Thread Content
در ایستگاه مترو، افراد زیادی منتظر قطار آخر برای بردن او بودند. من هم یکی از آنها بودم، اما قطار من نیامد. قطار تو به ایستگاه دیگری رسیده است؛ کسی که سوار میشود، دیگر من نیستم. چه تعداد انسان وجود دارد که مثل من ناراحت باشند… این ناراحتی بیفایده است. تو صحنههای غمانگیزی را کنار هم قرار میدهی؛ شما دو نفر با خوشحالی لبخند میزنید. تو پیشانی او را میبوسی و میپرسی که چقدر دوستم دارد… در واقع مثل این است که از من بپرسی. متوجه شدم که از امروز به بعد، دیگر هرگز دست در دست هم نخواهیم بود. فقط میخواهم بهانهای پیدا کنم تا خودم را رها کنم… نمیتوانم گریه کنم… نمیتوانم گریه کنم… نمیخواهم که تو ناراحتیام را ببینی. معلوم شد که دوست داشتن، کار بسیار دردناکی است… نقشی که برای من ساخته شده، نقشی که نمیتوانم در آن گریه کنم… نمیخواهم که دیگران ناراحتیام را ببینند. معلوم شد که قولها، وعدههای بیمعنایی هستند… من دیگر نمیخواهم آنها را داشته باشم. قطار تو به ایستگاه دیگری رسیده است؛ کسی که سوار میشود، دیگر من نیستم. چه تعداد انسان وجود دارد که مثل من ناراحت باشند… این ناراحتی بیفایده است. تو صحنههای غمانگیزی را کنار هم قرار میدهی؛ شما دو نفر با خوشحالی لبخند میزنید. تو پیشانی او را میبوسی و میپرسی که چقدر دوستم دارد… در واقع مثل این است که از من بپرسی. متوجه شدم که از امروز به بعد، دیگر هرگز دست در دست هم نخواهیم بود. فقط میخواهم بهانهای پیدا کنم تا خودم را رها کنم… نمیتوانم گریه کنم… نمیتوانم گریه کنم… نمیخواهم که تو ناراحتیام را ببینی. معلوم شد که دوست داشتن، کار بسیار دردناکی است… نقشی که برای من ساخته شده، نقشی که نمیتوانم در آن گریه کنم… نمیخواهم که دیگران ناراحتیام را ببینند. معلوم شد که قولها، وعدههای بیمعنایی هستند… نمیتوانم گریه کنم… نمیتوانم گریه کنم… نمیخواهم که تو ناراحتیام را ببینی. معلوم شد که دوست داشتن، کار بسیار دردناکی است… نقشی که برای من ساخته شده، نقشی که نمیتوانم در آن گریه کنم… نمیخواهم که دیگران ناراحتیام را ببینند. معلوم شد که قولها، وعدههای بیمعنایی هستند… من دیگر نمیخواهم آنها را داشته باشم