Thread Content
آخرین بار این پست توسط jjyyjsw در تاریخ ۱۶-۱۲-۲۰۱۶ ساعت ۱۶:۵۴ ویرایش شد. پیشینه: خود من. . . . اگر گاهی سر و کلهام را در فرومهای صنعت شیمی زغالسنگ ببینید. میخواهم تجربیات کاری این چند سال را با همگی در میان بگذارم. حسی وجود دارد که انگار چیزی در شکم مانده و در حال فساد است؛ با بالا رفتن سن، خاطرات زیادی از گذشته فراموش میشود. باید به آرامی یادآوری کرد. در سال ۲۰۰۷ فارغالتحصیل شدم؛ درست زمانی که شرکت مشغول راهاندازی پروژههای جدید بود و برای استخدام به دانشگاهها مراجعه میکرد. گفته میشود که افرادی که در آن زمان استخدام میشدند، قصد نداشتند به دانشگاه ما بیایند، چون نام و رشتههای دانشگاه ما چندان معتبر نبود. اما کسی که برای استخدام آمده بود، چون با معلمان مدرسه آشنا بود، یک بار به آنجا رفت. جملهای که در آن زمان بسیار رایج بود این بود: فارغالتحصیل شدن یعنی بیکار شدن. یک دانشجوی کالج که رشتهاش کامپیوتر است، آیندهای تاریک در پیش دارد. معلم هم ما را دلداری داد و گفت که مدرسه از شما کمک خواهد کرد. بعداً فهمیدم که مدرسه با کارخانههای الکترونیکی مانند دونگقوان رابطه همکاری دارد و گفته میشد برای بازدید و چیزهایی از این دست میروند. درست قبل از استخدام در شرکت، ویدیوی استخدام در سالن بزرگ کلاسهای دانشگاه ما پخش شد و پس از تماشای آن… خون حیوانی در تمام بدن به جوش آمده است. لطفاً مرا بابت این توصیف ببخشید. احساس میکنم این شرکت دقیقاً برای من ساخته شده است. بعدش مدام در ذهنم تصورات میکنم. برای صرفهجویی در زمان، کارمند استخدام سه سؤال را از قبل مطرح کرد و سپس افراد به ترتیب برای پاسخ دادن وارد شدند. عمیقترین سؤالی که برایم وجود دارد این است: چرا الان میخواهی کار کنی؟ پاسخم هم کاملاً مستقیم بود؛ والدینم مرا بزرگ کردند تا تحصیل کنم، من باید کار کنم و پول دربیاورم تا بتوانم از آنها قدردانی کنم. هرچند کمی تفاوت دارد، اما این همان حرفهای درونم است. در ابتدا بیش از ۲۰ نفر برای گروه ما درخواست دادند، و در نهایت من انتخاب شدم. نمیتوانم بگویم چقدر هیجانزده بودم. بعد از اینکه نتیجه را فهمیدم، بلافاصله به همسایههای خانه تلفن زدم تا پدر و مادرم تلفن را بردارند. من کار پیدا کردم. بعد از سال نو میروم. در آن زمان در خانه تلفن همراهی وجود نداشت. این هم میتواند یک نقطه عطف در زندگی من باشد. بعد از اینکه نتیجه مشخص شد، دوستدخترم هم خوشحال شد، و کنار یک بوتهزار با هم گپ زدیم. همانطور که حرف میزدم، شروع به گریه کردم؛ نمیدانستم چرا، فقط احساس غمی ناشناخته داشتم. آن موقع چقدر احمق بودم، به خاطر یک شغل که هنوز مشخص نبود، اینطوری تصمیم گرفتم رابطه را تمام کنم. دربارهی رابطهام با دوستدخترم، نیازی به توضیح بیشتر نیست؛ فقط به طور خلاصه دربارهاش صحبت میکنم.
در سال ۲۰۰۷ فارغالتحصیل شدم، جرأت میکنم بگویم پیرم. . . :L @ماهیهای سرگردان در بیابان @zdl1966 @B0SS یک گفتهی اینترنتی وجود دارد که اگر یک سال دیرتر ازدواج کنی، همسرت یک سال بیشتر در اختیار دیگران خواهد بود. آرام باشید، آرام باشید؛ کمی از ناراحتیهای درونی خود را بیرون دهید؛ خورشید فردا همانطور که معمول است، طلوع خواهد کرد.
ندیدم که بگوید پیر است! ۱۰ سال هم مدت کوتاهی نیست
با افزایش سن، چیزهای زیادی از گذشته را به یاد نمیآورم. باید به آرامی یادآوری کرد.
هر چیزی که داشته باشیم، چیزی را از دست میدهیم؛ امکان در نظر گرفتن همه چیز وجود ندارد.
دفعه قبل به یاد آوردیم: بعد از فارغالتحصیلی و پیدا کردن کار. به خانه برگشتم و سال نو را در خانه گذراندم؛ فکر نمیکردم که گذراندن سال نو در خانه اینقدر لذتبخش باشد. فکر هم نمیکردم که گذراندن سال نو در خانه، چیزی باشد که در این ده سال کارم دیگر هرگز ممکن نخواهد بود. بلافاصله بعد از سال نو، در خانه بودم و بیرون رفتم؛ خیلی خوب به یاد دارم. چون اتفاقی رخ داد که نباید میافتاد و هنوز هم فراموشش غیرممکن است؛ اتفاقی واقعاً احمقانه و کمی آزاردهنده. وقتی برای خرید بلیط قطار از خانه سوار قطار شدم، شوکه شدم. محل دقیق را نمیگویم، ابتدا از شهرستان به چانگچون میرویم، برای رفتن از چانگچون تا مقصد بلیط وجود ندارد. فقط میتوان در شیان خرید کرد. سپس از شیان به چونگچینگ خریداری میشود. سپس از چونگچینگ خریداری کردم و به جای فعلی آوردم. سختتر از رفتن تانگ سنگ برای گرفتن کتابهای مقدس است. داستان در قطار چانگچون تا شیآن و در هتلی نزدیک ایستگاه راهآهن شیآن رخ میدهد.
در طول فصل حمل و نقل تعطیلات، من موفق شدم بلیط قطاری از چانگچون به شیآن بخرم. دقیقاً در ابتدای واگن؛ کسانی که مرتب با قطار سفر میکنند، باید به یاد داشته باشند که نوعی وجود دارد که در آن ۲ صندلی روبروی هم قرار دارند و ۳ صندلی دیگر نیز در کنار آنهاست. من تصادفاً جای وسط با ۳ صندلی را خریدم. وقتی از جینژو عبور میکردیم، دختر زیبایی سوار شد؛ بعداً فهمیدم که او دانشآموزی است که برای تحصیل به یک مدرسه در شیان میرود (من هم دانشآموزم و تا فارغالتحصیلی هنوز نیم سال باقی است). قبلاً واقعاً نمیدانستم سوار شدن به قطار میتواند باعث سرگیجه شود، تا اینکه او را ملاقات کردم. آن موقع بود که فهمیدم افرادی هستند که از قطار حالت تهوع میگیرند، و تمام مسیر را در این حالت بودند. برای سهولت در خطاب کردن، او را B بنامیم. «ب» دانشآموز است، تنها بیرون رفته و همچنین از حرکت ماشین سرگیجه میگیرد؛ عجیبتر اینکه دستهایش را جلوی صورتش گذاشته و نشسته است. احتمالاً واقعاً به شدت سرگیجه دارد. بیآنکه متوجه شوم، دستم به طور تصادفی با دست او برخورد کرد. سپس، بارها و بارها. اعتراف میکنم، واقعاً او اولین کسی بود که به من دست زد، و آن هم به طور تصادفی؛ فقط او به شدت از حرکت خودرو متوجه نشده بود. بعداً اتفاق افتاد که من دستهایش را محکم گرفتم؛ هرچند در آن مدت او سعی کرد دستهایش را بیرون بکشد، اما قدرت من بیشتر بود. و اینگونه تا شیان رفتیم. همه در قطار پیاده شدند و در نهایت فقط ما دو نفر ماندیم. او دیگر نمیتواند راه برود. گیج و استفراغ میکنم. چارهای نبود، کیفش را برداشتم و در پیاده شدن از ماشین به او کمک کردم. پس از پیاده شدن، مدت زمان طولانی روی سکو ایستاد؛ پس از کمی آرام شدن، بالاخره توانست به طور عادی راه برود. از او پرسیدم کجا میرود، گفتم من دارم میروم. اما به نظر میرسید که او هنوز نمیتواند با ماشین سفر کند؛ پس از پرسوجو فهمیدم که مدرسهاش در شیان نیست و کمی از شیان دورتر است. دیگر نمیتوانم سوار قطار شوم. همینطور، همراهش از ایستگاه بیرون رفتم و در ایستگاه داروی ضد حالت تهوع برایش خریدم. فکر کنم باید قبل از سوار شدن به ماشین، داروی ضد حرکت سر خوردن را مصرف کرد؛ نمیدانم چرا بعد از خروج از سکو آن را خریدم. وقتی کنار دیوار شهر استراحت میکردیم، ما دو نفر شروع به صحبت کردیم. گفتم این اولین بارم است و یک تلاش ناموفق برای رفتار بد بوده است. بعد از پیاده شدن از ماشین هم باید از تو مراقبت کنم. . . . . . . بلیط را برای روز بعد خریدم. گفتم فردا میخواهم بروم و جایی برای زندگی پیدا کنم. تو چطور؟ او هم نمیتواند برود. در آن لحظه، زنی با لباس یونیفرم و کارت شناسایی روی گردنش گفت: جوان، میخواهی در هتل اقامت کنی؟ فروشگاه ما تمیز و مرتب است، *تختخواب بزرگ مدل مونسی دارد و قیمتش هم ارزان است. به این ترتیب، در حالت مغشوش، او را به هتل بردم. وقتی به آنجا رسیدم، فهمیدم که تلویزیونها رنگی هستند و نمیتوان از آنها استفاده کرد؛ تختخوابها فقط برای یک نفر مناسب هستند و بهتر است که فرد نتواند روی آن بچرخد. اتاق ما با اتاق کناری توسط یک تخته جدا شده است. آن محیط، واقعاً قابل توصیف نیست، اما ارزان است. فراموش کردهام که چطور هر دو روی تخت دراز کشیدیم، لطفاً سوءتفاهم نکنید، واقعاً فقط میخواستیم بخوابیم، کار دیگری انجام ندادیم.
آن دختر بعداً برایم تلفن کرد و پیام هم فرستاد. اما فراموش کردهام چطور به او پاسخ دادم. همینطور بود و دیگر تماسی نبود. یک بار دیگر به دوستانی که در خارج از خانه هستند یادآوری میکنیم: ایمنی در هنگام بیرون رفتن در اولویت است.
داستان، یادآوریای نسبتاً طولانی و گفتارمانند است. بدون آب و بدون افزودنی.
وقتی با قطار از شیان به چونگچینگ میرفتم، فهمیدم که قطار میتواند از تعداد زیادی تونل عبور کند. پس از پیاده شدن از قطار، بلافاصله سوار اتوبوس میشویم؛ دوباره ۳ تا ۴ ساعت طول میکشد. وقتی به مقصد نهایی رسیدیم، چیز خاصی وجود نداشت؛ فقط احساس میشد که کمی فرسوده است. ایستگاه اتوبوس مقصد به طور معمول فرسوده نیست. خوشبختانه افرادی برای استقبال از مسافران وجود دارند. یونیفرم با اتوبوس به خوابگاه رفت. چون در آن زمان فقط خوابگاه وجود داشت و محل هنوز در مرحله پی ریزی بود، به ما اجازه ورود ندادند. حدود ۳۰۰ نفر هستند، آمار دقیقی وجود ندارد. در یک سالن کنفرانس بزرگ کنار خوابگاه، رئیس مانند کسی که دامها را انتخاب میکند، افراد سمت چپ را برای یادگیری در جایی به نام xx فرستاد و افراد سمت راست را برای یادگیری در جایی به نام Xxx فرستاد. سرنوشت بار دیگر به آرامی دگرگون شد.
ما، این گروه از حیوانات، به این ترتیب از هم جدا شدیم. بدون توجه به جنسیت، میزان تحصیلات یا رشته. به مقصد واقعیمان رسیدیم، که شهری در کنار رودخانه یانگتسه است. اولین بار سفر با کشتی، یک روز و یک شب، خیلی هیجانانگیز بود. این مکان یادگیری، نگرانکنندهترین جا برای من است و همچنین محل بروز اختلالات روانی من نیز هست. میتوان آن را در چهار کلمه خلاصه کرد: عشق، نفرت، احساسات و درد!