Thread Content
اخیراً گیج شدهام، امیدوارم کسی راهنماییام کند! من در سال ۰۷ از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و وارد یک شرکت بزرگ دولتی در زمینه پتروشیمی شدم. در واقع، هنگام فارغالتحصیلی از دانشگاه چیز زیادی یاد نگرفته بودم و مفهوم خاصی از رشتهام نداشتم. در ابتدا به یک کارخانه تقسیم شدم؛ میدانستم که تازهوارد هستم، پس بهتر بود هیچ چیز را نگران نکنم و فقط سخت کار کنم. اینگونه چهار یا پنج سال کار کردم. در سال ۲۰۱۱ به عنوان مهندس ارشد منصوب شدم. در آن زمان فکر کردم که در سطح مدیریت فنی کارخانه، همه افراد با تجربه هستند و قطعاً شانسی برای من وجود ندارد. دو یا سه سال دیگر کار کردم تا به عنوان رئیس گروه منصوب شوم، و بعد دوباره باید شیفتهای کاری را عوض میکردم؟ علاوه بر این، با تولد فرزندم، من هم خواستم محیط کارم را عوض کنم؛ سپس از طریق رقابت داخلی، به پست برنامهریزی در بخش فناوری تولید شرکت رسیدم. بیش از سه سال نیز در این پست کار کردم. تا پایان سال ۲۰۱۵، فعالیتهای مربوط به تولید LNG در شرکت گسترش یافت و چون من قبلاً در زمینه تولید LNG کار کرده بودم، مدیران پیشنهاد دادند که من به درجه مهندسی ارتقا یابم. در آن زمان احساس میکردم که مسیر آیندهام روشن است؛ اما تنها یک سال بعد، در سال ۲۰۱۶، شرکتهای دولتی درون خودشان ادغام شدند و شرکت ما نیز توسط یک شرکت بزرگتر خریداری شد. تمام بخشهای اداری لغو شدند و من دوباره به کارخانه تولید LNGی که قبلاً در آن کار میکردم، فرستاده شدم. تمام پستها دوباره ایجاد شدند و از ۷ یا ۸ پست مدیریتی فنی، تنها سه پست باقی ماند. من دوباره به عنوان اپراتور اصلی کار کردم. در این «اصلاحات» بزرگ، من نتوانستم سرنوشت خودم را تعیین کنم. فرصتهایی برای دفاع از خود وجود داشت، اما به خاطر تسلیم شدن در برابر سختیها، آنها را از دست دادم؛ این نیز یکی از نقاط ضعف شخصیت من است. علاوه بر این، اخیراً شرکت مادر استخدامات داخلی برگزار کرد و من برای مصاحبه رفتم؛ آنها با این بهانه که این حوزه مربوط به صنعت نفت و پتروشیمی نیست و رشتهام مطابقت ندارد، بلافاصله درخواستم را رد کردند و دوباره مرا گیج کردند. بیش از چهار سال است که در این کارخانه نبودهام؛ هم میتوان گفت که با آن آشنا هستم و هم میتوان گفت که غریبهام. بسیاری از شیرها را من کنترل کردهام، اما بسیاری دیگر را فراموش کردهام. نمیدانم آیا این یک تمسخر است یا نه. البته من هم فکر کرده بودم از این چرخه خارج شوم، اما پس از دو سه مصاحبه در بیرون، با شکست مواجه شدم و کمی ترسیدم! اکنون هم هر روز به کارم ادامه میدهم؛ وقتی آن چیزهایی را که قبلاً با آنها کار میکردم میبینم، دوباره فکر میکنم که آیا واقعاً نیازی به بازگشت به آنها دارم یا نه؟ یا ادامه دهیم؟ یا دو سال در پنهانی مهارتهایمان را تقویت کنیم و بعد برای گرفتن گواهینامه تلاش کنیم؟ یا بهتر است مستقیماً شغل را عوض کرده و راه دیگری پیدا کنم؟ سؤالی که دارم و مربوط به ده سال کاری آیندهام است؛ لطفاً به من کمک کنید تا راهحلی پیدا کنم!
همیشه فکر میکنم شجاعت تو کافی نیست؛ گاهی نگرانیهای زیاد باعث میشود انسان عقبنشینی کند
حالا خانواده دارم؛ اگر شرایط مالی مناسب باشد، میتوانم ریسک کنم و تلاش کنم
اول برنامهریزی شغلی خود را انجام دهید. تغییر شغل باید در چارچوب برنامهریزی حرفهای انجام شود و نباید به طور تصادفی باشد.
شانس خوبی نداریم. تلاش بیشتری کنید. رشد یک شرکت، رشد یک شهر، و هرگونه **رشد دیگری، نیازمند برنامهریزی است. اما برای یک فرد، بهویژه برای اکثر مردم عادی که هشتاد درصد یا حتی بیشتر آنها را تشکیل میدهند، بگوییم به زبان ساده، برنامهریزی شغلی یک مزخرف است. یافتن شغل و کار کردن برای کسب درآمد، تنها راه درست است. فکر میکنم مهمترین کار این است که زندگی فعلی را خوب بگذرانیم.
سن ما تقریباً یکسان است و من به خوبی میتوانم وضعیت شما را درک کنم. در چنین شرایطی، اگر تجربه و روابط شما در شرکت مورد توجه قرار نگیرد، فکر میکنم در آینده هم فرصتهای زیادی برای پیشرفت وجود نخواهد داشت؛ مگر اینکه شرکت شعبه یا پروژه جدیدی داشته باشد. در غیر این صورت، برادر، زمان آن رسیده که به دنبال راه حلی باشیم
کاملاً موافقم؛ هر بار در مصاحبه میپرسند برنامه شغلی چیست، واقعاً نمیدانم چه بگویم
کارخانههای تقسیم هوا، مسیر شغلی شما را محدود میکنند؛ لیند و آریفلکس را امتحان کنید
کنترل سرنوشت خود واقعاً سخت است:Q
حرف درستی است، یک شغل مهندسی خوب اینطوری از بین میرود، واقعاً پذیرفتنش سخت است. راستش من همیشه از چنین وضعیتی میترسیدم؛ چون در بسیاری از موارد اصلاً حق انتخاب نداریم و احساس میکنیم سرنوشتمان کاملاً توسط دیگران تعیین میشود. مخصوصاً وقتی پاداشهای پایان سال داده میشود، انگار که رئیس است که درآمد سالانهمان را تعیین میکند و هر چقدر هم تلاش کنیم فایدهای ندارد: L:L برای همین من مدام شغلم را عوض میکنم و تقریباً هرگز یک سال کامل در یک شغل کار نکردهام؛ بنابراین اصلاً فرصتی به رئیس نمیدهم که سرنوشتم را تعیین کند. . . . :خخخ