شجاعتم از کجا می‌آید، شاید واقعاً می‌خواستم کار فروش را امتحان کنم. فقط چند نکته از مزایای خودم برای انجام این کار را برشمردم؛ مثل توانایی تحمل سختی‌ها و کار طولانی، آشنایی با انواع محصولات و غیره. هر چیزی که می‌توانستم بگویم، همه را گفتم. فکر نمی‌کردم که طرف مقابل تحت تأثیر پشتکار من قرار بگیرد؛ او با لبخند گفت که می‌تواند فرصتی برای امتحان دادن به من بدهد، با مدت آزمایشی سه ماهه؛ که البته این کار نیز خارج از روال معمول است. بعداً وقتی به محل کار رفتم، فهمیدم که همکارانم در آن دفتر، جوانان تحصیل‌کرده‌ای بودند؛ من که یک مرد چاق و کوتاه قد در دهه سی زندگی‌ام بودم، در میان آن‌ها نشسته بودم و این موضوع کمی باعث احساس حقارت در من شد. علاوه بر این، وقتی واقعاً شروع به کار کردم، متوجه دشواری‌های فروش شدم. برای فروش، ابتدا باید بدانید مشتریانتان کجا هستند، اما ذهن من کاملاً خالی بود؛ من صرفاً با سادگی و صداقت یک کشاورز وارد این حرفه شدم. در طول سه ماه آزمایشی، با تلاش فراوان کار می‌کردم، اما به نظر می‌رسید مشتریان از من دوری می‌کنند. یک هفته گذشت، دو هفته گذشت، و حتی یک مشتری هم پیدا نشد. یک روز شنیدم که دیگران درباره جستجوی اینترنت صحبت می‌کنند؛ در آن زمان هنوز نمی‌دانستم چطور از آن استفاده کنم، پس از جوانان اطرافم کمک خواستم و شروع به ثبت‌نام و تبلیغ در وب‌سایت‌هایی مانند علی‌بابا کردم. با گذشت زمان، یک ماه سپری شد، اما هنوز نه یک مشتری داشتیم و نه یک سفارش دریافت کرده بودیم؛ این وضعیت باعث شد بی‌قرار و نگران شویم. اما در این مدت هم بی‌فایده نبود؛ حداقل جهتی را مشخص کردم، بنابراین هر روز در اینترنت جستجو می‌کردم و گاهی تلفن می‌زدم. زمان با گذشت روزها و شب‌ها، روز به روز می‌گذشت و ماه دوم نیز سپری شد. خودم دیگر اعتماد به نفسی ندارم، تعداد زیادی از سلول‌های مغزم سوخته‌اند؛ آن رنج را فقط کسی می‌تواند درک کند که خودش آن را تجربه کرده باشد. برخی از همکاران سفارش گرفته‌اند و برخی دیگر استعفا داده‌اند و رفته‌اند. اگرچه رئیس چیزی نگفت، اما من در دلم نگران بودم. تا اینکه روزی کسی از طریق آلی‌وانگ‌وانگ پیام فرستاد و گفت که نیاز به خرید فلنج‌های استیل ضدزنگ ۳۱۶ دارد؛ این واقعاً خبر بسیار خوبی بود و هیجان شدیدی در من ایجاد شد. مشتری مشخصات، مدل و تعداد را ارسال کرد؛ من آن‌ها را خریداری کردم و از رئیس برای دریافت قیمت پرسیدم. پس از محاسبه قیمت، آن را برای مشتری فرستادم؛ قیمت قابل قبول بود، اما پرداخت باید هنگام تحویل کالا انجام شود. رئیس با چنین روش پرداختی موافق نیست و خواستار دریافت پول قبل از ارسال کالا است. پس برای مشورت با مشتری رفتم. مشتری تسلیم نمی‌شود، وگرنه دیگر از من خرید نمی‌کند. نمی‌خواهم اولین سفارشم را از دست بدهم، خیلی دلم می‌خواهد اولین سفارشم را به دست آورم. در سال ۲۰۰۹، سه تکه فلنج ۳۱۶ وجود داشت. ارزش آن بیش از ۶۰۰ یوان است. تقریباً معادل حقوق ماهانه بیست روزه‌ام بود؛ من با استفاده از آن حقوق، خواستم که رئیس کارخانه تولید را آغاز کند. بعداً فران کار را تمام کرد و برای ارسال کالا با طرف مقابل تماس گرفت، اما آن شخص با معذرت‌های مختلف آدرس دقیقی نداد و فقط گفت کالا را به یک ایستگاه خاص ارسال کنند؛ همچنین یک شماره تلفن داد، اما نه قراردادی امضا کرد و نه جزئیاتی مانند نام شرکت را ارائه داد. رئیس فکر کرد که من با یک کلاهبردار روبرو شده‌ام، برای همین کالا را ارسال نکرد. سه ماه حضورم در این شرکت به سرعت گذشت؛ هیچ سفارشی دریافت نکردم و حتی نزدیک بود فریب بخورم. واقعاً احساس شرمساری می‌کردم. پس از پایان دوره آزمایشی، استعفا دادم و آن سه قطعه فلانج خجالت‌آور را نیز با خودم بردم (خودم خواستم آن‌ها را به عنوان جبران حقوقم دریافت کنم). پس از ترک شرکت فلانج، مدتی بیکار در یک خانه اجاره‌ای ماندم؛ حالم بد بود و سایه‌های روحی از ذهنم پاک نمی‌شد. حتی فکر می‌کنم دوباره ابزار جوشکاری را بردارم، یا بهتر است دوباره کارگر ساده شوم. اما صدایی در درونم همیشه به من می‌گوید که می‌توانی دوباره امتحان کنی. مدتی بعد، با جمع‌آوری شجاعت، دوباره به دنبال کار در یک شرکت فلوت‌سازی گشتم؛ این شرکت یک پلتفرم فروش آنلاین پولی داشت و عمدتاً کارشان تبلیغات دادن بود تا در رتبه‌های بالاتر قرار گیرند و میزان دیده شدنشان افزایش یابد. تعداد سفارشات کمی وجود دارد، اما فقط سفارشات کوچک و پراکنده‌ای هستند؛ ماهانه مبلغی حقوق پایه به همراه کمی کمیسیون از فروش دریافت می‌شود، که این مبلغ اصلاً برای زندگی کافی نیست. این‌گونه زندگی کردن هم مناسب نیست. در این لحظه، خیلی دلم می‌خواهد کسی باشد که راهنمایی‌ام کند و گمراهی‌هایم را برطرف سازد. چون شنیدم که برخی می‌توانند سفارش‌های چند صد هزار دلاری انجام دهند، در حالی که من حتی به عدد ۱۰ هزار هم نرسیده‌ام؛ تفاوتش چیست؟ پذیرفتن پروژه‌ها در فضای اینترنتی سخت است؛ در چنین شرایطی، شنیدم که رفتن به بازارهای خارجی راه خوبی است تا بتوان پروژه‌های بزرگی را به دست آورد. اما رئیس ما هزینه سفر را تأمین نمی‌کند؛ خود رئیس است که به تنهایی به بازارها می‌رود، و ما فقط در دفتر کار، فکس‌ها را دریافت و ارسال می‌کنیم و دستورات رئیس را اجرا می‌کنیم. یادگیری هر مهارت فروشی تقریباً غیرممکن است و سفارش‌های بزرگ تنها یک رویا خواهند بود. روزهایی از این دست، در ظاهر آرام هستند، اما در واقع روزگار در درون نیز چون سال‌ها می‌گذرد و اشتیاق به پیشرفت روزبه‌روز شدیدتر می‌شود. به طور تصادفی با یک همکار اینترنتی پرانرژی آشنا شدم که او نیز در حوزه فروش فعالیت می‌کرد؛ او به من توصیه کرد که در یک شرکت بزرگ کار کنم تا بتوانم مدام سفر کنم و به بازارهای مختلف بروم، و در نتیجه مهارت‌های کاری‌ام بهبود یابد. با شنیدن حرف‌هایش، مدت زیادی نگذشت که استعفا دادم. سپس، پس از جستجو، یک شرکت نسبتاً بزرگ و مشهور در این حوزه پیدا کردیم. در اولین مصاحبه استخدام شدم؛ دوره آزمایشی دو ماه بود. شاید خداوند به من کمک کرده باشد؛ پس از بیست روز کار، یک سفارش به ارزش ۱۲۰ هزار واحد دریافت کردم و این امر صفحه جدیدی را در زندگی کاری‌ام آغاز کرد. اگرچه به تدریج بالغ شد، اما تا زمانی که توانست به تنهایی کارها را انجام دهد، دو سه سال طول کشید. هیچ استعدادی نیست، هیچ پیشینه‌ای نیست، هیچ سرمایه‌ای نیست؛ تنها چیزی که وجود دارد، پشتکار، پشتکار و دوباره پشتکار است. این را به تمام فروشندگان جهان به عنوان الهامی ارائه می‌دهم! گروه پمپ و شیرهای هایچوان
Reply #22016-11-13
آقای مینگ، چقدر الهام‌بخش هستید! من همیشه تصمیم به تغییر شغل نگرفتم و مدام برای خودم بهانه‌هایی پیدا می‌کردم
Reply #32016-11-13
ده سال زمان زیادی نیست. برخی افراد تمام عمر خود را با تلاش و پشتکار در یک موقعیت کاری می‌گذرانند.
Reply #42016-11-13
می‌دانم، پشت آن یک شماره ویچات وجود دارد. ؛پ
Reply #52016-11-13
تو توانستی مقاومت کنی، من سه ماه کار کردم و بعد مستقیماً استعفا دادم و رفتم
Reply #62016-11-14
فکر می‌کنم خیلی طولانی است، باید با آرامش نگاه کرد. . . اگر به چند طبقه تقسیم شود، ممکن است دوباره نگاه کنیم. ؛پ
Reply #72016-11-14
تجربیات آقای مین واقعاً الهام‌بخش است. مناسب برای اشتراک‌گذاری با جوانان
Reply #82016-11-15
کسی که تلاش می‌کند، خداوند او را ناامید نمی‌کند. بسیار بهتر از اکثر کسانی که دیگران را سرزنش می‌کنند
Reply #92016-11-16
مردی با داستان! از تو یاد می‌گیرم*!
Reply #102016-11-17
درست در مرحله‌ای هستم که می‌خواهم شغلم را عوض کنم اما می‌ترسم؛ بعد از خواندن آن، جهت‌گیری‌ام مشخص شد، از راهنمایی‌تان سپاسگزارم
Reply #112016-11-17
فقط می‌خواهم بدانم در نهایت با آن سه تکه فلنج ۳۱۶ چه کار شد؛ اگر از بین نرفته‌اند، می‌خواهم آن‌ها را. P;P;P
Reply #122016-11-17
سختی‌های زندگی، ما را قوی‌تر می‌کنند! بسیار الهام‌بخش
Reply #132016-11-18
الهام‌بخش است. . . . فکر نمی‌کردم تو هنوز یک متخصص جوشکاری باشی.
Reply #142016-11-18
جوشکار خاکی، شش سال با مدرک نامعتبر کار کرده و هنوز هم مدرکی ندارد:$

Submit a Project

**Looking for Chemical Technology, Equipment & Solutions?** No Registration Required Broader Platform Exposure | Global Chemical Service Provider Connections

Submit Request — Free Consultation

Disclaimer

This is an automated machine translation of the original thread. Some technical terms may have inaccuracies; the original text shall prevail. Click "View Original" at the top right to access the source page, which supports IP-based automatic real-time language translation. Please watch out for contact details and sales inducements to prevent fraud. All content and translations are for reference only, representing solely the poster's personal views. For enquiries, email service@hcbbs.com.